اسم بازیگران زندگی
اسم : بازیگران زندگی
part 68
(ویو جونگکوک)
ا.ت : نظرت چیه بریم تو اتاق؟
جونگکوک : نمیدونستم انقدر شیطونی
ا.ت : شیطون بودن تو خونمه
گذاشتمش زمین دستش رو گرفتم و بردمش سمت اتاق خودم در اتاق رو باز کردم رفتیم داخل ا.ت رو روی تخت هل دادم در رو قفل کردم و روی ا.ت خیمـ.ه زدم و عمیق بوسیدمش و اون هم میبوسیدم لباساش رو در آوردم و کاملا لخـ.تش کردم اون هم شروع کرد به باز کردن پیرهن من و لباسهام رو در آورد گردنش رو بوسیـ.دم و رفتم پایین تر و سینـ.ه هاشو بوسیـ.دم با دستش چونم رو گرفت و آورد بالا جامون رو عوض کرد و اومد روی من بدنم رو بوسید و رفت پایین تر تا به اون نقطه رسید...
(دیگه اهم)
(صبح:)
اون شب گذشت و صبح شد چشمام رو باز کردم و ساعت رو دیدم ساعت ۱۰ صبح بود چقدر خوابیدم خودم رو نگاه کردم که لخـ.ت بودم تعجب کردم که یکی کنارم دراز کشیدم بود...ا.ت؟!!!!!!!
چطوری سریع قبل از اینکه بیدار بشه لباسام رو پوشیدم و روی تخت نشستم که ا.ت کم کم چشماش رو باز کرد اول یه لبخند زد و چشماش رو بست و سریع بازش کرد با تعجب نگاه کرد و جیغ کشید
جونگکوک : ساکت باش
پتو رو بیشتر روی خودش کشید و داد زد
ا.ت : بهم تجا.وز کردی ها؟!!!راستشو بگو
جونگگوک : تو بودی که بهم تجا.وز کردی
ا.ت : من هیچ کاری نکرد...
یکم فکر کرد
ا.ت : هیچی از دیشب یادم نمیاد
جونگکوک : احتمالا هردومون مست بودیم و باهم خوابیدیم
ا.ت : منظورت اینه که...
جونگکوک : آره ما باهم
نزاشت حرف رو ادامه بدم و تو حرفم زد
ا.ت : هیچی نگو
پوزخندی زدم و خودم رو به سمتش خم کردم که یکم عقب رفت
جونگکوک : خجالت میکشی؟یعنی واقعا دیشب ازش لذت نبردی؟
ا.ت : تو...خیلیمنحرفی
جونگکوک : حتما لذت بردی که امروز خیای شنگولی و عصبانی نیستی
ا.ت : تو...😠
جونگکوک : من؟
هیچی نگفت نگاهشو با عصبانیت به اونورداد و گفت
ا.ت : بر بیرون میخوا لباسام رو بپوشم
جونگکوک : من که دیشب همه جاتو دیدم
ا.ت : ولی یادت نیست پس برو بیرون
جونگکوک : خیلی خب
بلند شدم و رفتم بیرون که یکی از خدمتکارها اومد پیشم کنار در اتاق با جارو و دستمال وسایل گرد گیری وایساد
خدمتکار : ارباب میخوام اتاقتون رو تمیز کنم
خواست بره تو اتاق که جلوش رو گرفتمو دستم رو گذاشتم جلوی در
جونگکوک : نمیخواد
خدمتکار : ولی خانوم جیوو گفتن که امروز هما ی اتاقا رو تمیز کنم
جونگکوک : و منم گفتم نمیخوام اتاقم رو تمیز کنی
یهو در اتاق باز شد...خاک تو سرت نمیشد یکم بهم کمک کنه همش دردسر برام درست میکنه، خدمتکار با تعجب نگامون میکرد و سریع رفت منم جلوش رو نگرفتم روبه ا.ت کردم و گفتم
جونگکوک : نمیتونی یه بار دردسر درست نکنی؟
ا.ت : ببخشید
جونگکوک : همیشه منو تو دردسر میندازی
ا.ت : گفتم ببخشید لطفا منو یجوری از عمارت ببر بیرون که کسی نفهمه
...
ادامه دارد🦋🕸
part 68
(ویو جونگکوک)
ا.ت : نظرت چیه بریم تو اتاق؟
جونگکوک : نمیدونستم انقدر شیطونی
ا.ت : شیطون بودن تو خونمه
گذاشتمش زمین دستش رو گرفتم و بردمش سمت اتاق خودم در اتاق رو باز کردم رفتیم داخل ا.ت رو روی تخت هل دادم در رو قفل کردم و روی ا.ت خیمـ.ه زدم و عمیق بوسیدمش و اون هم میبوسیدم لباساش رو در آوردم و کاملا لخـ.تش کردم اون هم شروع کرد به باز کردن پیرهن من و لباسهام رو در آورد گردنش رو بوسیـ.دم و رفتم پایین تر و سینـ.ه هاشو بوسیـ.دم با دستش چونم رو گرفت و آورد بالا جامون رو عوض کرد و اومد روی من بدنم رو بوسید و رفت پایین تر تا به اون نقطه رسید...
(دیگه اهم)
(صبح:)
اون شب گذشت و صبح شد چشمام رو باز کردم و ساعت رو دیدم ساعت ۱۰ صبح بود چقدر خوابیدم خودم رو نگاه کردم که لخـ.ت بودم تعجب کردم که یکی کنارم دراز کشیدم بود...ا.ت؟!!!!!!!
چطوری سریع قبل از اینکه بیدار بشه لباسام رو پوشیدم و روی تخت نشستم که ا.ت کم کم چشماش رو باز کرد اول یه لبخند زد و چشماش رو بست و سریع بازش کرد با تعجب نگاه کرد و جیغ کشید
جونگکوک : ساکت باش
پتو رو بیشتر روی خودش کشید و داد زد
ا.ت : بهم تجا.وز کردی ها؟!!!راستشو بگو
جونگگوک : تو بودی که بهم تجا.وز کردی
ا.ت : من هیچ کاری نکرد...
یکم فکر کرد
ا.ت : هیچی از دیشب یادم نمیاد
جونگکوک : احتمالا هردومون مست بودیم و باهم خوابیدیم
ا.ت : منظورت اینه که...
جونگکوک : آره ما باهم
نزاشت حرف رو ادامه بدم و تو حرفم زد
ا.ت : هیچی نگو
پوزخندی زدم و خودم رو به سمتش خم کردم که یکم عقب رفت
جونگکوک : خجالت میکشی؟یعنی واقعا دیشب ازش لذت نبردی؟
ا.ت : تو...خیلیمنحرفی
جونگکوک : حتما لذت بردی که امروز خیای شنگولی و عصبانی نیستی
ا.ت : تو...😠
جونگکوک : من؟
هیچی نگفت نگاهشو با عصبانیت به اونورداد و گفت
ا.ت : بر بیرون میخوا لباسام رو بپوشم
جونگکوک : من که دیشب همه جاتو دیدم
ا.ت : ولی یادت نیست پس برو بیرون
جونگکوک : خیلی خب
بلند شدم و رفتم بیرون که یکی از خدمتکارها اومد پیشم کنار در اتاق با جارو و دستمال وسایل گرد گیری وایساد
خدمتکار : ارباب میخوام اتاقتون رو تمیز کنم
خواست بره تو اتاق که جلوش رو گرفتمو دستم رو گذاشتم جلوی در
جونگکوک : نمیخواد
خدمتکار : ولی خانوم جیوو گفتن که امروز هما ی اتاقا رو تمیز کنم
جونگکوک : و منم گفتم نمیخوام اتاقم رو تمیز کنی
یهو در اتاق باز شد...خاک تو سرت نمیشد یکم بهم کمک کنه همش دردسر برام درست میکنه، خدمتکار با تعجب نگامون میکرد و سریع رفت منم جلوش رو نگرفتم روبه ا.ت کردم و گفتم
جونگکوک : نمیتونی یه بار دردسر درست نکنی؟
ا.ت : ببخشید
جونگکوک : همیشه منو تو دردسر میندازی
ا.ت : گفتم ببخشید لطفا منو یجوری از عمارت ببر بیرون که کسی نفهمه
...
ادامه دارد🦋🕸
- ۵.۷k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط