جنگل آتش گرفته بود.تمام حیوانات به گونه ای سعی در فرار از

جنگل آتش گرفته بود.تمام حیوانات به گونه ای سعی در فرار از بلا و مصیبت داشتند.در این میان تنها مرغ مگس خوار کوچک بارها و بارها بر فراز آتش رفته و قطره آبی که در نوک خود حمل می کرد بر روی آتش می انداخت. حیوانات در حالی که به او
می خندیدند می گفتند:او چه هدفی دارد؟مرغ مگس خوار در جواب گفت: من اکنون آنچه را می توانم انجام
می دهم.
دیدگاه ها (۳)

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

007-پنهان در مه - پارت ۹۰

🧁 پارت هشتم | مسابقه‌ی شیرینی‌پزیدو هفته از آشنایی لیانا و ج...

✦ اولین گناه ✦فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شدسیلی.د...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط