شرطا نرسیده بود ولی گذاشتم..

شرطا نرسیده بود ولی گذاشتم..
پارت ۳۱


در با صدای آهسته باز شد و من ناخودآگاه، با ضربانی که در شقیقه‌هایم می‌کوبید، چشمانم را بستم. تمام وجودم آماده بود که با یک اتفاق مهم، یک خبرِ فوری یا شاید حتی یک تهدید روبه‌رو شوم. جونگ‌کوک محکم‌تر بازویش را دور کمرم فشرد و نیم‌چرخی زد تا اگر خطری بود، مرا کاملاً پشتِ خودش پنهان کند.

اما به محض اینکه صدایِ جیرجیرِ لولای در متوقف شد، هیچ صدایی از فریاد، تهدید یا حتی صدایِ قدم‌های سنگین شنیده نشد. فقط یک سکوتِ محض، و بعد… صدایِ بلندِ برخوردِ فلز با سرامیک.

چشمانم را باز کردم.

آنچه دیدم، انگار یک سطل آب یخ رویِ تمامِ آن فضایِ رمانتیک و پُر از مه بود.

سوهی، خدمتکارِ تازه‌کار عمارت، درحالی‌که سینیِ نقره‌ایِ چای را با دو دست گرفته بود، دقیقاً وسطِ چهارچوب در میخکوب شده بود. دهانش به اندازه‌ای باز مانده بود که انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد. چشم‌هایش، درحالی‌که از تعجب گشاد شده بودند، بینِ دستانِ من که در یقه‌ی لباسِ جونگ‌کوک گره خورده بودند ، و دست او که هنوز دور کمرم حلقه شده بود.. رفت و آمد میکردند....


سکوتی که بین‌مان افتاد، آن‌قدر سنگین شد که حتی صدای نفس کشیدن خودم را هم می‌شنیدم. چایِ ریخته‌شده روی کفِ سرامیکی، آرام آرام به سمت لبه‌ی سینیِ واژگون‌شده می‌لغزید و بویِ ملایمِ دارچین، ناگهان در هوا پیچید.

جونگ‌کوک، بدون آن‌که حتی یک میلی‌متر از فاصله‌ی تنگِ بین‌مان کم کند، با لحنِ کاملاً خونسردی گفت:

«…کارت چی بود ؟ ....»

تنها یک کلمه. اما همان یک کلمه کافی بود تا صورتِ سوهی تا رنگِ آلبالو سرخ شود.

او با وحشتِ واقعی‌ای که در چشم‌هایش موج می‌زد، چند قدم نامتعادل عقب رفت، خم شد تا سینی را بردارد و با صدایی لرزان گفت:

«من… من بعداً میآیم.»

و بعد، قبل از آن‌که حتی فرصتی برای توضیح دادن پیدا کند، مثل باد از چارچوب در گذشت و ناپدید شد.

من همان‌جا خشک‌ام زده بود. یک لحظه، فقط به درِ نیمه‌باز خیره ماندم و بعد به جونگ‌کوک نگاه کردم کههنوز هم آرام، بیش از حد آرام، به نظر می‌رسید.

ابرویم را بالا انداختم و با صدایی که بیشتر از خجالت می‌لرزید تا عصبانیت، گفتم:

«واقعاً؟ فقط همین؟»

لبخندِ محوی گوشه‌ی لبش نشست. دستش را کمی روی کمرم فشرد و آهسته گفت:

«می‌خواستی چه بگویم؟»

چشم‌هایم را بستم و آهی کشیدم. این مرد، حتی در چنین موقعیتی هم بلد بود طوری رفتار کند که انگار همه‌چیز تحت کنترل اوست. اما گرمایی که از لمسش روی پوستم مانده بود، و تپشِ دیوانه‌وارِ قلبم، چیز دیگری می‌گفت.

وقتی بالاخره فاصله‌ای هرچند کوتاه بین‌مان ایجاد کردم، هنوز صدای قدم‌های دورشونده‌ی سوهی در راهرو می‌پیچید.

من زیر لب غر زدم:

«دیگه نمی‌ذارم کسی ما رو این‌طوری ببینه.»



جونگ‌کوک با همان نگاهِ عمیق و آرامش، کمی خم شد، پیشانی‌اش را نزدیکِ پیشانی‌ام آورد و گفت:

«پس دفعه‌ی بعد، در را قفل می‌کنیم.»

صورت‌ام داغ شد و قبل از آن‌که بتوانم جواب بدهم، صدایِ سرفه‌ای مؤدبانه از همان بیرونِ اتاق آمد؛ انگار سوهی، در همان حالِ فرار هم، هنوز کمی درنگ کرده بود و حالا از پشتِ در، با نهایتِ شرمندگی، حضورش را یادآوری می‌کرد.

این بار، هر دویمان با هم یخ زدیم.


شرط : ۱۰ لایک.‌ ۴ بازنشر . شرط های پارت قبلی رو برسونید.....
دیدگاه ها (۰)

فالو شه 🫧🪬https://wisgoon.com/victor.10

سلام بچه ها من الان پارت ها رو آپ کرد ولی خب دیدم که بعضی ها...

پرنسس من ۱۳

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط