پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۳♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۳♡)
تهیونگ : بابا؟
پدرش مثل گذشته جلیقهای سبزی به تن داشت و موهای سرش بدون هیچ ،رنگی جوگندمی شده بودن آیرین با خوشرویی بستههای خرید رو گرفت و گفت آیرین : باز دوباره کلی خرید کردین؟
پدرش همونطور که جلو می اومد و یکی از بسته ها رو خودش حمل میکرد جواب داد : باید برای هفتهای سه بار دیدن نوه تم یه بهونه ی قابل قبول داشته باشم. درست نمیگم؟
آیرین با مهربونی اعتراض کرد آیرین : این چه حرفیه پدر...
تهیونگ درست مثل یه مجسمه که فقط چشمهایش برای دیدن و دهانش برای باز ،موندن کار میکرد ایستاده بود و مثل یه فیلم عجیب غریب به اونها نگاه میکرد. پدرش جلو اومد و دستی به شونه اش زد و خیلی زود از
کنارش رد شد تا به دلیل اصلی اومدنش برسه تهیونگ بی هوا از جا پرید وقتی پدرش با دیدن روون اسمش رو فریاد زد و با خندههای بلندی به سمت نوه اش رفت.
روون که حالا با دیدن پدربزرگ پرانرژیاش با هیجان دست و پاهاش رو تکون میداد تا بغل ،بشه متقابلا جیغ کشید و منتظر موند تا پدربزرگش اون رو توی هوا بلند کنه. تهیونگ پدرش رو میدید که بلند بلند میخندید و روون رو به صورتش می چسبوند و مدام اصوات خوشایندی رو زمزمه میکرد
_ تو قرص ویتامین پدربزرگی... باید بخورمت آره آره؟ و شروع کرد به الکی گاز زدن به هوا و متقابلا صدای خنده های روون بلند شد.
آیرین با لبخندی که به لطف وجود پدر تهیونگ به لبش برگشته بود خریدها رو که اکثرش خوراکی برای بچه ها بود روی میز گذاشت و با خنده گفت آیرین : بابا روون نمیتونه اسنک بخوره اون حتی هنوز دندون هم نداره...
مرد همونطور که نوهش رو توی بغلش گرفته بود به سمت
عروسش چرخید و سری بالا انداخت : چطور نمیتونه؟ تهیونگ وقتی کوچیکتر بود من حتی بهش خیار میدادم عاشق دندون زدن و ریز ریز کردنش بود...
تهیونگ ناباورانه خندهای کرد و نتونست بیشتر از این شیرینی تصویر رو به روش رو تحمل کنه پس چنگی به موهاش زد و قدمی به جلو برداشت که
بلاخره توجه پدرش جلب شد به سرتاپای تهیونگ نگاهی انداخت و مواخذه اش کرد: این چه سر و وضعیه پسر؟
تهیونگ سر جاش ایستاد و نگاهی به لباس هاش انداخت که نامرتب و کثیف بودن بعد با شرمندگی دستش رو توی موهای مواجش که انگار هیچ وقت رنگ نشده و اتوی مو به اونها نخورده فرو کرد پدرش به سمت آیرین برگشت و چهره تش رو درهم کرد: هر روز صبح اینطوری تحملش میکنی؟
آیرین خجالت زده لبخندی زد و دوباره مشغول جا به جا کردن خریدها شد.
اما پدر تهیونگ دست از سرزنش برنداشت
تو با یه دختر خوشگل ازدواج کردی و من خدارو شکر میکنم که اون مادر نوه مه پس لطفا تو هم از ژنی که بهت دادم خوب محافظت کن و بیشتر به ظاهرت اهمیت بده پسر!
بعد به سمت روون که با دهان نیمه باز و با دقت به چهره ی پدربزرگش نگاه میکرد، سر چرخوند
تهیونگ : بابا؟
پدرش مثل گذشته جلیقهای سبزی به تن داشت و موهای سرش بدون هیچ ،رنگی جوگندمی شده بودن آیرین با خوشرویی بستههای خرید رو گرفت و گفت آیرین : باز دوباره کلی خرید کردین؟
پدرش همونطور که جلو می اومد و یکی از بسته ها رو خودش حمل میکرد جواب داد : باید برای هفتهای سه بار دیدن نوه تم یه بهونه ی قابل قبول داشته باشم. درست نمیگم؟
آیرین با مهربونی اعتراض کرد آیرین : این چه حرفیه پدر...
تهیونگ درست مثل یه مجسمه که فقط چشمهایش برای دیدن و دهانش برای باز ،موندن کار میکرد ایستاده بود و مثل یه فیلم عجیب غریب به اونها نگاه میکرد. پدرش جلو اومد و دستی به شونه اش زد و خیلی زود از
کنارش رد شد تا به دلیل اصلی اومدنش برسه تهیونگ بی هوا از جا پرید وقتی پدرش با دیدن روون اسمش رو فریاد زد و با خندههای بلندی به سمت نوه اش رفت.
روون که حالا با دیدن پدربزرگ پرانرژیاش با هیجان دست و پاهاش رو تکون میداد تا بغل ،بشه متقابلا جیغ کشید و منتظر موند تا پدربزرگش اون رو توی هوا بلند کنه. تهیونگ پدرش رو میدید که بلند بلند میخندید و روون رو به صورتش می چسبوند و مدام اصوات خوشایندی رو زمزمه میکرد
_ تو قرص ویتامین پدربزرگی... باید بخورمت آره آره؟ و شروع کرد به الکی گاز زدن به هوا و متقابلا صدای خنده های روون بلند شد.
آیرین با لبخندی که به لطف وجود پدر تهیونگ به لبش برگشته بود خریدها رو که اکثرش خوراکی برای بچه ها بود روی میز گذاشت و با خنده گفت آیرین : بابا روون نمیتونه اسنک بخوره اون حتی هنوز دندون هم نداره...
مرد همونطور که نوهش رو توی بغلش گرفته بود به سمت
عروسش چرخید و سری بالا انداخت : چطور نمیتونه؟ تهیونگ وقتی کوچیکتر بود من حتی بهش خیار میدادم عاشق دندون زدن و ریز ریز کردنش بود...
تهیونگ ناباورانه خندهای کرد و نتونست بیشتر از این شیرینی تصویر رو به روش رو تحمل کنه پس چنگی به موهاش زد و قدمی به جلو برداشت که
بلاخره توجه پدرش جلب شد به سرتاپای تهیونگ نگاهی انداخت و مواخذه اش کرد: این چه سر و وضعیه پسر؟
تهیونگ سر جاش ایستاد و نگاهی به لباس هاش انداخت که نامرتب و کثیف بودن بعد با شرمندگی دستش رو توی موهای مواجش که انگار هیچ وقت رنگ نشده و اتوی مو به اونها نخورده فرو کرد پدرش به سمت آیرین برگشت و چهره تش رو درهم کرد: هر روز صبح اینطوری تحملش میکنی؟
آیرین خجالت زده لبخندی زد و دوباره مشغول جا به جا کردن خریدها شد.
اما پدر تهیونگ دست از سرزنش برنداشت
تو با یه دختر خوشگل ازدواج کردی و من خدارو شکر میکنم که اون مادر نوه مه پس لطفا تو هم از ژنی که بهت دادم خوب محافظت کن و بیشتر به ظاهرت اهمیت بده پسر!
بعد به سمت روون که با دهان نیمه باز و با دقت به چهره ی پدربزرگش نگاه میکرد، سر چرخوند
- ۱۵.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط