اصلا میدانی...

اصلا میدانی...
مقصر پدر و مادرم بودند
آنقدر از عشقشان برایم تعریف کردند
آنقدر مادرم گفت من این همه عمر پای پدرت ماندنم و تمام کسانی که خاطرم را میخواستند به عشق پدرت دست رد به سینه شان زدم...
پدرم گفت من چه خون دل ها خوردم
تا توانستم مادرت را سهم خود کنم
آن قدر گفتند از عشقشان
از وفاداری شان
که من همیشه خواستم مثل پدرم،مثل مادرم عاشقی کنم...
اما خبر نداشتم روزگار تغییر کرده
خبر نداشتم آدم ها عوض شده اند
دیگر از آن عشق ها و وفاداری های قدیم خبری نیست...
مقصر پدر و مادرم هستند
باید به من میگفتند این عشقی که برایت تعریف کردیم برای گذشته است
الان دیگر مثل ما نباش که زمین میخوری...
دیدگاه ها (۱)

آتیشی که از بارون شروع شدpart 42ویوی ا. تبرای چند ثانیه حتی ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

P³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

★دستبند ما؟!...p²پدرم بعد مکثی لبخند زد و گفت:"پس جواب بده ع...

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART⁵(چه‌رین+)(تهیونگ–)(پ...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 39صبح روز بعد، ویولت و هوسوک زودتر ا...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART³³(نایون+...

همیشه همه‌چیز آن‌طور که در خیال‌هایمان می‌چینیم پیش نمی‌رود،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط