به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است

به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی است

این غزل های زلالی که ز من می شنوی
چشمه جاری اندوه دلی دریایی است

چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی است

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من؟ عقل ؟ ویا زیبایی است؟

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه من بالایی است

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه یک زمزمه نیمایی است
دیدگاه ها (۳)

تو رها در من و من محو سراپای توامتو همه عمر من و من همه دنیا...

عاشق چون تو شدن لذت دیدن دارداز لب چون عسلت حرف شنیدن داردبی...

هر زمان می خندی، احساس سعادت می کنمعاشق غیری، من اعلام رضا...

دو دستم ساقه سبز دعایتگـل اشـکم نثـار خاک پایـتدلم در شاخه ی...

باد سردی از میان پنجره‌های بلند و سنگی تالار به داخل می‌پیچی...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط