پارت۷
پارت۷
کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همونطور توی راهرو ایستاد. مشتهاش رو گره کرده بود و نفسنفس میزد. صدای بستهشدن درِ اتاقِ ایزوکو، مثل یه ضربهی آروم اما عمیق توی گوشش پیچید. اون بویِ خاصِ ایزوکو... بویِ بارون و یه چیزی شبیه به امید که همیشه با خودش میآورد، هنوز توی فضای راهرو موج میزد.
با یه قدمهای تند و عصبی، به سمت اتاق خودش رفت. در رو با یه کوفتگیِ خاصی بست و پشتش رو به در تکیه داد. اتاق تاریک بود، اما اون نمیتونست تاریکی رو ببینه؛ چون چشمهاش مدام تصویرِ اون نگاهِ لرزون و خیسِ ایزوکو رو بازسازی میکرد.
«لعنتی... لعنتی... لعنتی!» زیر لب غرید و دستش رو توی موهایِ آشفتهاش کشید.
اون نمیتونست بخوابه. چطور میتونست بخوابه وقتی تصویرِ اون احمقِ سبزمو رو دید که داشت با اون چشمهایِ درشت و معصوم، بهش نگاه میکرد؟ ایزوکو فکر میکرد کاتسوکی فقط داشت کارش رو انجام میداد، اما کاتسوکی داشت با خودش میجنگید. اون رشتهی نامرئی که ایزوکو حسش میکرد، برای کاتسوکی مثل یه زنجیرِ گرم بود که حالا دیگه نمیخواست از دستش رها بشه.
کاتسوکی روی تختش افتاد، اما به جای اینکه به سقف نگاه کنه، فقط به دستهاش خیره شد. دستهایی که هنوز از فشارِ استفاده از انفجارها میسوخت، اما بیشتر از هر چیزی، از اون حسِ "نیاز به محافظت کردن" از ایزوکو"میسوخت
کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همونطور توی راهرو ایستاد. مشتهاش رو گره کرده بود و نفسنفس میزد. صدای بستهشدن درِ اتاقِ ایزوکو، مثل یه ضربهی آروم اما عمیق توی گوشش پیچید. اون بویِ خاصِ ایزوکو... بویِ بارون و یه چیزی شبیه به امید که همیشه با خودش میآورد، هنوز توی فضای راهرو موج میزد.
با یه قدمهای تند و عصبی، به سمت اتاق خودش رفت. در رو با یه کوفتگیِ خاصی بست و پشتش رو به در تکیه داد. اتاق تاریک بود، اما اون نمیتونست تاریکی رو ببینه؛ چون چشمهاش مدام تصویرِ اون نگاهِ لرزون و خیسِ ایزوکو رو بازسازی میکرد.
«لعنتی... لعنتی... لعنتی!» زیر لب غرید و دستش رو توی موهایِ آشفتهاش کشید.
اون نمیتونست بخوابه. چطور میتونست بخوابه وقتی تصویرِ اون احمقِ سبزمو رو دید که داشت با اون چشمهایِ درشت و معصوم، بهش نگاه میکرد؟ ایزوکو فکر میکرد کاتسوکی فقط داشت کارش رو انجام میداد، اما کاتسوکی داشت با خودش میجنگید. اون رشتهی نامرئی که ایزوکو حسش میکرد، برای کاتسوکی مثل یه زنجیرِ گرم بود که حالا دیگه نمیخواست از دستش رها بشه.
کاتسوکی روی تختش افتاد، اما به جای اینکه به سقف نگاه کنه، فقط به دستهاش خیره شد. دستهایی که هنوز از فشارِ استفاده از انفجارها میسوخت، اما بیشتر از هر چیزی، از اون حسِ "نیاز به محافظت کردن" از ایزوکو"میسوخت
- ۶۱۱
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط