ظهور ازدواج

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۷۴ (⁠♡)

خندیدن جیمین نگاهش رو جدي و دقيق روي من نگه داشت. داشتم خفه میشدم. دلخوره از این همه بالا و پایین کردنام خونش تو شیشه است فکر زش متنفرم. روي توي تعلل و چشماش میدیدم
همه اینا روي توي تعلل و چشماش میدیدم. دلش نمیخواست ببوستم سوزان چرا نشستي پسر جان؟ جیمین دستشو روي دسته مبل فشرد و ناچار بلند شد. نگاهم توي چشماي ابي قشنگش در رفت و آمد بود. اومد جلوم... لبخند باريك و یه جورایی پر از حمایت زد و خم شد و بوسه عميقي رو سرم زد. اخ.. همه ، اهي گفتن و سوزان با غیض گفت: بوس خوشگلاتو ميذاري تو خلوت اینا رو تحويل ما ميدي؟ همه بلند خندیدن جیمینم خندید و با خنده گفت بسه... الا اینجا غریبه است..خجالت میکشه.. یه کم بهش فضا بدين. به زور اب دهنم رو قورت دادم كم كم جمع با شوخی و خنده یه کم متفرق شد و حواسها از روم برداشته شد و تازه تونستم نفس بکشم. جیمین و فرد و نیکول با یه آقایی مشغول صحبت شدن.. بهترین فرصت بود تا از فضای سنگین اینجا خلاص شم... اروم بلند شدم و رفتم سمت بالکن سالن هواي سالن برام خیلی سنگین و گرفته شده بود.. نمیتونستم خوب نفس بکشم. در رو پشتم بستم و رفتم جلو اخ.. به اسمون زل زدم و نفس عمیق کشیدم. در پشت سرم باز شد. تند برگشتم. سلنا.. هه .. انتظارش رو داشتم اما با این حال ضربان قلبم بالا رفت... در رو باز بست و با نگاه سنگین و تحقیر امیزي اومد کنارم و گفت:اینجا چیکار میکنی؟ لبعد باريكي زدم و محکم گفتم اومدم هوايي عوض کنم... چشماشو باريك كرد و دقیق نگام کرد و گفت نه.. منظورم اینجا توی
لبخند باريکي زدم و محکم گفتم اومدم هوايي عوض کنم... چشماشو باریك كرد و دقیق نگام کرد و گفت نه.. منظورم اینجا توی زندگي جيمز بود؟ با لبخند گفتم زندگي...عاشقي. با حرص گفت:پس تورتو پهن کردي... خوبه... خيلي زود از یه دوست دختر به نامزد رشد کردي با افتخار گفتم براي عروسي و تولد بچه مون حتما دعوتت میکنم.. با نفرتی که سعي میکرد پنهانش کنه :گفت من از وقتی جیمز اومد نيويورك ميشناسمش.. يعني حدوده ساله.. با افتحار و براي سوزوندن دل من گفت دوستاي خيلييييي صميمي هم هستیم... اما جیمین هیچ وقت هیچی از تو به من نگفت. حتما یه هوس زودگذر یه شبه بودي.. اون اصلا بهت فک نمیکرد.. اصلا فراموشت کرده بود. لبخند عمیق و حرص دراري زدم و گفتم: پس انگار خيلي هم صميمي نبودین. چون همونطور که میبینی به محض دیدنم بعد این همه سال آتیش عشقش هنوز شعله ور بود و با شوق و عشق ازم خواست تا ابد کنارش باشم و این حلقه رو دستم کرد اره جون عمه
دیدگاه ها (۶)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۷۵ (⁠♡) نداشته ام.. ولي داشت ا...

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۷۶ ♡)جیمین دستشو پشت کمرم نگه ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۷۳ (⁠♡)دیدمش و.. لبخند زد. دخت...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۷۲ (⁠♡) خندیدم و گفتم چه خوب ک...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۸۳ فصل ۳ )جیمین :فك كردم قراره بميرم.....

ظهور ازدواج )( پارت ۳۰۸ فصل ۳ )دندونام از شدت سرما تند تند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط