در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط ج

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد

ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد

در نامه نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
دیدگاه ها (۹)

خخخخخ

خخخخخ

شاهرخ استخری ودخترش پناه

اسم بلوتوث خودم چشمک

پارت 11 : عشق در آغوش سلطنتپادشاه یک قدم دیگر به تهیونگ نزدی...

پارت 12 : عشق در آغوش سلطنت جونگکوک نفسی عمیق کشید، طوری که ...

محمدجواد لاریجانی: سایه ترورها وجود دارد، آن‌ها هم باید بدان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط