p
p²:
پارت دو
سگرمه های در هم رفته اش باز شد و دستاش کنار بدنش پایین افتاد
حالا فقط به یه چیز شبیه بود (پسر بچه چهار ساله ایی که منتظر بود تا بتونه بستنی شکلاتیش رو پس بگیره)
لبخندش رو کمی کش داد و نفس عمیقی رو بلعید: همیشه ازت چی میخوام پارک ا.ت؟ مثل همیشه امروز هم توجهت رو میخوام!
لحنش خام و صادقانه بود که اون رو حتی برای ا.ت مظلوم تر جلوه میداد
ا.ت لبخندی به اجبار روی لب هاش نشوند و چهار تا از انگشتاش رو بالا گرفت: سیگار کشیدن رو تموم کردی؟ قلدری کردن برای بقیه رو چطور؟؟ خودت تکالیفت رو نوشتی؟؟ نوشیدن مشروب رو تموم کردی؟؟؟
درخواست های ا.ت که جونگ کوک فراموش کرده بود.. و جواب همه اونها فقط یک کلمه بود.. «نه»
جونگ کوک در معصومانه ترین حالت سرش رو پایین انداخت و گوشه لبش رو گزید: خب..نه..
دست ا.ت پایین افتاد و کتابش رو توی دستش محکم کرد ، موهای کوتاهش رو پشت گوشش داد و با چشم های درشتی که عمیقأ مجذوب کننده بود به جونگ کوک چشم دوخت: پس چطور توقع داری که بهت توجه کنم؟!
ا.ت قدمش رو از به طرف کلاس برداشت و راهش رو از جونگ کوک جدا کرد..صدای قدم های ا.ت دور شد
چشمهای جونگ کوک به محض حس نکردن حضور ا.ت گشاد شد و سرش رو با قدرت بالا آورد..حالا ا.ت حدودا دو متری از جونگ کوک دور بود،
«هی! هی؟؟ لعنتی!» جونگ کوک زیر لب غرغر کرد و با سرعت به قدم هاش جون بخشید
در کسری از ثانیه حالا کنار ا.ت بود ، به طرف پشت راه میرفت تا بتونه صورت ا.ت رو ببینه
شونه به شونه ا.ت راه میرفت و گهگداری به بعضی از دانشجو ها برخورد میکرد که هرچند یا یه عذر خواهی ساده همه اونها رو زیر سیبیلی رد میکرد
حالت بدنش رو باز کرد و شونه هاش سپر شد: اره قبول دارم کارایی که گفتی رو انجام ندادم...اما این حرفت برای سه سال گذشته بود! به حساب من ۱۰۹۵ روز و ۱۱ ساعت و ۲۷ دقیقه اس که داری هر روز توی این ۳ سال بهم بی توجهی میکنی..حتی یک دقیقه ها با خودت فکر نکردی چقدر با من ظالم بودی؟!!!
پارت دو
سگرمه های در هم رفته اش باز شد و دستاش کنار بدنش پایین افتاد
حالا فقط به یه چیز شبیه بود (پسر بچه چهار ساله ایی که منتظر بود تا بتونه بستنی شکلاتیش رو پس بگیره)
لبخندش رو کمی کش داد و نفس عمیقی رو بلعید: همیشه ازت چی میخوام پارک ا.ت؟ مثل همیشه امروز هم توجهت رو میخوام!
لحنش خام و صادقانه بود که اون رو حتی برای ا.ت مظلوم تر جلوه میداد
ا.ت لبخندی به اجبار روی لب هاش نشوند و چهار تا از انگشتاش رو بالا گرفت: سیگار کشیدن رو تموم کردی؟ قلدری کردن برای بقیه رو چطور؟؟ خودت تکالیفت رو نوشتی؟؟ نوشیدن مشروب رو تموم کردی؟؟؟
درخواست های ا.ت که جونگ کوک فراموش کرده بود.. و جواب همه اونها فقط یک کلمه بود.. «نه»
جونگ کوک در معصومانه ترین حالت سرش رو پایین انداخت و گوشه لبش رو گزید: خب..نه..
دست ا.ت پایین افتاد و کتابش رو توی دستش محکم کرد ، موهای کوتاهش رو پشت گوشش داد و با چشم های درشتی که عمیقأ مجذوب کننده بود به جونگ کوک چشم دوخت: پس چطور توقع داری که بهت توجه کنم؟!
ا.ت قدمش رو از به طرف کلاس برداشت و راهش رو از جونگ کوک جدا کرد..صدای قدم های ا.ت دور شد
چشمهای جونگ کوک به محض حس نکردن حضور ا.ت گشاد شد و سرش رو با قدرت بالا آورد..حالا ا.ت حدودا دو متری از جونگ کوک دور بود،
«هی! هی؟؟ لعنتی!» جونگ کوک زیر لب غرغر کرد و با سرعت به قدم هاش جون بخشید
در کسری از ثانیه حالا کنار ا.ت بود ، به طرف پشت راه میرفت تا بتونه صورت ا.ت رو ببینه
شونه به شونه ا.ت راه میرفت و گهگداری به بعضی از دانشجو ها برخورد میکرد که هرچند یا یه عذر خواهی ساده همه اونها رو زیر سیبیلی رد میکرد
حالت بدنش رو باز کرد و شونه هاش سپر شد: اره قبول دارم کارایی که گفتی رو انجام ندادم...اما این حرفت برای سه سال گذشته بود! به حساب من ۱۰۹۵ روز و ۱۱ ساعت و ۲۷ دقیقه اس که داری هر روز توی این ۳ سال بهم بی توجهی میکنی..حتی یک دقیقه ها با خودت فکر نکردی چقدر با من ظالم بودی؟!!!
- ۳۵.۸k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط