❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 173♡。)
اجازه داد بیشتر خم بشم. با ناز یقه اش رو گرفتم
و خودمو بالا کشیدم و کمي توي
صورتش خیره شدم و بعد سریع چرخیدم و رفتم وسط
سالن بقیه دخترا هم چرخیدن و اومدن پشت سرم
آهنگ تموم شد.
چهار نفر پشتیم به بابا تعظیم کردن.
لبخند شيريني روي لب اوردم و با بابا که دقیقا روبروم بود تعظیم کردم و خیلی هنرمندانه روي زمين روبروي بابا
نشستم.
همه دست زدن و صداي تشويقش و تحسینشون به گوش رسید.
بابا خيره بهم لبخندی زد و گفت : زیبا میرقصين بانو..
طبق چيزي که به يکي از دخترا یاد داده
بودم گفت: سرورم. به بانوي ما به خاطر هنرنمايي فوق العاده شون هدیه نمیدین؟
پدر لبخندي زد و گفت: خوب بانوي رقصنده..چي ميخواين؟
حتی پدر هم نمیدونست که منم.
با ناز بلند شدم و خیره به جونگکوک از کنارش رد شدم و رفتم
جلوي بابا وایستادم و سعي کردم صدام رو نازك كنم كه نشناسه و گفتم : فقط یه چیز اعلاحضرت...
بابا چشماش رو تنگ کرد وگفت : چي؟
لبخند شيطوني رو لب اوردم و گفتم: فقط بذارین
ببوسمتون
همه شوکه هین بزرگي گفتن
بابا كاملا جدي و نگاهي كه بوي شك و كمي خشم داشت انداخت بهم
همه دور و بر پچ پچ میکردن و از بي ادبي منه رقصنده
حرف میزدم.
مامان هم ! بالا سر
بابا نگاه خیره و جدي بهم دوخته بود.
ریز خندیدم و رفتم جلو ودقيقا روبرو و نزديك بابا زیر
پاش نشستم اشاره زدم.
دخترا جلو اومدن و بندهاي نقابم رو گرفتن
و بازش کردن. با کنار رفتن نقاب صورت پدر به لبخند گشادي کش اومد و مامان بلند زد زیر خنده.
همه مهمان ها بلند زدن زیر خنده و شروع کردن به دست زدن.
بابا خندید و سر تکون داد و گفت:دختر ناز من.. شيطون گفتم : اجازه دارم ببوسمتون سرورم؟
بابا : معلومه دختره فوق العاده ي من.
(。♡part 173♡。)
اجازه داد بیشتر خم بشم. با ناز یقه اش رو گرفتم
و خودمو بالا کشیدم و کمي توي
صورتش خیره شدم و بعد سریع چرخیدم و رفتم وسط
سالن بقیه دخترا هم چرخیدن و اومدن پشت سرم
آهنگ تموم شد.
چهار نفر پشتیم به بابا تعظیم کردن.
لبخند شيريني روي لب اوردم و با بابا که دقیقا روبروم بود تعظیم کردم و خیلی هنرمندانه روي زمين روبروي بابا
نشستم.
همه دست زدن و صداي تشويقش و تحسینشون به گوش رسید.
بابا خيره بهم لبخندی زد و گفت : زیبا میرقصين بانو..
طبق چيزي که به يکي از دخترا یاد داده
بودم گفت: سرورم. به بانوي ما به خاطر هنرنمايي فوق العاده شون هدیه نمیدین؟
پدر لبخندي زد و گفت: خوب بانوي رقصنده..چي ميخواين؟
حتی پدر هم نمیدونست که منم.
با ناز بلند شدم و خیره به جونگکوک از کنارش رد شدم و رفتم
جلوي بابا وایستادم و سعي کردم صدام رو نازك كنم كه نشناسه و گفتم : فقط یه چیز اعلاحضرت...
بابا چشماش رو تنگ کرد وگفت : چي؟
لبخند شيطوني رو لب اوردم و گفتم: فقط بذارین
ببوسمتون
همه شوکه هین بزرگي گفتن
بابا كاملا جدي و نگاهي كه بوي شك و كمي خشم داشت انداخت بهم
همه دور و بر پچ پچ میکردن و از بي ادبي منه رقصنده
حرف میزدم.
مامان هم ! بالا سر
بابا نگاه خیره و جدي بهم دوخته بود.
ریز خندیدم و رفتم جلو ودقيقا روبرو و نزديك بابا زیر
پاش نشستم اشاره زدم.
دخترا جلو اومدن و بندهاي نقابم رو گرفتن
و بازش کردن. با کنار رفتن نقاب صورت پدر به لبخند گشادي کش اومد و مامان بلند زد زیر خنده.
همه مهمان ها بلند زدن زیر خنده و شروع کردن به دست زدن.
بابا خندید و سر تکون داد و گفت:دختر ناز من.. شيطون گفتم : اجازه دارم ببوسمتون سرورم؟
بابا : معلومه دختره فوق العاده ي من.
- ۱.۹k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط