اَخمهایت میبَرد دل را، نمیدانم چرا!
اَخمهایت میبَرد دل را، نمیدانم چرا!
خندههایت هم که...واویلا، نمیدانم چرا!
هر چه از زیبائیت سرمیدهم بس نیست خُب
یک بشر اینقدرها زیبا نمیدانم چرا!
این غزل مقدار ناچیزیست از وصف تو که_
واژه میبخشی به این رؤیا، نمیدانم چرا!
دلبرِ بینقصِ من، فرهادِ مجنونِ توام
بهتر از شیرینی و لیلا، نمیدانم چرا!
خوب در رؤیای من مستانه جاخوش کردهای
نه، نمیآیی به این دنیا، نمیدانم چرا!
هیچ میدانی خودت زیباترین شعر منی؟!
قالبی بینام و پُر معنا، نمیدانم چرا!
با وجود این همه بیخوابی و رنج و غزل
شاعرم، دیوانهام، اما نمیدانم چرا!
.
خندههایت هم که...واویلا، نمیدانم چرا!
هر چه از زیبائیت سرمیدهم بس نیست خُب
یک بشر اینقدرها زیبا نمیدانم چرا!
این غزل مقدار ناچیزیست از وصف تو که_
واژه میبخشی به این رؤیا، نمیدانم چرا!
دلبرِ بینقصِ من، فرهادِ مجنونِ توام
بهتر از شیرینی و لیلا، نمیدانم چرا!
خوب در رؤیای من مستانه جاخوش کردهای
نه، نمیآیی به این دنیا، نمیدانم چرا!
هیچ میدانی خودت زیباترین شعر منی؟!
قالبی بینام و پُر معنا، نمیدانم چرا!
با وجود این همه بیخوابی و رنج و غزل
شاعرم، دیوانهام، اما نمیدانم چرا!
.
- ۶۲۱
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط