𝑹𝒆𝒂𝒍 𝑳𝒐𝒗𝒆 ①
𝑹𝒆𝒂𝒍 𝑳𝒐𝒗𝒆 ①
جیهوپ:(با لبخندی ملایم اما نگاهی که حواسجمع است) بالاخره رسیدیم. امیدوارم اینجا همونقدر که فکر میکردم گرم باشه.
(آنها وارد خانه میشوند. نگاهها بلافاصله روی آنها قفل میشود.)
مادرِ ات:(با لحنی تند و بدون سلام کردن) بالاخره اومدید؟ فکر کردی خیلی وقت گذشته؟ فکر کردی با این همه رفت و آمد، انگار نه انگار که اینجا خونهی ماست؟
پدرِ ات:(در حالی که روزنامه را کنار میگذارد و با نگاهی تحقیرآمیز به جیهوپ خیره میشود) خوش اومدی... البته اگه بشه گفت خوش اومدی! چرا خودت تنها نیومدی؟ حتماً باید اینجوری با هم برگردید؟
جیهوپ: (با آرامشِ مرگبار، در حالی که چشم از پدر برنمیدارد) بله قربان، میخواستم همراه همسرم باشم. ایشان در سفر تنها نیستند.
مادرِ ات: (با صدای بلندتر) همراه همسرت؟! همیشه همینجوری! همهش به دنبال این هستی که از زیر مسئولیت در بری. مگه نمیبینی چقدر برای ما سخت شده؟ همهش هم با این آدمهای بیریشه و بینام و نشان میگردی!
برادرِ ات:(به سرعت بین آنها میپرد و جلوی جیهوپ میایستد) مامان! بابا! لطفاً تمومش کنید! جیهوپ الان خستهست، اجازه بدید حداقل یک ساعت استراحت کنه. جیهوپ ، اصلاً به این حرفها توجه نکن، من هوات هست.
(چند ساعت بعد، در پذیرایی. عمه و عمو با پوزخند وارد میشوند تا با کنجکاوی به جیهوپ نگاه کنند.)
عمه:(با چشمانی ریز و فضول) خب، بالاخره این مهمون جدید رو دیدیم! پس این همون مردیه که انقدر دربارهاش میگفتید؟
عمو: (با لحنی کنایهآمیز و نگاهی از بالا به پایین) بله، به نظر میرسه آدم آرومی باشه... ولی آدمهای آروم معمولاً خیلی چیزها رو مخفی میکنن، مگه نه جیهوپ؟
جیهوپ: (با صدایی بسیار پایین، سرد و لرزشی که باعث میشود عمه و عمو ناخودآگاه یک قدم عقب بروند) درسته....
خمارییییی
چطور شد ببخشید اگه بد شد
چون تو ماشینم دارم میرم بیرون امیدوارم خوشتون بیاد♡
جیهوپ:(با لبخندی ملایم اما نگاهی که حواسجمع است) بالاخره رسیدیم. امیدوارم اینجا همونقدر که فکر میکردم گرم باشه.
(آنها وارد خانه میشوند. نگاهها بلافاصله روی آنها قفل میشود.)
مادرِ ات:(با لحنی تند و بدون سلام کردن) بالاخره اومدید؟ فکر کردی خیلی وقت گذشته؟ فکر کردی با این همه رفت و آمد، انگار نه انگار که اینجا خونهی ماست؟
پدرِ ات:(در حالی که روزنامه را کنار میگذارد و با نگاهی تحقیرآمیز به جیهوپ خیره میشود) خوش اومدی... البته اگه بشه گفت خوش اومدی! چرا خودت تنها نیومدی؟ حتماً باید اینجوری با هم برگردید؟
جیهوپ: (با آرامشِ مرگبار، در حالی که چشم از پدر برنمیدارد) بله قربان، میخواستم همراه همسرم باشم. ایشان در سفر تنها نیستند.
مادرِ ات: (با صدای بلندتر) همراه همسرت؟! همیشه همینجوری! همهش به دنبال این هستی که از زیر مسئولیت در بری. مگه نمیبینی چقدر برای ما سخت شده؟ همهش هم با این آدمهای بیریشه و بینام و نشان میگردی!
برادرِ ات:(به سرعت بین آنها میپرد و جلوی جیهوپ میایستد) مامان! بابا! لطفاً تمومش کنید! جیهوپ الان خستهست، اجازه بدید حداقل یک ساعت استراحت کنه. جیهوپ ، اصلاً به این حرفها توجه نکن، من هوات هست.
(چند ساعت بعد، در پذیرایی. عمه و عمو با پوزخند وارد میشوند تا با کنجکاوی به جیهوپ نگاه کنند.)
عمه:(با چشمانی ریز و فضول) خب، بالاخره این مهمون جدید رو دیدیم! پس این همون مردیه که انقدر دربارهاش میگفتید؟
عمو: (با لحنی کنایهآمیز و نگاهی از بالا به پایین) بله، به نظر میرسه آدم آرومی باشه... ولی آدمهای آروم معمولاً خیلی چیزها رو مخفی میکنن، مگه نه جیهوپ؟
جیهوپ: (با صدایی بسیار پایین، سرد و لرزشی که باعث میشود عمه و عمو ناخودآگاه یک قدم عقب بروند) درسته....
خمارییییی
چطور شد ببخشید اگه بد شد
چون تو ماشینم دارم میرم بیرون امیدوارم خوشتون بیاد♡
- ۱۵۸
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط