از صبح كه بيــرون میرفتتا شب هر چه داشت،مي فــروخت.مشتريهايش هم همه راضــي بودند.حــراج مي كرد؛◀ايمــان ◀عفت ◀نجابت ◀حیا را ...چه بد معامله ای ...