یاروه داشت واسه دوستش خاطره تعريف ميكرد:
یاروه داشت واسه دوستش خاطره تعريف ميكرد:
رفته بودم جنگل، يه خرس افتاده بود دنبالم،هي من ميدويدم هي اون ليز ميخورد. دوستش ميگه: از ترس نريدي به خودت؟ ميگه: پس فكر كردي خرسه واسه چي ليز ميخورد؟
رفته بودم جنگل، يه خرس افتاده بود دنبالم،هي من ميدويدم هي اون ليز ميخورد. دوستش ميگه: از ترس نريدي به خودت؟ ميگه: پس فكر كردي خرسه واسه چي ليز ميخورد؟
- ۶۸۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط