تهیونگ اون موضوع رو بسپار به من من حلش می کنم
:تهیونگ: اون موضوع رو بسپار به من، من حلش می کنم
ا/ت: خب اقای کیم من باید برم دیگه و چند روز دیگر همدیگرو ملاقات می کنیم
تهیونگ: بیا این شماره من هست بهتون زنگ می زنم
ا/ت: باشه پس خدانگهدار
ویو ا/ت
رفتم خونه که یهو بابام اومد جلو و یک سیلی بهم زد و با صدای بلند گفت دختره هرزه تو باید زن فیلیکس بشی از خدات باشه که اون تو رو می خواد وگرنه کی تو هرزه رو می خواد تا یک ساعت دیگه فیلیکس میاد دنبالت سریع وسایلت رو جمع کن تو پیش اون زندگی می کنی به هر حال دو روز دیگه زنش میشی
ا/ت: رفتم طبقه بالا و تا توان داشتم گریه کردم بعد پنج دقیقه صورتم رو شسته ام نمی خوام اون مرتیکه اشغال ببینه گریه کردم یکم ارایش کردم تا کبودی روی صورتم که بابام برام روی صورتم نقاشیش کرده رو بپوشونم و همین طور تیرگی زیر چشمم یک لباس پوشیدم که بلند باشه و بدنم پوشیده باشه و زنگ زدم به اقای کیم
تهیونگ: سلام ا/ت چی چیزیی شده
ا/ت: اقای کیم مامانم و بابام مجبورم کردن برم پیش فیلیکس و دو روز دیگه ازدواج کنم 😭
تهیونگ: ا/ت نگران نباش امشب رو برو اونجا من فرداش با پدرت و مادرت حرف میزنم و باهم ازدواج می کنیم
ا/ت: باشه اقای کیم خیلی ممنونم
تهیونگ: خواهش میکنم مراقب خودت باش خداحافظ
ا/ت: شما هم مراقب خودتون باشید خداحافظ
ا/ت
وسایلم رو جمع کردم و منتظر بابام بودم که یهو مامانم اومد داخل و گفت برو پایین فیلیکس اومده دنبالت
رفتم پایین که فیلیکس با دیدنم نیشخندی زد و گفت همسر عزیزم بیا پیشم
از ترس اینکه بابام کتکم بزنه رفتم پیشش که بغلم کرد از پدر و مادرم خداحافظی کردیم و رفتم سوار ماشین شدم فیلیکس اومد و سوار ماشین شد حرکت کردیم که یهو
ارمی های خوشگلم لایک فراموش نشود
ا/ت: خب اقای کیم من باید برم دیگه و چند روز دیگر همدیگرو ملاقات می کنیم
تهیونگ: بیا این شماره من هست بهتون زنگ می زنم
ا/ت: باشه پس خدانگهدار
ویو ا/ت
رفتم خونه که یهو بابام اومد جلو و یک سیلی بهم زد و با صدای بلند گفت دختره هرزه تو باید زن فیلیکس بشی از خدات باشه که اون تو رو می خواد وگرنه کی تو هرزه رو می خواد تا یک ساعت دیگه فیلیکس میاد دنبالت سریع وسایلت رو جمع کن تو پیش اون زندگی می کنی به هر حال دو روز دیگه زنش میشی
ا/ت: رفتم طبقه بالا و تا توان داشتم گریه کردم بعد پنج دقیقه صورتم رو شسته ام نمی خوام اون مرتیکه اشغال ببینه گریه کردم یکم ارایش کردم تا کبودی روی صورتم که بابام برام روی صورتم نقاشیش کرده رو بپوشونم و همین طور تیرگی زیر چشمم یک لباس پوشیدم که بلند باشه و بدنم پوشیده باشه و زنگ زدم به اقای کیم
تهیونگ: سلام ا/ت چی چیزیی شده
ا/ت: اقای کیم مامانم و بابام مجبورم کردن برم پیش فیلیکس و دو روز دیگه ازدواج کنم 😭
تهیونگ: ا/ت نگران نباش امشب رو برو اونجا من فرداش با پدرت و مادرت حرف میزنم و باهم ازدواج می کنیم
ا/ت: باشه اقای کیم خیلی ممنونم
تهیونگ: خواهش میکنم مراقب خودت باش خداحافظ
ا/ت: شما هم مراقب خودتون باشید خداحافظ
ا/ت
وسایلم رو جمع کردم و منتظر بابام بودم که یهو مامانم اومد داخل و گفت برو پایین فیلیکس اومده دنبالت
رفتم پایین که فیلیکس با دیدنم نیشخندی زد و گفت همسر عزیزم بیا پیشم
از ترس اینکه بابام کتکم بزنه رفتم پیشش که بغلم کرد از پدر و مادرم خداحافظی کردیم و رفتم سوار ماشین شدم فیلیکس اومد و سوار ماشین شد حرکت کردیم که یهو
ارمی های خوشگلم لایک فراموش نشود
- ۱۶۵.۶k
- ۰۸ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط