پسمنچیبیبی

پـس‌مـنـ،،چـی‌بـیـبـی؛
پارت‌¹⁴
چندروز‌بود‌دیگه‌به‌زور‌نفس‌‌میکشیدم
فکر‌فرار‌به‌سرم‌زد
نقشه‌کشیده‌بودم‌
امروز‌بایدعملیش‌میکردم‌
اتاقم‌رو‌پشت‌بوم‌تو‌اتاق‌‌میتونستم‌ا‌زدیوار‌فرار‌کنم‌ول‌پایین‌دره‌بود
کاری‌جز‌از‌ساختمون‌اومدن‌پایین‌نبود
چندتا‌پارچه‌رو‌گره‌زدم‌‌و‌اومدم‌پایین‌
تا‌پایین‌اومدم‌ک‌یه‌نگهبان‌شک‌کرد‌
+مزاحم‌بدبخت
در‌پنجره‌داز‌بود‌رفتم‌تو‌اتاق‌‌
یاخدا‌اتاق‌ارباب‌بود
رفتم‌اروم‌اونطرف‌ک‌بیدار‌نشه
وقتی‌نگهبان‌رف‌سریع‌ازونجا‌رفتم‌
وای‌قلبم‌داش‌مویومد‌ت‌حلقم
با‌بدبختی‌تمام‌پاموازون‌جهنم‌گزاشتم‌بیرون
+ودفف‌اینجا‌ک‌جنگله‌اخه‌لعنتی‌مگه‌مجبوری‌
با‌سرعت‌دیودم‌
دیدگاه ها (۸)

پارتتت بعدووو اپ نمیکنمم جرم

ولی‌این‌خیلی‌قشنگ‌بود

پـس‌مـنـ،،چـی‌بـیـبـی؛ پارت(نمیددنم‌ول‌فکنم)¹³چندروزی‌بود‌او...

.....ودفففف؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط