𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏ویس
صبح روز بعد، قصر برخلاف همیشه آرام نبود.
خدمتکارها مدام از این اتاق به آن اتاق میرفتند.
سئول از پشت پنجره به حیاط نگاه میکرد و چیزی در دلش سنگینی میکرد.
اتفاقات شب گذشته هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.
بالاخره صدای ضربهای به در اتاقش خورد.
ندیمه وارد شد و گفت: «پرنسس، پادشاه از شما خواستن به تالار شورا برید.»
سئول با تعجب پرسید: «الان؟»
ندیمه سر تکان داد و گفت: «بله، موضوع مهمیه.»
وقتی سئول وارد تالار شد، پدرش پشت میز نشسته بود.
ملکه نیز کنارش حضور داشت و چند مشاور سلطنتی روبهرویشان ایستاده بودند.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه سئول را جلب کرد، حضور چوی جونگ هو بود.
شاهزاده با آرامش ایستاده بود و نگاهش مستقیم روی او قرار داشت.
پادشاه به دخترش اشاره کرد تا بنشیند.
«سئول، دربارهی پیشنهادی که جونگ هو داده بود، دوباره صحبت کردیم.»
سئول اخم کوچکی کرد و گفت: «من هنوز جوابم رو ندادم.»
پادشاه آهی کشید و گفت: «میدونم.»
جونگ هو جلو آمد و با احترام گفت:
«من قصد ندارم شما رو مجبور کنم، پرنسس.»
سئول نگاه سردی به او انداخت و جواب داد: «اما تمام قصر طوری رفتار میکنه که انگار تصمیم گرفته شده.»
جونگ هو برای لحظهای سکوت کرد.
ملکه دستش را روی دست دخترش گذاشت.
«سئول، گاهی یک پرنسس نمیتونه فقط برای خودش تصمیم بگیره.»
سئول آرام جواب داد: «پس من کی میتونم برای خودم زندگی کنم؟»
سکوت سنگینی در تالار افتاد.
پادشاه سرش را پایین انداخت و گفت: «تا پایان ماه، باید جواب نهایی رو بدی.»
سئول با ناباوری پرسید: «تا پایان ماه؟»
جونگ هو با آرامش گفت: «این زمان برای فکر کردن به آیندهتون کافیه.»
سئول چیزی نگفت و از تالار خارج شد.
در راهرو، صدای زنگولهای آشنا به گوشش رسید.
جونگکوک کنار یکی از پنجرهها ایستاده بود و به باغ نگاه میکرد.
وقتی سئول را دید، لبخند کوچکی زد.
«به نظر میاد امروز صبح خوبی نداشتی.»
سئول کنار او ایستاد و گفت: «پدرم بهم تا پایان ماه فرصت داده.»
جونگکوک متوجه منظورش شد و لبخندش محو شد.
«برای ازدواج با شاهزاده؟»
سئول سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «آره.»
جونگکوک چند لحظه به بیرون خیره ماند.
بعد با صدایی آرام گفت: «اگر نمیخوای، مجبور نیستی قبولش کنی.»
سئول به او نگاه کرد و پرسید: «اگه انتخاب من باعث بشه تو هم به دردسر بیفتی چی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد: «این دیگه انتخاب من نیست که ازش بترسم.»
سئول با نگرانی گفت: «جونگکوک...»
او حرفش را قطع کرد و گفت: «من سالها پیش یه قول بهت دادم.»
سئول با تعجب پرسید: «چه قولی؟»
جونگکوک نگاهش کرد و آرام گفت: «گفتم هیچوقت نمیذارم دوباره تنها بمونی.»
چشمهای سئول برای لحظهای نرم شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
جونگ هو در فاصلهای نهچندان دور ایستاده بود و آن دو را تماشا میکرد.
این بار نگاهش دیگر آرام نبود.
جونگکوک متوجه حضور او شد و کمی عقب رفت.
سئول هم به سمت شاهزاده برگشت.
جونگ هو بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارشان گذشت.
اما هنگام عبور، آرام زیر لب گفت: «این بازی آخر خوبی برای تو نداره، دلقک.»
جونگکوک نگاهش را به او دوخت، اما پاسخی نداد.
سئول با نگرانی به چهرهی جونگکوک نگاه کرد.
برای اولین بار فهمید مشکل فقط یک ازدواج سیاسی نیست.
حالا خودش و جونگکوک، هر دو وارد بازی خطرناکی شده بودند.
عشقای من پیج روشا https://wisgoon.com/jeon_rosha1 مسدود شده به همین دلیل به منی که دوستشم گفته که ادامه داستانش رو داخل پیج خودم بزارم تا بخونید.
داستانش قشنگه حتما بخونید..
(این داستان برای دوستم روشا عه نه برای من من فقط داستاناشو میزارم حمایت بشه)
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏ویس
صبح روز بعد، قصر برخلاف همیشه آرام نبود.
خدمتکارها مدام از این اتاق به آن اتاق میرفتند.
سئول از پشت پنجره به حیاط نگاه میکرد و چیزی در دلش سنگینی میکرد.
اتفاقات شب گذشته هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.
بالاخره صدای ضربهای به در اتاقش خورد.
ندیمه وارد شد و گفت: «پرنسس، پادشاه از شما خواستن به تالار شورا برید.»
سئول با تعجب پرسید: «الان؟»
ندیمه سر تکان داد و گفت: «بله، موضوع مهمیه.»
وقتی سئول وارد تالار شد، پدرش پشت میز نشسته بود.
ملکه نیز کنارش حضور داشت و چند مشاور سلطنتی روبهرویشان ایستاده بودند.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه سئول را جلب کرد، حضور چوی جونگ هو بود.
شاهزاده با آرامش ایستاده بود و نگاهش مستقیم روی او قرار داشت.
پادشاه به دخترش اشاره کرد تا بنشیند.
«سئول، دربارهی پیشنهادی که جونگ هو داده بود، دوباره صحبت کردیم.»
سئول اخم کوچکی کرد و گفت: «من هنوز جوابم رو ندادم.»
پادشاه آهی کشید و گفت: «میدونم.»
جونگ هو جلو آمد و با احترام گفت:
«من قصد ندارم شما رو مجبور کنم، پرنسس.»
سئول نگاه سردی به او انداخت و جواب داد: «اما تمام قصر طوری رفتار میکنه که انگار تصمیم گرفته شده.»
جونگ هو برای لحظهای سکوت کرد.
ملکه دستش را روی دست دخترش گذاشت.
«سئول، گاهی یک پرنسس نمیتونه فقط برای خودش تصمیم بگیره.»
سئول آرام جواب داد: «پس من کی میتونم برای خودم زندگی کنم؟»
سکوت سنگینی در تالار افتاد.
پادشاه سرش را پایین انداخت و گفت: «تا پایان ماه، باید جواب نهایی رو بدی.»
سئول با ناباوری پرسید: «تا پایان ماه؟»
جونگ هو با آرامش گفت: «این زمان برای فکر کردن به آیندهتون کافیه.»
سئول چیزی نگفت و از تالار خارج شد.
در راهرو، صدای زنگولهای آشنا به گوشش رسید.
جونگکوک کنار یکی از پنجرهها ایستاده بود و به باغ نگاه میکرد.
وقتی سئول را دید، لبخند کوچکی زد.
«به نظر میاد امروز صبح خوبی نداشتی.»
سئول کنار او ایستاد و گفت: «پدرم بهم تا پایان ماه فرصت داده.»
جونگکوک متوجه منظورش شد و لبخندش محو شد.
«برای ازدواج با شاهزاده؟»
سئول سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «آره.»
جونگکوک چند لحظه به بیرون خیره ماند.
بعد با صدایی آرام گفت: «اگر نمیخوای، مجبور نیستی قبولش کنی.»
سئول به او نگاه کرد و پرسید: «اگه انتخاب من باعث بشه تو هم به دردسر بیفتی چی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد: «این دیگه انتخاب من نیست که ازش بترسم.»
سئول با نگرانی گفت: «جونگکوک...»
او حرفش را قطع کرد و گفت: «من سالها پیش یه قول بهت دادم.»
سئول با تعجب پرسید: «چه قولی؟»
جونگکوک نگاهش کرد و آرام گفت: «گفتم هیچوقت نمیذارم دوباره تنها بمونی.»
چشمهای سئول برای لحظهای نرم شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
جونگ هو در فاصلهای نهچندان دور ایستاده بود و آن دو را تماشا میکرد.
این بار نگاهش دیگر آرام نبود.
جونگکوک متوجه حضور او شد و کمی عقب رفت.
سئول هم به سمت شاهزاده برگشت.
جونگ هو بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارشان گذشت.
اما هنگام عبور، آرام زیر لب گفت: «این بازی آخر خوبی برای تو نداره، دلقک.»
جونگکوک نگاهش را به او دوخت، اما پاسخی نداد.
سئول با نگرانی به چهرهی جونگکوک نگاه کرد.
برای اولین بار فهمید مشکل فقط یک ازدواج سیاسی نیست.
حالا خودش و جونگکوک، هر دو وارد بازی خطرناکی شده بودند.
عشقای من پیج روشا https://wisgoon.com/jeon_rosha1 مسدود شده به همین دلیل به منی که دوستشم گفته که ادامه داستانش رو داخل پیج خودم بزارم تا بخونید.
داستانش قشنگه حتما بخونید..
(این داستان برای دوستم روشا عه نه برای من من فقط داستاناشو میزارم حمایت بشه)
- ۱.۹k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط