قهوه تلخ
☕ قهوه تلخ
پارت هفدهم
تهیونگ: مأمور مخفی؟ برای کی؟
جیمین: برای سازمانی که دیگه وجود نداره. ۵ سال پیش، من مأمور شدم تا روی یه پروندهی بزرگ کار کنم. پروندهی آقای کانگ.
اسم کانگ که اومد، همهمون تکان خوردیم.
جیمین: آقای کانگ توی ظاهر یه تاجر موفقه. ولی زیر پوست شهر، یه امپراتوری جنایت داره. قاچاق، آدمکشی، پولشویی. هر چی فکر کنین.
جونگکوک: پس پدر من... پدر تهیونگ... پدر لی لی... همه رو اون کشته؟
جیمین: نه مستقیم. ولی دستور از اون بود. کانگ آدمای خودش رو داره. من سالهاست دنبال مدارکم. (پوشه رو باز کرد) اینا عکسها و گزارشهایی که جمع کردم. ولی یه مشکلی هست.
لی لی: چه مشکلی؟
جیمین: مدارک ناقصن. اونی که میتونه کاملش کنه... (نگاه به هانا) خواهر توئه تهیونگ.
تهیونگ برگشت سمت هانا. هانا سرش پایین بود.
تهیونگ: هانا... تو چی میدونی؟
هانا: (مکث کرد) اون شب... شب تصادف... من توی ماشین پشت خوابیده بودم. بابا با مامان حرف میزد. میگفتن "مدارک رو بردیم خونهی امن". یه دفعه یه ماشین اومد جلومون. بابا ترمز کرد. چند تا مرد نقابدار پیاده شدن. بعد... (لرزید) بعد دیگه چیزی یادم نمیاد. وقتی چشم باز کردم، توی بیمارستان بودم. بهم گفتن بابا و مامان مردن. من فقط زنده موندم چون پشت خوابیده بودم و کمربند بسته بودم.
اشک توی چشمای تهیونگ جمع شد. دست خواهرش رو محکمتر گرفت.
هانا: بعدش یه مرد اومد پیشم توی بیمارستان. گفت "اگه خفهخون باشی، زنده میمونی. اگه حرف بزنی، میمیری." ترسیدم. فرار کردم. چند ماه توی خیابون بودم تا اینکه جیمین منو پیدا کرد.
جیمین: آره. هانا رو آوردم اینجا تا کسی پیداش نکنه. اینجا امنترین جای ممکن بود.
-----------
پارت هفدهم
تهیونگ: مأمور مخفی؟ برای کی؟
جیمین: برای سازمانی که دیگه وجود نداره. ۵ سال پیش، من مأمور شدم تا روی یه پروندهی بزرگ کار کنم. پروندهی آقای کانگ.
اسم کانگ که اومد، همهمون تکان خوردیم.
جیمین: آقای کانگ توی ظاهر یه تاجر موفقه. ولی زیر پوست شهر، یه امپراتوری جنایت داره. قاچاق، آدمکشی، پولشویی. هر چی فکر کنین.
جونگکوک: پس پدر من... پدر تهیونگ... پدر لی لی... همه رو اون کشته؟
جیمین: نه مستقیم. ولی دستور از اون بود. کانگ آدمای خودش رو داره. من سالهاست دنبال مدارکم. (پوشه رو باز کرد) اینا عکسها و گزارشهایی که جمع کردم. ولی یه مشکلی هست.
لی لی: چه مشکلی؟
جیمین: مدارک ناقصن. اونی که میتونه کاملش کنه... (نگاه به هانا) خواهر توئه تهیونگ.
تهیونگ برگشت سمت هانا. هانا سرش پایین بود.
تهیونگ: هانا... تو چی میدونی؟
هانا: (مکث کرد) اون شب... شب تصادف... من توی ماشین پشت خوابیده بودم. بابا با مامان حرف میزد. میگفتن "مدارک رو بردیم خونهی امن". یه دفعه یه ماشین اومد جلومون. بابا ترمز کرد. چند تا مرد نقابدار پیاده شدن. بعد... (لرزید) بعد دیگه چیزی یادم نمیاد. وقتی چشم باز کردم، توی بیمارستان بودم. بهم گفتن بابا و مامان مردن. من فقط زنده موندم چون پشت خوابیده بودم و کمربند بسته بودم.
اشک توی چشمای تهیونگ جمع شد. دست خواهرش رو محکمتر گرفت.
هانا: بعدش یه مرد اومد پیشم توی بیمارستان. گفت "اگه خفهخون باشی، زنده میمونی. اگه حرف بزنی، میمیری." ترسیدم. فرار کردم. چند ماه توی خیابون بودم تا اینکه جیمین منو پیدا کرد.
جیمین: آره. هانا رو آوردم اینجا تا کسی پیداش نکنه. اینجا امنترین جای ممکن بود.
-----------
- ۱۳.۴k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط