جونکوک با اون لبخند مستانه‌ی دیشب که دیگه مستی توش نبود،

جونکوک با اون لبخند مستانه‌ی دیشب که دیگه مستی توش نبود، ولی جسارتش باقی مونده بود، از تخت بلند شد. پتو رو کنار زد و با همون زیرپوش نازک، رفت سمت درب حموم.

برگشت و با نگاهی که پر از شیطنت و عشوه بود، گفت:
«او/م... برادر ناتنی... یا بهتره بهت بگم د//د//ی... میای بریم حموم؟»

تهیونگ که تا چند ثانیه پیش داشت با خونسردی ساختگی بهش نگاه میکرد، ناگهان حس کرد قلبش یه سکته‌ی کوچیک کرد. ولی سریع خودش رو جمع کرد و با همون حال و هوای خاص خودش، بلند شد و با قدمهای کشیده و مطمئن رفت سمت جونکوک.

«اوه... حتماً بیـ//بی شیر//موزی.»

دستش رو گذاشت روی کمر جونکوک و آروم کشیدش سمت حموم. جونکوک با یه خنده‌ی کوتاه، مقاومت نکرد. فقط صورتی که تا گوشهاش سرخ شده بود، بهش خیانت میکرد که چقدر از این بازی لذت میبره.

توی حموم، بخار آب آروم آروم فضا رو پر کرد. تهیونگ شیر آب رو باز کرد و برگشت به جونکوک که کنار دیوار ایستاده بود و با نگاهی که بین کمرویی و جسارت دست و پا میزد، بهش نگاه میکرد.

تهیونگ نزدیکتر شد. پیشونیش رو به پیشونی جونکوک چسبوند و زمزمه کرد: «مطمئنی؟»

جونکوک بدون اینکه چشماش رو برداره، دستش رو گذاشت روی سینه‌ی تهیونگ و گفت: «از اون شب شربت... دیگه هیچی برام مطمئن نبود تا الان.»

تهیونگ دیگه حرفی نزد.

لبهایش رو آروم روی لبهای جونکوک گذاشت. این بار نه برای شربت، نه برای نجات. فقط برای شروع یه چیز تازه.

بخار حموم دورشون پیچید و دنیا اون لحظه برای اون دو نفر بود

چند ساعت بعد...

هر دو با موهای خیس و لباسهای راحت، توی آشپزخونه نشسته بودن. جونکوک داشت چای میریخت و تهیونگ از پشتش نگاه میکرد.

«به نظرت پدرم چی میگه؟» جونکوک بدون اینکه برگردد پرسید.

تهیونگ رفت کنارش و لیوان رو از دستش گرفت و جرعه‌ای زد: «بهش میگیم که هیا دیگه نیست و تو با منی. همونطور که گفتم، اونقدر از هیا بدش میاد که با هر چی غیر از اون دختر موافقه.»

جونکوک خندید: «پس منو با یه ترفند ساده بردی؟»

تهیونگ لیوان رو گذاشت و جونکوک رو بغل کرد: «نه جونی، با یه مشت و یه شربت و یه حموم بردمت.»

جونکوک سرخ شد و آروم لگدی به ساق پاش زد: «خفه شو دیگه...»


فردا صبح، هر دو با لباسهای مرتب و چمدونهای بسته، جلوی در آپارتمان پاریسی ایستاده بودن.

هوا روشن بود. پاریس داشت بدرقه‌شون میکرد.

جونگوک جلوی در ایستاد، برگشت و صورتش رو به تهیونگ نزدیک کرد. نفسش گرم روی لبه//ای تهیونگ نشست و با صدایی آروم، ولی محکم گفت:

«اون هرچی که بگه... من عاشقتم.»

تهیونگ لبخند گرمی زد، دستش رو گذاشت پشت گردن جونکوک و آروم، نرم، لبـ//اش رو به لب//ه/ای جونکوک چسبوند. بوsه‌ای کوتاه ولی پر از معنی.

«منم.»



درب خونه که باز شد، نامادری اولین نفری بود که دوید سمت جونکوک و بغلش کرد: «پسرم! چقدر نگرانت بودم! چقدر لاغر شدی!»

جونکوک با لبخند مادرش رو بغل کرد: «مادر جان، من خوبم. خیلی هم خوبم.»

چشم نامادری افتاد به تهیونگ که پشت جونکوک ایستاده بود و لبخندی آروم داشت. با مهربونی گفت: «تو هم خوش اومدی پسر.»

تهیونگ تعظیم کوچیکی کرد: «ممنون مادر.»

تا اینکه پدر از پشت میز بلند شد و با چشمانی که نمی‌شخص بود خوشحاله یا ناراحت، بهشون نگاه کرد.

«خب... جور شدین؟»

همه‌ی نگاهها رفت سمت جونکوک و تهیونگ.

تهیونگ قدمی برداشت جلو، تقریباً جونگوک رو به خودش چسبوند. دستش رو گذاشت روی کمر جونکوک و محکم، با افتخار، گفت:

«نه تنها جور شدیم... بلکه عاشق هم شدیم.»

سکوت.

چند ثانیه که مثل یک قرن بود.

پدر چند لحظه مات موند. بعد... لبخندی زد. لبخندی که جونکوک تا حالا روی صورتش ندیده بود. لبخندی که انگار سالها منتظرش بوده.

«این همونیع که میخواستم.»

نامادری با تعجب به پدر نگاه کرد: «چی؟»

پدر جلو اومد و دستش رو گذاشت روی شونه‌های هر دو پسر: «من از اول میدونستم که این دو تا باهم جور میشن. فقط باید میرفتن پاریس تا خودشون بفهمن.»

جونکوک با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ هم ابرو بالا انداخت و با یه لبخند شیطانی گفت: «پدر جان، شما از اول نقشه کشیده بودین؟»

پدر خندید: «پسرم، من یه تاجرم. همیشه چند قدم جلوتر فکر میکنم.»

همه خندیدند. حتی نامادری که انگار تازه داشت ماجرا رو هضم میکرد.

جونکوک برگشت به تهیونگ و با نگاهی پر از عشق و حسرت به خاطر تمام روزهایی که ازش دور بود، گفت: «پس ما احمق بودیم که فکر میکردیم باید جنگ کنیم.»

تهیونگ دستش رو توی دست جونکوک قفل کرد و گفت: «جنگ تموم شد، جونی. حالا فقط عشق مونده.»
نویسنده: بچها باید بگم قرارع از هیا متنفر بشین
۱۷لایک
۱۴کامنت
دیدگاه ها (۹)

“Hate Kiss” نور خورشید از لابلای پرده‌های نازک اتاق خوابیده ...

دختر نیست😂😂😂

“Hate Kiss” تهیونگ سریع رفت کنار تخت. دستش رو گذاشت روی پیشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط