ویو مادر ات
𝓜𝔂 𝓚𝓲𝓷𝓰 “𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹”
*ویو مادر ا/ت*
☆دیگه نمیشه با این وضعیت پیش رفت عزیزم
@موافقم عزیزم باید یه فکری به حال الانمون بکنیم
☆بنظرت بهتر نیست که... پیشنهاد خوانواده کیم رو قبول کنیم؟
@پیشنهاد؟! چه پیشنهادی؟!
☆به من گفتن بهمون کمک میکنن... تازه... شرت هم برامون گذاشتن
@چاره دیگه ای نداریم؟
☆نه... متاسفانه...
@تو میدونی شرتی که گذاشتم چیه؟!
☆*قورت دادن آب دهن*آره...
@خب؟ شرتشون چیه؟
☆گفتن بهمون کمک میکنن ولی ما در عوضش باید ا/ت رو بهشون بفروشیم...
@چی؟؟ چرا؟!*با داد*
☆این شرت اوناست
@نه به هیچ وجه من دخترمو بهشون نمیدم حتی اگه شده از زیر سنگم پول جور میکنم دختر عزیزم رو بهشون نمیدم*با داد*
☆آرومتر الان صداتو میشنوه
@تو خودت خوب میدونی که من دخترمو بهشون نمیفروشم
☆باشه، باشه... فقط داد نزن ا/ت صداتو میشنوه
*چند روز بعد*
*ویو بابای ا/ت*
*چند روز بعد وضعیتمون بهتر که نشد هیج بدتر هم شد و دیگه نمیدونستم چیکار کنم... تنها راهی که برام مونده بود این بود که پیشنهاد خوانواده کیم رو قبول کنم و ا/ت رو بهشون بفروشم ولی مطمئن نبودم... دلم نمیخواست ا/ت رو بهشون بفروشم*
@لعنتی نمیشه... نمیتونم دخترم رو بهشون بفروشم...
☆آخه چاره دیگه ای هم نداریم... هر روز داره وضعمون بد و بدتر میشه
@آخه...
☆میدونم، میدونم... منم دلم نمیخواد ا/تم رو به کسی بفروشم همونقدر که ا/تمون برای تو عزیزه برای منم عزیزه
...@
☆ببین عزیزم...
*یهو در اتاق به صدا در اومد*
*ویو مامان ا/ت*
*چند روزی گذشته بود وضعمون بدتر شده بود داشتم با همسرم حرف میزدم که یهو در اتاقمون به صدا در اومد*
☆بیا تو*نسبتا بلند*
@بیا تو*نسبتا بلند*
خدمتکار: ببخشد مزاحم شدم آقا... مهمون دارید
@مهمون!
☆مهمون؟
خدمتکار: ب... بله
@باشه بگو الان میایم
خدمتکار: چشم...
*بعد اینکه خدمتکار از اتاق رفت بیرون دوباره شروع کردیم به حرف زدن*
☆ما مجبوریم پیشنهاد آقای کیم رو قبول کنیم... چاره دیگه ای نداریم
@نه این کارو نمیکنم... به هیچ وجه
☆ما که چاره دیگه ای ندا... اوه... یه راه دیگه برامون هست
@چه راهی؟!
☆اینکه بجای ا/ت جسیکا رو به آقای کیم بدیم (جسیکا خواهر بزرگه ا/ته)
@ولی اونم دخترمونه تازه دختر بزرگمون
☆اما اون جنده پولی بیش نیست...
@راستم میگی... بهش فکر میکنم...
(مامان ا/ت رو به بابای ا/ت: برار تِ کِص خِلی؟)
☆خب بیا دیگه بریم پایین
*ویو بابای ا/ت*
*وقتی رفتیم پایین با دیدین کسی که روی مبل نشسته بود چشمام از حدقه زد بیرون*
@تو؟!؟!
خب؟؟ اومید وارم خوشتون اومده باشه خوشگلا✨️🤍
*ویو مادر ا/ت*
☆دیگه نمیشه با این وضعیت پیش رفت عزیزم
@موافقم عزیزم باید یه فکری به حال الانمون بکنیم
☆بنظرت بهتر نیست که... پیشنهاد خوانواده کیم رو قبول کنیم؟
@پیشنهاد؟! چه پیشنهادی؟!
☆به من گفتن بهمون کمک میکنن... تازه... شرت هم برامون گذاشتن
@چاره دیگه ای نداریم؟
☆نه... متاسفانه...
@تو میدونی شرتی که گذاشتم چیه؟!
☆*قورت دادن آب دهن*آره...
@خب؟ شرتشون چیه؟
☆گفتن بهمون کمک میکنن ولی ما در عوضش باید ا/ت رو بهشون بفروشیم...
@چی؟؟ چرا؟!*با داد*
☆این شرت اوناست
@نه به هیچ وجه من دخترمو بهشون نمیدم حتی اگه شده از زیر سنگم پول جور میکنم دختر عزیزم رو بهشون نمیدم*با داد*
☆آرومتر الان صداتو میشنوه
@تو خودت خوب میدونی که من دخترمو بهشون نمیفروشم
☆باشه، باشه... فقط داد نزن ا/ت صداتو میشنوه
*چند روز بعد*
*ویو بابای ا/ت*
*چند روز بعد وضعیتمون بهتر که نشد هیج بدتر هم شد و دیگه نمیدونستم چیکار کنم... تنها راهی که برام مونده بود این بود که پیشنهاد خوانواده کیم رو قبول کنم و ا/ت رو بهشون بفروشم ولی مطمئن نبودم... دلم نمیخواست ا/ت رو بهشون بفروشم*
@لعنتی نمیشه... نمیتونم دخترم رو بهشون بفروشم...
☆آخه چاره دیگه ای هم نداریم... هر روز داره وضعمون بد و بدتر میشه
@آخه...
☆میدونم، میدونم... منم دلم نمیخواد ا/تم رو به کسی بفروشم همونقدر که ا/تمون برای تو عزیزه برای منم عزیزه
...@
☆ببین عزیزم...
*یهو در اتاق به صدا در اومد*
*ویو مامان ا/ت*
*چند روزی گذشته بود وضعمون بدتر شده بود داشتم با همسرم حرف میزدم که یهو در اتاقمون به صدا در اومد*
☆بیا تو*نسبتا بلند*
@بیا تو*نسبتا بلند*
خدمتکار: ببخشد مزاحم شدم آقا... مهمون دارید
@مهمون!
☆مهمون؟
خدمتکار: ب... بله
@باشه بگو الان میایم
خدمتکار: چشم...
*بعد اینکه خدمتکار از اتاق رفت بیرون دوباره شروع کردیم به حرف زدن*
☆ما مجبوریم پیشنهاد آقای کیم رو قبول کنیم... چاره دیگه ای نداریم
@نه این کارو نمیکنم... به هیچ وجه
☆ما که چاره دیگه ای ندا... اوه... یه راه دیگه برامون هست
@چه راهی؟!
☆اینکه بجای ا/ت جسیکا رو به آقای کیم بدیم (جسیکا خواهر بزرگه ا/ته)
@ولی اونم دخترمونه تازه دختر بزرگمون
☆اما اون جنده پولی بیش نیست...
@راستم میگی... بهش فکر میکنم...
(مامان ا/ت رو به بابای ا/ت: برار تِ کِص خِلی؟)
☆خب بیا دیگه بریم پایین
*ویو بابای ا/ت*
*وقتی رفتیم پایین با دیدین کسی که روی مبل نشسته بود چشمام از حدقه زد بیرون*
@تو؟!؟!
خب؟؟ اومید وارم خوشتون اومده باشه خوشگلا✨️🤍
- ۳.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط