یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟

یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟
که چرا باز شدی در قفس ات زندانی؟

که چرا نور از عمق دل من دور شده
که چرا باز شدم جغد شب پایانی

یک نفر نیست کمی دست به مویم بکشد
و بپرسد که چرا باز چرا حیرانی

بزم مهتاب به پا هست و تو دعوت شده ای
کاش بی من نروی باز به آن مهمانی

گفته بودی که به آغوش تو دعوت شده ام؟
پس چرا باز مرا از بغلت می رانی؟

بوی موی تو مرا خوب گرفته ست به دست
تو همان ناب ترین آب ِ گُل کاشانی

دو سه خط شعر برای تو نوشتم امشب
پرسش این است که اشعار مرا میخوانی ؟
دیدگاه ها (۵)

باز هم آمده ای تا دل من خام شودعشق تو در سر من باعث سرسام شو...

نی بزن چوپان هوای عاشقی دارم، به سر کرده ام امشب دوباره یاد ...

من روزگار غربتم را دوست دارماین حس و حال و حالتم را دوست دار...

صادقانه دل سپردم سرنوشتم شوم شدقلب من با رفتنت از عشق هم محر...

قسمت چهارم: **میان دو آتش – قلبِ پروژه**صحنه آغاز درِ فلزی ...

CASINO3.5

سناریو توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط