اعتراف میکنم ... روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم

اعتراف میکنم ... روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول ه خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد

میتی
دیدگاه ها (۲)

(-: میتی

:ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ!...ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻪ؟؟؟ ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﻧﻮﭺ!ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻩ:ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻥ؟ ﻧ...

اعتراف می کنم اولین باری که رفتم کارواش منم همراه کارگرها دا...

میتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط