جنون مافیا
جنون مافیا
☆part24S1☆
چشامو باز کردم
مثل همیشه با صدای جیمو...
جیمو: عشقم بیا برات شربت درست کردم..
جونگکوک: ممنون
جیمو: حالت بهتره؟
با یاداوری دیشب اهی از کلافگی کشیدم
جونگکوک: بهترم..
جیمو: بیخیال این دختر اصلا ارزش نداره
جونگکوک: هوم.. آه از جلسه هم جا موندم.. اون برگه های لعنتی..
شرکت*
جیمین: برگه هارو تهیونگ اونشب گذاشت توی خونه... چطور ممکنه
جونگکوک: نیستن جیمین نیستن.. اه... یکی داره بد با من بازی میکنه.. کی میتونسته وارد خونم بشه ها؟؟ حتی به اون دختره هم شک دارم
جیمین: دسخوش بابا...چیمار اون بدبخت داری.. اینقدر اذیتش نکن
جونگکوک: چیه نکنه انتظار داری بهش اعتماد داشته باشم
جیمین: آه...وقتی رفتی خونه کل دوربینارو چک کن
جونگکوک:باشه...
سوا*
ساعت۳ظهر
با صدای در باز از خواب پریدم
سوا: چخبره
اجوما: دخترم از صبح هیچی نخوردی بیا برات غذا اوردم
سوا: سیرم...
اجوما: ولی..
سوا: شنیدین چی گفتم نه
....
روی تخت قلتی زدم
معدم میسوخت.. از بچگی اینجوری بودم.. وقتی چندین ساعت معدم خالی بود سوزش وحشتناکی میگرفتم
سمت پنجره رفتم تا درو باز کنم.. بدنم داغ شده بود.. ولی با دیدن قفلش یاد دیشب افتادم..
(از این به بعد سوا رو با _ و جوونگکوکو با + نشون میدم)
_هیونجین احمق..
پرده رو کشیدم تا نور کم بشه که احساس کردم کسی به من زل زده ولی کسی رو نمیدیدم...
سوجین: اجوما سوا حالش خوبه؟
اجوما: نمیدونم دخترم نمیدونم...در اتاقشو قفل کرده هیچیم نمیخوره
سوجین: بزارین منب رم پیشش شاید به روی منب از کرد
اجوما: نه ولش کن یکم تنها باشه
سوجین: اما اجوما..
اجوما: سوجین برو ظرفارو بشور
سه روز بعد
سوا*
ظرسما ادمی شده بودم که توی تیمارستان بود
کل روز میخوابیدم.. غذا نمیخوردم.. به زور اب میخوردم تا زنده بمونم اما به زور سوجین و اجوما... اون مردکو اصلا ندیدمش اصلا براش مهم نیست حتی زندم یا مرده.ــشایدبرای اینه که جون زنده های زیادی رو گ..رفتع
کارم شده بود کندن پوست لبم.. فکر کردن... خوابیدن و گریه کردن...
دلم برای مادرم تنگ شده بود.
سعی به خوابیدن داشتم ولی نمیتونستم... چشمام گرم شده بود که صدای در اتاقم اومد...ترسیدم!
_کیه؟
+من
_من کی..
چطوری اومدی توی اتاق... قفل بود
+هع.. اینجا خونه منه فسقلی
_چ.. چیکار دا..
+برای معذرتخواهی نیومدم..فردا..دورهمی داریم.. مادرجون خواست بهت بگم..
_نمیام
+ازت نپرسیدم... دستور بوذ
_دستور بود(اداشو درورد ولی فکر کرد فقط خودش فهمید)
جونگکوک*
اون بچه...شیطنت و خشم توی چشماش موج میزد..
وفتی بهس نزدیک شدم با صدای نفسام برگشت و سعی کرد ازم دور شه
_نزدیکم نشو
+شنیدم چی گفتی
_خب.. خب که چی..
☆part24S1☆
چشامو باز کردم
مثل همیشه با صدای جیمو...
جیمو: عشقم بیا برات شربت درست کردم..
جونگکوک: ممنون
جیمو: حالت بهتره؟
با یاداوری دیشب اهی از کلافگی کشیدم
جونگکوک: بهترم..
جیمو: بیخیال این دختر اصلا ارزش نداره
جونگکوک: هوم.. آه از جلسه هم جا موندم.. اون برگه های لعنتی..
شرکت*
جیمین: برگه هارو تهیونگ اونشب گذاشت توی خونه... چطور ممکنه
جونگکوک: نیستن جیمین نیستن.. اه... یکی داره بد با من بازی میکنه.. کی میتونسته وارد خونم بشه ها؟؟ حتی به اون دختره هم شک دارم
جیمین: دسخوش بابا...چیمار اون بدبخت داری.. اینقدر اذیتش نکن
جونگکوک: چیه نکنه انتظار داری بهش اعتماد داشته باشم
جیمین: آه...وقتی رفتی خونه کل دوربینارو چک کن
جونگکوک:باشه...
سوا*
ساعت۳ظهر
با صدای در باز از خواب پریدم
سوا: چخبره
اجوما: دخترم از صبح هیچی نخوردی بیا برات غذا اوردم
سوا: سیرم...
اجوما: ولی..
سوا: شنیدین چی گفتم نه
....
روی تخت قلتی زدم
معدم میسوخت.. از بچگی اینجوری بودم.. وقتی چندین ساعت معدم خالی بود سوزش وحشتناکی میگرفتم
سمت پنجره رفتم تا درو باز کنم.. بدنم داغ شده بود.. ولی با دیدن قفلش یاد دیشب افتادم..
(از این به بعد سوا رو با _ و جوونگکوکو با + نشون میدم)
_هیونجین احمق..
پرده رو کشیدم تا نور کم بشه که احساس کردم کسی به من زل زده ولی کسی رو نمیدیدم...
سوجین: اجوما سوا حالش خوبه؟
اجوما: نمیدونم دخترم نمیدونم...در اتاقشو قفل کرده هیچیم نمیخوره
سوجین: بزارین منب رم پیشش شاید به روی منب از کرد
اجوما: نه ولش کن یکم تنها باشه
سوجین: اما اجوما..
اجوما: سوجین برو ظرفارو بشور
سه روز بعد
سوا*
ظرسما ادمی شده بودم که توی تیمارستان بود
کل روز میخوابیدم.. غذا نمیخوردم.. به زور اب میخوردم تا زنده بمونم اما به زور سوجین و اجوما... اون مردکو اصلا ندیدمش اصلا براش مهم نیست حتی زندم یا مرده.ــشایدبرای اینه که جون زنده های زیادی رو گ..رفتع
کارم شده بود کندن پوست لبم.. فکر کردن... خوابیدن و گریه کردن...
دلم برای مادرم تنگ شده بود.
سعی به خوابیدن داشتم ولی نمیتونستم... چشمام گرم شده بود که صدای در اتاقم اومد...ترسیدم!
_کیه؟
+من
_من کی..
چطوری اومدی توی اتاق... قفل بود
+هع.. اینجا خونه منه فسقلی
_چ.. چیکار دا..
+برای معذرتخواهی نیومدم..فردا..دورهمی داریم.. مادرجون خواست بهت بگم..
_نمیام
+ازت نپرسیدم... دستور بوذ
_دستور بود(اداشو درورد ولی فکر کرد فقط خودش فهمید)
جونگکوک*
اون بچه...شیطنت و خشم توی چشماش موج میزد..
وفتی بهس نزدیک شدم با صدای نفسام برگشت و سعی کرد ازم دور شه
_نزدیکم نشو
+شنیدم چی گفتی
_خب.. خب که چی..
- ۱۵۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط