سایههایی که به نور ختم میشوند
سایههایی که به نور ختم میشوند
پارت: ۲
جونگکوک، که همیشه هوشیار بود، متوجه این نزدیکی شد. در ابتدا، عادی به نظر میرسید. تهیونگ با همه مهربان بود و هانا هم کارش را با جدیت انجام میداد. اما کمکم، الگوی رفتارش تغییر کرد.
آنها بیشتر از حد معمول با هم وقت میگذراندند. گاهی بعد از ساعات کاری، در حالی که بقیه اعضا استراحت میکردند، در اتاق طراحی صحنه مشغول به کار بودند. صدای خندههایشان، گاهی آرام و گاهی شاد، از پشت در به گوش میرسید.
جونگکوک سعی میکرد خودش را مشغول نگه دارد.خودش را درگیر تمرینهای بیشتر میکرد، کتاب میخواند، اما نگاهش ناخودآگاه به سمت در اتاق طراحی صحنه کشیده میشد. وقتی تهیونگ را با هانا میدید، حتی اگر فقط دربارهی طرحی حرف میزدند، یک حس غریب در دلش جوانه میزد؛ حسی شبیه به دلتنگی، اما با رگههایی از اضطراب.
یک روز، جونگکوک با تهیونگ تنها در راهرو بود.
«تهیونگ، امشب برنامه خاصی داری؟»
تهیونگ کمی مکث کرد. «نه… فکر نکنم. شاید با هانا چند تا ایده رو مرور کنم.»
واکنش آنی جونگکوک، کمی تند بود. «چرا؟ مگر اون همه وقت کافی نبود؟»
تهیونگ ابرو بالا انداخت. «منظورت چیه؟ کارمون هنوز تموم نشده.»
جونگکوک احساس کرد که حرفی زده که نباید. «هیچی… فقط… گفتم شاید خسته باشی.»
او توان نداشت بیشتر از این حرف بزند. از تهیونگ فاصله گرفت و با قدمهای تند به سمت اتاق خودش رفت. تهیونگ مات و مبهوت ایستاد. این واکنش از جونگکوک بعید بود.
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
پارت: ۲
جونگکوک، که همیشه هوشیار بود، متوجه این نزدیکی شد. در ابتدا، عادی به نظر میرسید. تهیونگ با همه مهربان بود و هانا هم کارش را با جدیت انجام میداد. اما کمکم، الگوی رفتارش تغییر کرد.
آنها بیشتر از حد معمول با هم وقت میگذراندند. گاهی بعد از ساعات کاری، در حالی که بقیه اعضا استراحت میکردند، در اتاق طراحی صحنه مشغول به کار بودند. صدای خندههایشان، گاهی آرام و گاهی شاد، از پشت در به گوش میرسید.
جونگکوک سعی میکرد خودش را مشغول نگه دارد.خودش را درگیر تمرینهای بیشتر میکرد، کتاب میخواند، اما نگاهش ناخودآگاه به سمت در اتاق طراحی صحنه کشیده میشد. وقتی تهیونگ را با هانا میدید، حتی اگر فقط دربارهی طرحی حرف میزدند، یک حس غریب در دلش جوانه میزد؛ حسی شبیه به دلتنگی، اما با رگههایی از اضطراب.
یک روز، جونگکوک با تهیونگ تنها در راهرو بود.
«تهیونگ، امشب برنامه خاصی داری؟»
تهیونگ کمی مکث کرد. «نه… فکر نکنم. شاید با هانا چند تا ایده رو مرور کنم.»
واکنش آنی جونگکوک، کمی تند بود. «چرا؟ مگر اون همه وقت کافی نبود؟»
تهیونگ ابرو بالا انداخت. «منظورت چیه؟ کارمون هنوز تموم نشده.»
جونگکوک احساس کرد که حرفی زده که نباید. «هیچی… فقط… گفتم شاید خسته باشی.»
او توان نداشت بیشتر از این حرف بزند. از تهیونگ فاصله گرفت و با قدمهای تند به سمت اتاق خودش رفت. تهیونگ مات و مبهوت ایستاد. این واکنش از جونگکوک بعید بود.
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
- ۲.۷k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط