رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۱۹۱و۱۹۲و۱۹۳و۱۹۴
دیانا: حالم بدتر از این نبود
....: اوخی شوهر عزیزت
دیانا: با بی خالی لب زدم بردیا برو گمشو
بردیا:نوچ بد شد که تو لیاقت عشق منو نداشتی لیاقتت همینه
دیانا: با بی حالی گفتم لیاقت؟ هه😏
بردیا: تو همین وضیعت باش با یه بجه که فردا نمیتونی شناسنامشو بگیری
دیانا: عوضی چی میخوای برای جی اومدی اینجا بزار راحتت کنم شاید رفته باشه ولس میدونم دوسم داشته که رفته بازم اگر دوسم نداشته باشه از عمق وجودم دوست دارم فقط بگو چیمیخوای که به خاطرش اومدی اینجا
بردیا: خوب برم سر اصل مطلب تو با من میمونی خودتو بچتو تامین میکنم ولی تا ابد تو بند و اسارت مندی کوچولو ب ......
دیانا: دستمو بالا برم و محکم به صورتش کوبیدم عوضی فکری چه خبره یه دوروز باهات تو آشنایی بودم اونم چی برای شناخت فکری کردی چی فکر کردی ارسلانم و به تو دوزاری میفروشم دستشو بالا گرفت تا بزنیم که ستایش دستشو گرفت
ستایش: چیکار میکنی
یاشار:با خواهرم چیکار داری ولش کن ببینم مردک
دیانا: شد قوز بالا قوز یاشار دعوا بالا گرفت
المیرا:بسه دیگه بیمارستان و گذاشتید رو سرتون نبینید حالش خوب نیست هان داره اذیت میشه برید بیرون
دیانا: المیرا همرو بیرون کرد و درم بست
المیرا: این تموم بشه مباد برات یکی دیگه میزنه
دیانا: بغض کرده نگاهش کردم من و سوراخم کردن آنقدر بهم سوزن زدن دیگه نمیخوام دستمو ببین هیچی هم اضافه نکردم و تقویت نشدم همینجوری دارن سوزن میزنن بهم
المیرا: رستی به صورت خوشگلش کشیدم و گفتم عزیزم باید تقویت بشی به فکر کوچولو ی تو شکمت باش باید غذا بخوریم رشد کنه باید از چیز های مغزی تقویه کنه تا خوب رشد کنه شما دوبار حالت بد شده باید خیلی مراقب خودت باشی خوشگلم باشه
دیانا: دستم تمام جای سوزت روش بود
المیرا: ارسلان کی میخوای برگردی
ارسلان: نمیدونم
المیرا: خوب شد نبودی وگرنه دلت آب میشد تگاهشو میدی یه بغضی کرده بود دلش هیلی تنگته
ارسلان: چیشده
المیرا: از اینکه هی سوزن میزنن بهش ناراحته امروزم یه اتفاقی افتاد تمام چیز ها رو گفتم
ارسلان: دارم براش پسره اشغال شغال
دستشو کنار سرم کوبید که باعث شد چشام و ببندم
_لعنتی
هوا سنگین شده بود. نفسهایم رو با تمام وجود فرو میدادم و چشمانم را بسته بودم. به خاطر سایهی بزرگش، ترسم بیشتر و بیشتر میشد من در برابرش جثه ریزی داشتم معلوم بود باید هم میترسیدم
_چرا اینطوری میکنی لعنتی تو تازه عروسمی
زبونم به حرف باز نمیشد چشمام در کسری از ثانیه بغضی شد
_بغض نکن لعنتی میدونی آتیشم میزنی
از عربده اش ترسیدم و اشکم پایین ریخت
_ببخشید خانومم غلط کردم تو گریه نکن
با گريه نگاهش کردم که یهو دستانش روم حلقه شد و ناگهان
پارت ۱۹۱و۱۹۲و۱۹۳و۱۹۴
دیانا: حالم بدتر از این نبود
....: اوخی شوهر عزیزت
دیانا: با بی خالی لب زدم بردیا برو گمشو
بردیا:نوچ بد شد که تو لیاقت عشق منو نداشتی لیاقتت همینه
دیانا: با بی حالی گفتم لیاقت؟ هه😏
بردیا: تو همین وضیعت باش با یه بجه که فردا نمیتونی شناسنامشو بگیری
دیانا: عوضی چی میخوای برای جی اومدی اینجا بزار راحتت کنم شاید رفته باشه ولس میدونم دوسم داشته که رفته بازم اگر دوسم نداشته باشه از عمق وجودم دوست دارم فقط بگو چیمیخوای که به خاطرش اومدی اینجا
بردیا: خوب برم سر اصل مطلب تو با من میمونی خودتو بچتو تامین میکنم ولی تا ابد تو بند و اسارت مندی کوچولو ب ......
دیانا: دستمو بالا برم و محکم به صورتش کوبیدم عوضی فکری چه خبره یه دوروز باهات تو آشنایی بودم اونم چی برای شناخت فکری کردی چی فکر کردی ارسلانم و به تو دوزاری میفروشم دستشو بالا گرفت تا بزنیم که ستایش دستشو گرفت
ستایش: چیکار میکنی
یاشار:با خواهرم چیکار داری ولش کن ببینم مردک
دیانا: شد قوز بالا قوز یاشار دعوا بالا گرفت
المیرا:بسه دیگه بیمارستان و گذاشتید رو سرتون نبینید حالش خوب نیست هان داره اذیت میشه برید بیرون
دیانا: المیرا همرو بیرون کرد و درم بست
المیرا: این تموم بشه مباد برات یکی دیگه میزنه
دیانا: بغض کرده نگاهش کردم من و سوراخم کردن آنقدر بهم سوزن زدن دیگه نمیخوام دستمو ببین هیچی هم اضافه نکردم و تقویت نشدم همینجوری دارن سوزن میزنن بهم
المیرا: رستی به صورت خوشگلش کشیدم و گفتم عزیزم باید تقویت بشی به فکر کوچولو ی تو شکمت باش باید غذا بخوریم رشد کنه باید از چیز های مغزی تقویه کنه تا خوب رشد کنه شما دوبار حالت بد شده باید خیلی مراقب خودت باشی خوشگلم باشه
دیانا: دستم تمام جای سوزت روش بود
المیرا: ارسلان کی میخوای برگردی
ارسلان: نمیدونم
المیرا: خوب شد نبودی وگرنه دلت آب میشد تگاهشو میدی یه بغضی کرده بود دلش هیلی تنگته
ارسلان: چیشده
المیرا: از اینکه هی سوزن میزنن بهش ناراحته امروزم یه اتفاقی افتاد تمام چیز ها رو گفتم
ارسلان: دارم براش پسره اشغال شغال
دستشو کنار سرم کوبید که باعث شد چشام و ببندم
_لعنتی
هوا سنگین شده بود. نفسهایم رو با تمام وجود فرو میدادم و چشمانم را بسته بودم. به خاطر سایهی بزرگش، ترسم بیشتر و بیشتر میشد من در برابرش جثه ریزی داشتم معلوم بود باید هم میترسیدم
_چرا اینطوری میکنی لعنتی تو تازه عروسمی
زبونم به حرف باز نمیشد چشمام در کسری از ثانیه بغضی شد
_بغض نکن لعنتی میدونی آتیشم میزنی
از عربده اش ترسیدم و اشکم پایین ریخت
_ببخشید خانومم غلط کردم تو گریه نکن
با گريه نگاهش کردم که یهو دستانش روم حلقه شد و ناگهان
- ۱۲۶
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط