غروب از ترس تنهایی شدم هم صحبت دریا

غروب از ترس تنهایی شدم هم صحبت دریا
نه دریا درد من بیند نه من همراهی او را
از این سردرگمی خسته از این تنهاییم بیزار
چرا خو کرده رویایم به سیل حسرت و غمها
به دنیای جنون رفتم که دردم مرحمی یابد
ولی تاریکی مطلق عجین شد با دلم اینجا
من از دریا گریزان و از این غربت هراسانم
که قلب بی کسم بوده همیشه ساده و تنها
شب از ترس ملامت ها به کنج خلوتی رفتم
که شاید خاتمه یابد هجوم تلخی و سرما
اگر ان یار دیرینم به دیدارم شبی آید
رها گردم ز هر غصه کنم با او کمی نجوا
از احساس خودم گویم از عشق و دلخوشی هایم
و اینکه بودن او شد برایم شادی و رویا
دیدگاه ها (۴)

گاهی برایم اخم کن؛ این قدر خوش روئی بد استاین خطِ نستعلیقِ ر...

دݪــ♥ ️ـم او را که عکسش مانده بر دیوار می خواهدو او را در کن...

قیامت میڪند چشمی ڪه می بندد دهانم را شرار عاشقی میسوزد آخر ...

نامه ای با اشک چشمانم نوشتم ، خوانده ای؟من هنوزم یاد تو هستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط