بهم گفت :

بهم گفت :
چرا شبها نمیخوابے؟!
چیزے نگفتم ...
دوباره پرسید :
چرا از خوابیدن میترسے؟
چرا فرار میکنے ؟
ایندفعه تو چشماش نگاه کردم
و بهش گفتم :
تو خواب چیزایے رو میبینم
که تو واقعیت زندگیم نیستن
و این منو اذیت میکنه ...
نمیدونم چرا بعد اون شب
دیگه حتےخودشم نمیخوابید ...!
دیدگاه ها (۱)

شعرهاے من چشم دارندحتےچشم هاے شعرم راکه می بندمتو بر کلماتم ...

فکــر میکنمزیباترین کلمه ے دنیا باشــد اسمت...اسم چند حرفےِ ...

گفته بود اولینَ‌ش "من" هستم!باورش کردمافتخار هم میکردماولینِ...

دِل نبنـــد....!!"پـایـان ِ" قصہ ےِ دِلبستـگے، "آغـازِ" زمیـ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۴یاد خون دماغ تهیونگ افتادم ...

عاشقم باش Part 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط