spy×family

spy×family
فصل•۳•پارت•۳۱•
فردا پنجشنبه است

همه سر میز صبحونه ان.

آنیا: عزیزم. آسامی از لیلی و جانا چه خبر؟

آسامی درحال خوردن: از نوچه های خوبم میگی؟ فعلا اونا تنها دوستای منن

دامیان یاد خودش میوفته : عزیزم با بقیه هم دوست باش.

اسامی: فکر میکنم فعلا اون پسره سعی کرد با من دوست شه ولی فقط اسم دزموند براش مهمه

دامیان تو ذهنش: چرا مثه من اینقدر رفتار می‌کنه

آنیا ذهن دامیان رو میخونه و دستش رو رو شونه اون می‌زاره

دامیان تو ذهنش: آنیا اگه ذهنم رو میخونی... بگو به من که الان بهش بگیم؟ یا نه؟

آنیا میخنده: 😭😂
و سرش رو به علامت تایید تکون میده

دامیان: خب عزیزم.... منو مادرت..

ایتسوکی: منم بودممممم

دامیان: و خب برادرت یه فکری کردیم

اسامی: بنز مدل میباخ ۲۹۲۶ رو بگیریدذذ؟؟؟


ایتسوکی: هی آسامی بنز ماله منههع
آسامی چشم غره می‌ره
آنیا:
عام... که تورو به خوابگاه منتقل کنیم

آسامی: چی.......
.............
.............

دامیان: ببخشید عزیزم. ولی امتحانی حداقل برو...

آسامی رو به ایتسوکی: داداشی باورم نمیشه بهم خیانت کردیییی😭💔

ایتسوکی: برو بابا...
و به غذا خوردن ادامه می‌ده

آسامی: خوبه لاقل نوچه های خوبم هستن

دامیان: هر تعطیلات به ما سر بزن حتما حتما زنگ یادت نره....

آسامی ناراحت: باشه .....
دیدگاه ها (۵)

spy×familyفصل•۳•پارت•۳۲•و بعد صبحانه آنیا و دامیان تو اتاقند...

spy×familyفصل•۳•پارت•۳۳•روز ها میگذره و میگذره .....بلاخره ش...

spy×familyفصل•۳•پارت•۳۰•آنیا می‌ره خونهآنیا: عزیزم من اومدم....

spy×familyفصل•۳•پارت•۲۹•منشی دامیان: جناب دزموند تلفن با شما...

رمان 🩷💚شروع تازه 🩷💚 پارت ۴ انیا چشماش رو باز میکنه توی یک ات...

دروغی که واقعی شد

تو منو دوست داری؟پارت ۱۲ویو رزییکاری با انیا میکنم که تو روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط