✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۹۸ (⁠♡)


فرد با شیطنت گفت: جاش یه دختره مو مشكي اومده..الان
دلم پیش این یکی گیر کرد.
نرم خندیدم و سر تاسف تکون دادم و گفتم دله یا ژله؟
فرد به صراحت ژله..
انگشتمو گوشه لبم گرفتم و خندیدم
جیمین چپ چپ نگاش میکرد.
فرد با دهن کجی :گفت اونورو نگاه كن.. اصلا فك كنين من نیستم... بجنب..کار کدوم حيواناتي بود و جزو کدام گروه از
جاندارانن؟ و چرا؟
سرمو سمت کلمات چرخوندم و منتظر نگاش کردم
اشفته سر به طرفین تکون داد و داغون
گفت: نمیدونم... باور كنين نميدونم کي بودن و حتي چي میخواستن... اصلا.. باورم نميشه يكي بخواد چنین کاري بکنه... نه بهم زنگ زدن و درخواست پول کردن...هیچ
فرد : زر نزن، دروغم نگو.. باور نمیکنیم.. مرتیکه خر ریختن تو خونه ات دختره رو عین گوني سيب زميني انداختن رو
دوششون بردن..نمیدونی چرا؟
سعی کردم نخندم اما واقعا سخت بود.
در عین اینکه حقیقت بود و بی نهایت دردناك اما با لحني
که بیانش میکرد خنده دار بود.
جيمز عصبي
از لاي دندوناش گفت: فرد لطفا.. داريم جدي
میزنیم. من نمیدونم کار کي بوده..
دهن کج از چندشي گفت: ارواح عمه ات..منم



اروم گفتم کي مرخص میشم؟
جیمین: -خسته شدي؟
گرفته گفتم: خيلي..
جیمین همین الان دکتر گفته میتونیم بریم نفس عمیقی کشیدم و گفتم چه خوب جیمین برات چند دست لباس آوردم.. و لباسا رو برداشت و آورد سمتم. تازه به خودم نگاه کردم که دیدم لباسهاي صورتي
بیمارستان تنمه.. اصلا متوجه نشده بودم
اروم سعی کردم بشینم.. بازومو نرم گرفت و کمکم کرد که بازوم درد گرفت. اروم اخي گفتم.. تمام بدنم کوفته بود. تند گفت: ببخشید...ببخشید. و اروم بند پشت لباس بیمارستانم رو باز کرد که تند
گفتم خودم میتونم
دستش از حرکت و ایستاد و گفت سختته.. کمکت کنم... هول گفتم نه.مشکلی نیست. خودم از پسش برمیام.. سنگین نگام کرد و گفت باشه.
رفت عقب و خبیثانه دست به سینه شد و گفت: عوض کن با شرم اب دهنم رو قورت دادم و با خجالت گفتم : پشت كن..
ابرو بالا انداخت و گفت: چیکار کنم؟
سرخ شده گفتم برگرد میخوام لباس عوض کنم...
با یطنت :گفت به نظرت لازمه؟
با حرص نگاش کردم که خباثت از چشماش میریخت. خنده ريزي کرد و رفت سمت در و پشت بهم وایستاد و در رو قفل کرد و گفت خیله خوب..عوض كن... زنشم و دوبار باهاش خوابیدم بعد عين افتاب مهتاب ندیده ها جلوش سرخ و سفید میشم و نمیخوام ببینتم
واقعا نوبره.. اروم لباس بیمارستان رو در آوردم و مضطرب به جیمین نگاه کردم که یه موقع برنگرده و پیرهن رو از روي تخت
برداشتم. لباسهاي خواهرشه که تو اتاقم بود.
پس رفته بود خونه
دیدگاه ها (۵)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۹ (⁠♡)اروم و با احتیاط پوشید...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۰ (⁠♡)جیمین : مراحميم.. فرد ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۷ (⁠♡)گفت این چرت و پرتا چیه ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۶ (⁠♡)چطور نفهمیده بودم؟ از ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط