قسمت 3رمان بازگشت دوباره
قسمت 3رمان بازگشت دوباره
یه هفته از زمانی که اومدم ایران میگذره .....ولی هنوز کسی که میخوام نیست ...نیست
تق..تق..تق صدای در بود که داشت زده میشد
-بیا تو..
جان به همراه چندتا برگه که دستش بود اومد تو
جان-سلام قربان...چند تا مورد هست که راضی هستن دخترشون از زمان به دنیا اومدن ازدواج کنن اگه موافق هستید بگم ماشین رو آماده کنن بریم برای انتخاب بچه؟
یه سیگار از پاکت درآوردم گذاشتم رو لبم ...جان با فندک سیگار و روشن کرد..
یه پک محکم زدم و با تکون دادن سرم موافقت خودم رو گفتم..
*مریم*
روی کاناپه نشسته بودم داشتم به حرف های اون زن فالگیره فکر میکردم ..خیلی عجیب بود هه ...آخه عجوزه خانم من چرا باید با سرنوشت دخترم بجنگم زنیکه ..... الکی فکرم رو درگیر کردم .
این علی کجا موند یعنی میخواست بره بستنی بگیره ها انگار رفته بستنی بسازه
تلفن خونه رو برداشتم شماره علی رو گرفتم بعد از چند بوق بالاخره جواب داد
علی:جانم خانومم
تا میخواستم بگم کجایی زیر دلم درد گرفت شدید یه جیغ بلند زدم که فکر کنم حنجرم جر خورد... علی هم از اون ور داشت صدام میزد و میگفت دارم میام
علی: سوار ماشین بودم داشتم با سرعت .... به سمت خونه میرفتم فکر کنم زمان زایمان مریم رسیده بود از یه طرف از به دنیا اومدن دخترم خوشحال بودم ....ولی از یه طرف دیگه نگران مریم بودم اگه بره اتاق عمل و دیگه ....دیگه..خفه شو مرد زده به سرت اون هیچ وقت ترکت نمیکنه هیچ وقت...مسیر نیم ساعته رو رب ساعته رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم ..دویدم طرف خونه در باز کردم از حیاط نقلیمون رد شدم صدای جیغای مریم خط میکشید رو قلبم درو با کلید باز کردم دیدم مریم یه مانتو با یه شال سرش رو کاناپه نشسته دستش رو شکشمه و جیغ میزنه ...
دویدم سمتش
-مریم .... عزیزم خانومم طاقت بیار خواهش میکنیم ...
*شاهین*
لعنتی .......لعنتی همه کسایی که موافقط کرده بودن یا خانواده اشون خیلی داغون بودن
یا باباش معتاد بود یا دختر خیلی زشتی داشتن من که نمیخوام عروسم زشت باشه
داشتم از در بیمارستان میرفتم بیرون که یه مرد زن باردارش تو بغلش بود داشت میدوید
فکر کنم زمان زایمان بود ....چی؟ زایمان!؟
جان-قربان .....چیزی شده؟
بدون جواب دادن به سوال جان برگشتم دوباره سمت بیمارستان ....
انگار یه آهن ربا داشت منو جذب میکرد .....
پشت اتاق عمل همون مرده رو دیدم که زنش باردار بود.
همه رفتارش نشون میداد که خیلی کلافست یه لحضه برگشتم به گذشته.....تو بیمارستان من..... پشت در اتاق عمل. ...کلافه بودن....نیلی زایمان .....با صدای جان از فکر بیرون اومدم...
جان- به چی فکر میکنین؟
-1ساعت فرصت داری در باره اون مرد و زنش و خانوادش تحقیق کنی فقط یک ساعت
جان-اما....
ابرو هامو بالا انداختم و گفتم:
-تیک تاک شروع شد
جان-چشم قربان
اینو گفت و رفت ....رفتم طرف همون مرده....
-سلام...
برگشت طرفم یه نیمچه لبخند کج و کوله زد و گفت:
مرد-سلام..
-میتونم اسمتون رو بپرسم؟
مرد- علی ...اسمم علی ندایی
-خوشبختم شاهینم... شاهین آریا
یه دفعه صدای جیغ یه نفر از پشت در اتاق اومد و بعد صدای گریه یه بچه ....
چشمای علی برق زد......سوالی که داشت بخاطرش دلم قیلی ویلی میرفت پرسیدم
-دختره یا پسر؟
علی-دختر ......ماندانای باباست ...دختر منو مریم
با این حرفش فکر کنم چشمام چلچراغ شد .... منم خوش حال بودم شاید داشتم به هدفم میرسیدم باید صبر کنم تا جان بیاد
بعد از پنج دقیقه مریم زن علی رو ی تخت بیمارستان همراه چند تا پرستار از انا بیرون اومد ......
علی دوید طرفش رو دستش رو گرفت و بوسه بارون کرد .........
یه هفته از زمانی که اومدم ایران میگذره .....ولی هنوز کسی که میخوام نیست ...نیست
تق..تق..تق صدای در بود که داشت زده میشد
-بیا تو..
جان به همراه چندتا برگه که دستش بود اومد تو
جان-سلام قربان...چند تا مورد هست که راضی هستن دخترشون از زمان به دنیا اومدن ازدواج کنن اگه موافق هستید بگم ماشین رو آماده کنن بریم برای انتخاب بچه؟
یه سیگار از پاکت درآوردم گذاشتم رو لبم ...جان با فندک سیگار و روشن کرد..
یه پک محکم زدم و با تکون دادن سرم موافقت خودم رو گفتم..
*مریم*
روی کاناپه نشسته بودم داشتم به حرف های اون زن فالگیره فکر میکردم ..خیلی عجیب بود هه ...آخه عجوزه خانم من چرا باید با سرنوشت دخترم بجنگم زنیکه ..... الکی فکرم رو درگیر کردم .
این علی کجا موند یعنی میخواست بره بستنی بگیره ها انگار رفته بستنی بسازه
تلفن خونه رو برداشتم شماره علی رو گرفتم بعد از چند بوق بالاخره جواب داد
علی:جانم خانومم
تا میخواستم بگم کجایی زیر دلم درد گرفت شدید یه جیغ بلند زدم که فکر کنم حنجرم جر خورد... علی هم از اون ور داشت صدام میزد و میگفت دارم میام
علی: سوار ماشین بودم داشتم با سرعت .... به سمت خونه میرفتم فکر کنم زمان زایمان مریم رسیده بود از یه طرف از به دنیا اومدن دخترم خوشحال بودم ....ولی از یه طرف دیگه نگران مریم بودم اگه بره اتاق عمل و دیگه ....دیگه..خفه شو مرد زده به سرت اون هیچ وقت ترکت نمیکنه هیچ وقت...مسیر نیم ساعته رو رب ساعته رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم ..دویدم طرف خونه در باز کردم از حیاط نقلیمون رد شدم صدای جیغای مریم خط میکشید رو قلبم درو با کلید باز کردم دیدم مریم یه مانتو با یه شال سرش رو کاناپه نشسته دستش رو شکشمه و جیغ میزنه ...
دویدم سمتش
-مریم .... عزیزم خانومم طاقت بیار خواهش میکنیم ...
*شاهین*
لعنتی .......لعنتی همه کسایی که موافقط کرده بودن یا خانواده اشون خیلی داغون بودن
یا باباش معتاد بود یا دختر خیلی زشتی داشتن من که نمیخوام عروسم زشت باشه
داشتم از در بیمارستان میرفتم بیرون که یه مرد زن باردارش تو بغلش بود داشت میدوید
فکر کنم زمان زایمان بود ....چی؟ زایمان!؟
جان-قربان .....چیزی شده؟
بدون جواب دادن به سوال جان برگشتم دوباره سمت بیمارستان ....
انگار یه آهن ربا داشت منو جذب میکرد .....
پشت اتاق عمل همون مرده رو دیدم که زنش باردار بود.
همه رفتارش نشون میداد که خیلی کلافست یه لحضه برگشتم به گذشته.....تو بیمارستان من..... پشت در اتاق عمل. ...کلافه بودن....نیلی زایمان .....با صدای جان از فکر بیرون اومدم...
جان- به چی فکر میکنین؟
-1ساعت فرصت داری در باره اون مرد و زنش و خانوادش تحقیق کنی فقط یک ساعت
جان-اما....
ابرو هامو بالا انداختم و گفتم:
-تیک تاک شروع شد
جان-چشم قربان
اینو گفت و رفت ....رفتم طرف همون مرده....
-سلام...
برگشت طرفم یه نیمچه لبخند کج و کوله زد و گفت:
مرد-سلام..
-میتونم اسمتون رو بپرسم؟
مرد- علی ...اسمم علی ندایی
-خوشبختم شاهینم... شاهین آریا
یه دفعه صدای جیغ یه نفر از پشت در اتاق اومد و بعد صدای گریه یه بچه ....
چشمای علی برق زد......سوالی که داشت بخاطرش دلم قیلی ویلی میرفت پرسیدم
-دختره یا پسر؟
علی-دختر ......ماندانای باباست ...دختر منو مریم
با این حرفش فکر کنم چشمام چلچراغ شد .... منم خوش حال بودم شاید داشتم به هدفم میرسیدم باید صبر کنم تا جان بیاد
بعد از پنج دقیقه مریم زن علی رو ی تخت بیمارستان همراه چند تا پرستار از انا بیرون اومد ......
علی دوید طرفش رو دستش رو گرفت و بوسه بارون کرد .........
- ۱۳.۳k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط