امروز از فرط بی حوصلگی، تصمیم گرفتم یه نگاه ب کتابای دورا
امروز از فرط بی حوصلگی، تصمیم گرفتم یه نگاه ب کتابای دوران ابتداییم بندازم تا یکم با یاداری خاطرات اون روزهای شیرین، حالم خوب بشه..
این یادداشت رو پشت کتاب هدیه های اسمان( کلاس چهارم )
پیدا کردم..
چقد اون زمان ارزو میکردیم زودتر بزرگ بشیم بریم کلاسهای بالاتر.. اما افسوس ک هیچوقت نفهمیدیم یروزی ممکنه دلمون به صدای زنگ استراحت، صف های صبحاهی، غر زدن موقع سرود ملی خوندن، دعواهای مدیر و امتحانای معلممون تنگ بشه...
راستی
هفت سال از اون روزی ک معلمم این یادداشتو برام نوشت میگذره!..
اما
من
هیچوقت
گذر این هفت سال رو حس نکردم..
وقتیکه به ایینه نگاه میکنم، دیگه اون دختر شاد و سرزنده و پرتلاش رو نمیبینم...
انگار زمان، منِ خوشحال رو توی همون هفت سال جا گذاشت.. و چیزی ک الان از خودم میبینم، یه منِ غمگینو ارومه...
تامام..
این یادداشت رو پشت کتاب هدیه های اسمان( کلاس چهارم )
پیدا کردم..
چقد اون زمان ارزو میکردیم زودتر بزرگ بشیم بریم کلاسهای بالاتر.. اما افسوس ک هیچوقت نفهمیدیم یروزی ممکنه دلمون به صدای زنگ استراحت، صف های صبحاهی، غر زدن موقع سرود ملی خوندن، دعواهای مدیر و امتحانای معلممون تنگ بشه...
راستی
هفت سال از اون روزی ک معلمم این یادداشتو برام نوشت میگذره!..
اما
من
هیچوقت
گذر این هفت سال رو حس نکردم..
وقتیکه به ایینه نگاه میکنم، دیگه اون دختر شاد و سرزنده و پرتلاش رو نمیبینم...
انگار زمان، منِ خوشحال رو توی همون هفت سال جا گذاشت.. و چیزی ک الان از خودم میبینم، یه منِ غمگینو ارومه...
تامام..
- ۶.۳k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط