پارت چهارم

پارت چهارم
باران همچنان می‌بارید و نور کم‌سوی دفتر ا.ت، حالا بیشتر از هر زمان دیگری غمگین و پایدار به نظر می‌رسید. دیوارها، که روزی منبع آرامش او بودند، حالا پر از سایه‌های ناشناخته بودند. ا.ت فک میکرد این ها ... فقط به دلیل وجود ته عه

نشسته روی صندلی، برگشت به یادداشت‌هایش: “جلسه آینده: موجودی که از سکوت می‌ترسد.” ته، با وجود خطرناکی که داشت، درک عمیقی از احساسات داشت. ا.ت هنوز صدای اردمی که ته میگفت کمکم کن رو میشنید و زمزمه میکرد
و این احساسات، در درونش رشد می‌کردند.

چند روز بعد، ته دوباره آمد. این بار او را با لبخند ملایمی دید — چیزی بین جدی بودن و طعنه. شاید هم نفرت

«دکتر پارک، آماده ای که..... من را بهتر بشناسید؟» صدایش از همیشه آرام‌تر بود.

ا.ت: «من بیشتر در موردت میدونم تهیونگ و این موضوع من را نگران می‌کنه»

ته: «نگران؟ از من؟» نگاهش کمی بازیگوش شد.

«شما نشانه‌های ترس را روی صورتم می‌بینید؟ نه .... می‌خواهید ببینید؟؟ اره .... که آیا می‌توانید این ترس را تبدیل به قدرت کنید؟»

ا.ت چند لحظه سکوت کرد. این حالت بازیگوش ته، برایش جذاب بود، اما خطر آن را هم احساس می‌کرد.

چرا باید از یک بیمار این گونه جذب می‌شد؟( از خدات باشه )

احساساتی که در دلش به وجود آمده بودند، برایش عجیب بود — و ناپسند.

«من اینجا برای کمک به شما هستم، نه برای بازی کردن با احساساتم، ته.» اینو تو دلش گف

او قدمی به جلو برداشت. شاااید این فاصله، هم برای او و هم برای ا.ت، یک شیء زنده بود.

«همه‌چیز یک بازی است، دکتر. حتی ما دو نفر.»

ا.ت نتوانست از فکراش فرار کند. در ذهنش تصاویری محو ( جونز)از لحظه‌های دیگر با ته شکل می‌گرفت — لحظه‌هایی که حس عجیبی از همدردی نسبت به او داشت، حتی در این شرایط خطرناک.

«تو به من اعتماد نداری، نه؟»

«چرا که نه؟»

صدای او به دل ا.ت آرامش می‌داد
، اما او هنوز نگران عواقب بود.
هر لحظه‌ای که در کنار او بود، برایش معنایی عمیق پیدا می‌کرد — و این احساسات ترکیبی از ترس و انکار بودند.

«چیزی وجود دارد که باید در مورد خانواده‌ام بدونی، ا.ت.» ته گفت، صدایش خاکستری و جدی شد. ( سک اعصاب)

«اما فکر نکن که همه‌چیز به من مربوط می‌شود. خانواده‌ات هم می‌توانن در خطر باشند.» اینجا بهش هشدار داد که پاتو از گلیمت دراز تر نکن

ا.ت هشدار او را کاملاً جدی گرفت
. دستانش را روی میز گذاشت و چشمانش را به چشمان ته دوخت.

«من به خانواده‌ام فکر نمی‌کنم. من به تو فکر می‌کنم. ته،... تو یک خطر هستی.»

ته تنها لبخند زد و گفت:

«خطرها گاهی زیبا هستند.»

در آن لحظه، ا.ت متوجه شد که در این میدان خطرناک، احتمالاً خطر واقعی، فاصله‌ای بود که آن‌ها را از یکدیگر جدا می‌کرد — و خود او، ناخودآگاه قدم به قدم به نزدیک‌تر شدن به ته نزدیک می‌شد
دیدگاه ها (۳)

بچه اول یه خبر بدم من تا یه مدت از گوشیم محروم شدم

پارت دوم

طراح عشق

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط