مافیای من
مافیای من
Part 21
_هیچوقت نتونستم یاد بگیرم که چجوری ببندمش
۱خب بقیه ی وقتا چجوری میبستیش؟
_ خانم کیم برام میبست
+بیا درست شد میتونی بری
_مرسی
+ خواهش
¥آقا دارید تشریف میبرید؟
_اره خانم کیم ممنون میشم تا وقتی که میام عمارت رو نشون یجی بدین و اونو با قوانین اینجا آشنا کنید
¥چشم
_ممنون
¥خب خانوم اگر صبحانه اتون رو خوردین بریم که عمارت رو نشونتون بدم
+باشه بریم
+بعد از اینکه خانوم کیم همه جای عمارتو نشونم داد و منو با قوانین اونجا آشنا کرد رفتم توی اتاق مشترک خودمو و لینو و رو تخت دراز کشیدم تصمیم گرفتم یه چند ساعتی رو بخوابم آخه دیشب درست نتونشتم روی اون کاناپه ی لعنتی بخوابم همینطوری تو فکر و خیال بودم که خوابم برد
ویو راوی(خودم)
یجی همینطوری که چند ساعتی به خواب فرو رفته بود با صدای زنگ گوشی از خواب پرید
+ (با صدای خواب آلود) الو
_خواب بودی؟
+ اره چرا زنگ زدی
_امشب به مناسبت پیوستن من به باند مافیا ها پدربزرگم یه مهمونی گرفته
+خب الان منو بیدار کردی که اینو بگی
_ خواستم بهت بگم که چند تا لباس دادم برات بیارن بپوش ببین کدوم بیشتر بهت میاد همونو برای امشب تنت کن
+ نمیشه من نیام؟
_نه نمیشه باید بیای من تقریبا ساعت 8 دیگه خونه هستم تا اون موقع آماده شو
+باش
تق تق تق
+ بیا تو
¥خانم اینارو ارباب فرستادن
+لطفا بزارینشون همینجا
¥چشم امر دیگه ای ندارین؟
+ نه میتونین برین
¥ پس با اجازتون
+چهار تا لباس داخل یک جعبه بود از بین اینا فقط یکی چشممو گرفت پس تصمیم گرفتم همونو بپوشم (عکسشو میزارم) رفتم یه دوش گرفتم و یه آرایش که به لباسمم بیاد کردم لباسمو پوشیدمو منتظر لینو موندم که نیم ساعت بعد اومد اونم رفت یه دوش گرفت و لباسشو پوشید
_بریم؟
+اره
سواره ماشین شدیم و حرکت کردیم 15مین بعد رسیدیم جای خیلی زیبایی بود قبل از اینکه پیاده بشیم لینو دم گوشم گفت:
_یادت نره که چقدر همدیگه رو دوست داریم
+ باشه حواسم هست
_و درضمن سعی کن زیاد با پسرا گرم نگیری چون برای خودت بد میشه
+ باش
+راننده پیاده شد و در رو برامون باز کرد
دستمو دور دست لینو حلقه کردم و وارد شدیم
آدمای مختلفی اونجا بودن که دوتا از اون آدما هان و دایون بودن
*سلام دوست قشنگم
+ اوه دایون فکر نمیکردم توهم اینجا باشی
*ناسلامتی بابام و دوست پسرم مافیان ها
Part 21
_هیچوقت نتونستم یاد بگیرم که چجوری ببندمش
۱خب بقیه ی وقتا چجوری میبستیش؟
_ خانم کیم برام میبست
+بیا درست شد میتونی بری
_مرسی
+ خواهش
¥آقا دارید تشریف میبرید؟
_اره خانم کیم ممنون میشم تا وقتی که میام عمارت رو نشون یجی بدین و اونو با قوانین اینجا آشنا کنید
¥چشم
_ممنون
¥خب خانوم اگر صبحانه اتون رو خوردین بریم که عمارت رو نشونتون بدم
+باشه بریم
+بعد از اینکه خانوم کیم همه جای عمارتو نشونم داد و منو با قوانین اونجا آشنا کرد رفتم توی اتاق مشترک خودمو و لینو و رو تخت دراز کشیدم تصمیم گرفتم یه چند ساعتی رو بخوابم آخه دیشب درست نتونشتم روی اون کاناپه ی لعنتی بخوابم همینطوری تو فکر و خیال بودم که خوابم برد
ویو راوی(خودم)
یجی همینطوری که چند ساعتی به خواب فرو رفته بود با صدای زنگ گوشی از خواب پرید
+ (با صدای خواب آلود) الو
_خواب بودی؟
+ اره چرا زنگ زدی
_امشب به مناسبت پیوستن من به باند مافیا ها پدربزرگم یه مهمونی گرفته
+خب الان منو بیدار کردی که اینو بگی
_ خواستم بهت بگم که چند تا لباس دادم برات بیارن بپوش ببین کدوم بیشتر بهت میاد همونو برای امشب تنت کن
+ نمیشه من نیام؟
_نه نمیشه باید بیای من تقریبا ساعت 8 دیگه خونه هستم تا اون موقع آماده شو
+باش
تق تق تق
+ بیا تو
¥خانم اینارو ارباب فرستادن
+لطفا بزارینشون همینجا
¥چشم امر دیگه ای ندارین؟
+ نه میتونین برین
¥ پس با اجازتون
+چهار تا لباس داخل یک جعبه بود از بین اینا فقط یکی چشممو گرفت پس تصمیم گرفتم همونو بپوشم (عکسشو میزارم) رفتم یه دوش گرفتم و یه آرایش که به لباسمم بیاد کردم لباسمو پوشیدمو منتظر لینو موندم که نیم ساعت بعد اومد اونم رفت یه دوش گرفت و لباسشو پوشید
_بریم؟
+اره
سواره ماشین شدیم و حرکت کردیم 15مین بعد رسیدیم جای خیلی زیبایی بود قبل از اینکه پیاده بشیم لینو دم گوشم گفت:
_یادت نره که چقدر همدیگه رو دوست داریم
+ باشه حواسم هست
_و درضمن سعی کن زیاد با پسرا گرم نگیری چون برای خودت بد میشه
+ باش
+راننده پیاده شد و در رو برامون باز کرد
دستمو دور دست لینو حلقه کردم و وارد شدیم
آدمای مختلفی اونجا بودن که دوتا از اون آدما هان و دایون بودن
*سلام دوست قشنگم
+ اوه دایون فکر نمیکردم توهم اینجا باشی
*ناسلامتی بابام و دوست پسرم مافیان ها
- ۴.۹k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط