پلڪے بزن

پلڪے بزن
تن را بده
لب را ببند
این خاطراتِ بے بدیل
در ذهنِ من

حڪ گشتہ اند
بازم بڪش بر ذهنِ من
نقش تن و
مُهرِ لب و
آن دیده ی عاشق ڪشَت
دیدگاه ها (۱)

سخت محتاجم بہ ڪمے آفتاب براے پیڪر در انجماد نشستہ ام راه دخو...

می نویسم : این عشق…نقطه هایش با تـــو!می نویسم : شبنم…گل ِ س...

تو رفتی شاخہ عشقم شڪستہبہ چشمم شبنم حسرتنشستہ نگاهیهم نکردےو...

بودنت آرامشے ست که تزریق مے شود درون رگ ه...

ای نگار جان، ای فروغ دیدهبدان که دل من سراسر آتش مهر توست و ...

دلا آخر تو را دیوانه کردند

🏴🥀 نوحه‌های قدیمی یه حال و هوای دیگه داشتن...بزن بر سینه و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط