از صبح هبرونمیرفت

از صبح كه بيــرون میرفت

تا شب هر چه داشت،مي فــروخت.

مشتريهايش هم همه راضــي بودند.

حــراج مي كرد؛

◀ايمــان ◀عفت ◀نجابت ◀حیا را ...

چه بد معامله ای ...
دیدگاه ها (۵)

یـک وقـت هــایی هـم هـسـتکه تـمـــام آرزوی زنـدگیت این مــی ...

دوستیهای مجازیچت رومهای...بیوه های اینترنتیلذتهای آنیبوسه ها...

مــ♥ــادر …این روزهــا دلـ ــَ ـم ماننـد پـهــلـــویتــاט شد...

بشتابید بشتابیدجنس ارزان دارمدروغ رنگارنگغیبت شیرینتهمت جدید...

🇮🇷🏴‍☠اعترافات تلخ دختر قمه به دست  که شهر شوشتر را به هم ریخ...

ای خدا فریاد از این دلتنگی.....امان ازاین دلتنگی....روحت شاا...

رمان بغلی من پارت۱۷۶و۱۷۷و۱۷۸و۱۷۹دیانا: اذیتم نکن بزارم زمینا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط