هاییییی
هاییییی
ببخشید دیر شد......
نت ندارم....
الانم به مامانم وصل شدم.....
این پارت رو بخونید....فردا ببینم می تونم نت گیر بیارم یه پارت دیگه بزارم.....
بعد یه چیز دیگه......اگر دیر دیر.....گذاشتم درک کنید.....فردا مدرسه ها شروع میشه.....منم پایم سنگینه......سعی می کنم هفته ای یبار بیام ۱۰ تا پارت بزارم......
پارت ۴۰
(ا/ت ویو)
ساعت ۹ صبح بود.....صبحانمو مثل روزای قبل خوردم.....بعد یکی از ندیمه ها اومد تا سینی صبحونه رو ببره.......سینی رو برداشت......
به سمت در رفت......اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت
.ببخشید.....آجوما گفتن آماده باشید.....باهاتون کار دارن.......
+آجوما؟
........حالا خودشون میان همه چیز رو توضیح میدن براتون......
بعدم با سینی صبحانه که دستش بود از اتاق خارج شد...
لبه ی تخت نشستم.......ذهنم درگیر بود......درگیر اینجا......درگیر آدماش......درگیر تمام اتفاقایی که تا الان افتاده......
یه ۱۰ مینی توی فکر بودم و منتظر بودم....تا...همون آجوما که دختره گفت ، بیاد........
همینجوری توی فکر بودم و با خودم زیر لب حرف می زدم......که در اتاق باز شد....و.......یه دختر قد بلند و خوشگل با موهای عسلی تیره توی چارچوب در ظاهر شد......قیافش چقدر آشناس......عه....این همون دختره است که اول دیدم.....که همه چیو برام توضیح داد.......
# بهتری؟
+چی؟
# گفتم حالت بهتره؟
+آ.....آرههه
بعد لباسی که دستش بود رو روی تخت گذاشت......
# آماده شو......بیا پایین....
بعد خواست بره که گفتم
+ببخشید......ولی برای چی آماده بشم؟
# لباستو بپوش بیا پایین توضیح میدم......
+ولی.....
# گفتم بپوش بیا پایین......همه چی رو توضیح میدم......
اینو که گفت دیگه حرفی نزدم.....بعدش رفت بیرون......
لباسه رو برداشتم......یه سارافون سیاه و سفید بود.......یه ساپورت سفید......با یه کفش مشکی رنگ.......شبیه لباس های خدمتکاری بود که توی سریالا نشون می دادن......لباسه رو پوشیدم........موهامم گوجه ای بستم......بعد نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم.......
درو که باز کردم با فضای بزرگ طبقه دوم عمارت روبه رو شدم.....چقدر بزرگ بود......با بدبختی پله ها رو پیدا کردم.....خواستم برم پایین که یه صدایی توجهمو جلب کرد
×آهای......دختر......
سرمو برگردوندم.......یه پسر با موهای بلوند تیره بود که موهاش روی پیشونیش بود......با یه صورت سفید و چشمای رنگیه سبز تیره......یه لباس راحتی هم تنش بود........توی آنالیز کردن آدما خیلی خوب بودم.....از سر تا پاشو نگاه کردم.....
بعد گفتم
+با من بودین؟
×پس با کی بودم؟به جز تو دختر دیگه ای هم اینجا هست؟
+اوو....بله......کار داشتین؟
بعد نزدیک تر اومد و هم زمان گفت
×خدمتکار جدیدی؟
+خدمتکار؟
×لباست که اینجوری میگه........
+اوو.....فکر کنم.........آره....
×اسمت چیه؟
+ا/ت.........کیم ا/ت
×اوهوم.....همون دختره ای که جنجال درست کرده.......
+جنجال؟
×ها......ولش کن اصن.....
+ببخشید ولی .......شما کی هستین؟
× خب من.......جمی....................
خواست اسمشو بگه اما حرفشو سریع خورد.....
×خب......من جکم......جک
+جک؟
..................
ببخشید دیر شد......
نت ندارم....
الانم به مامانم وصل شدم.....
این پارت رو بخونید....فردا ببینم می تونم نت گیر بیارم یه پارت دیگه بزارم.....
بعد یه چیز دیگه......اگر دیر دیر.....گذاشتم درک کنید.....فردا مدرسه ها شروع میشه.....منم پایم سنگینه......سعی می کنم هفته ای یبار بیام ۱۰ تا پارت بزارم......
پارت ۴۰
(ا/ت ویو)
ساعت ۹ صبح بود.....صبحانمو مثل روزای قبل خوردم.....بعد یکی از ندیمه ها اومد تا سینی صبحونه رو ببره.......سینی رو برداشت......
به سمت در رفت......اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت
.ببخشید.....آجوما گفتن آماده باشید.....باهاتون کار دارن.......
+آجوما؟
........حالا خودشون میان همه چیز رو توضیح میدن براتون......
بعدم با سینی صبحانه که دستش بود از اتاق خارج شد...
لبه ی تخت نشستم.......ذهنم درگیر بود......درگیر اینجا......درگیر آدماش......درگیر تمام اتفاقایی که تا الان افتاده......
یه ۱۰ مینی توی فکر بودم و منتظر بودم....تا...همون آجوما که دختره گفت ، بیاد........
همینجوری توی فکر بودم و با خودم زیر لب حرف می زدم......که در اتاق باز شد....و.......یه دختر قد بلند و خوشگل با موهای عسلی تیره توی چارچوب در ظاهر شد......قیافش چقدر آشناس......عه....این همون دختره است که اول دیدم.....که همه چیو برام توضیح داد.......
# بهتری؟
+چی؟
# گفتم حالت بهتره؟
+آ.....آرههه
بعد لباسی که دستش بود رو روی تخت گذاشت......
# آماده شو......بیا پایین....
بعد خواست بره که گفتم
+ببخشید......ولی برای چی آماده بشم؟
# لباستو بپوش بیا پایین توضیح میدم......
+ولی.....
# گفتم بپوش بیا پایین......همه چی رو توضیح میدم......
اینو که گفت دیگه حرفی نزدم.....بعدش رفت بیرون......
لباسه رو برداشتم......یه سارافون سیاه و سفید بود.......یه ساپورت سفید......با یه کفش مشکی رنگ.......شبیه لباس های خدمتکاری بود که توی سریالا نشون می دادن......لباسه رو پوشیدم........موهامم گوجه ای بستم......بعد نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم.......
درو که باز کردم با فضای بزرگ طبقه دوم عمارت روبه رو شدم.....چقدر بزرگ بود......با بدبختی پله ها رو پیدا کردم.....خواستم برم پایین که یه صدایی توجهمو جلب کرد
×آهای......دختر......
سرمو برگردوندم.......یه پسر با موهای بلوند تیره بود که موهاش روی پیشونیش بود......با یه صورت سفید و چشمای رنگیه سبز تیره......یه لباس راحتی هم تنش بود........توی آنالیز کردن آدما خیلی خوب بودم.....از سر تا پاشو نگاه کردم.....
بعد گفتم
+با من بودین؟
×پس با کی بودم؟به جز تو دختر دیگه ای هم اینجا هست؟
+اوو....بله......کار داشتین؟
بعد نزدیک تر اومد و هم زمان گفت
×خدمتکار جدیدی؟
+خدمتکار؟
×لباست که اینجوری میگه........
+اوو.....فکر کنم.........آره....
×اسمت چیه؟
+ا/ت.........کیم ا/ت
×اوهوم.....همون دختره ای که جنجال درست کرده.......
+جنجال؟
×ها......ولش کن اصن.....
+ببخشید ولی .......شما کی هستین؟
× خب من.......جمی....................
خواست اسمشو بگه اما حرفشو سریع خورد.....
×خب......من جکم......جک
+جک؟
..................
- ۶۵.۲k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۰۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط