نام رمان مینو

نام رمان : مینو
به قلم : ازلی
تعداد صفحات :۳۱۳
خلاصه رمان
رمان مینو درباره ی دختر و پسریه که با وجود چهار سال همکلاسی بودن ، درست روز آخر دوره ی لیسانسشون با هم آشنا میشن …. اون هم به واسطه ی یک دعوای همیشگی و پیش پا افتاده … اصطلاحش میشه دعوا سر نمره… هر چند اصل ماجرا چیزی فراتر از اینه…

پیشنهاد ما
دانلود رمان شریک آرزویم باش نودهشتیا
دانلود رمان رخصت نودهشتیا

امیران با اخم آشکاری برگشت و مجید و خانم نامداری هم به هم نگاهی انداختن .. عجیب بود که توی این یه مورد خبرگذاری خانمها عقب مونده ! ؟ کدوم بنده خدایی بوده که اینقدر کم گرفته ؟۱۴تعجب مجید از توی صداش پیدا بود : دانیال جوابش رو داد : میگن احتمالا لج کرده خانم نامداری هم وارد بحث شد : لج کرده ؟ چرا ؟ ، پایین ترین ۱۴ – آخه نمره ها رو یه سره رد کرده آموزش ، نمره ها رفته تو کارنامه .. البته اینکه به جز اون دوتا و نیم بوده هم بیشتر باعث تعجب بچه ها شده بود . از نوری بعید بود۱۶نمره اش هم برای خانم ارجمندی انگار مهم نبود و امیران هم سر به زیر راهش رو می رفت .. آرمان : رامین نکنه یکیش تو باشی ؟ و خیلی سریع روی دوش رامین پرید : راستشو بگو رامین هم به همون سرعت کمر راست کرد و دستای آرمان رو از دور گردنش باز کرد : زبونتو گاز بگیر . من واسه نوری مث خر سگ دو زدم ؛ اگه من باشم که خودش و آموزشو یکی می کنم .. واکنش همه امون یه چیز بود : اوووووه .. خانم نامداری حالا دیگه با همه مون ندار شده بود ، هرچند با من از اولشم ندار بود و احتمالا به خاطر پیش زمینه ای که از دوستیم با مجید داشت : چه خشن شدی یهو ! مجید هم دستشو دور شونه خانم نامداری حلقه کرد : رامین ببند دیگه ، خانمم ترسید – مجیــــد امیران تنها کسی بود توی جمع که نمی خندید ؛ جلوتر از مجید می رفت و توی تیررس کامل نگاهم بود رامین و آرمان جلوی دانشکده جداشدن تا به ایستگاه اتوبوس برن و خانم ارجمندی هم دنبال دانیال و احسان به سمت چپ رفت .. کنار پله های سرسرا ایستادیم و مجید یکی از جعبه ها رو از من گرفت : من اینو می برم بالا ،گروه آمار . تو هم برو گروه ریاضی – حالا واجبه همه رو خبر کنی ؟ چشمک زد : دستور خانمه ، باید اطاعت بشه – مجیــد به سمت من برگشت : دروغ میگه آقا سیاوش ، خودش وقتی می خرید می گفت می خوام همه رو خبر کنم به حرف خانم نامداری خندیدم و سر تکون دادم : خیلی خوب ، پس زحمت آموزش رو هم خودت بکش ولی .. – اوو .. اینا که خودشون یه جعبه شیرینی جدا می خوان خانم نامداری صداش رو پایین آورد : زشته مجید یواش تر .. میشنونا .. – هنوز نرفتن ؟ پس تو سریع برو تا منم جیم بزنم بالا تا نیومدن ..



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%86%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام رمان : رمان رخصتبه قلم : ماهور فتحیتعداد صفحات :۳۵۹ خلاص...

بسم الله الرحمن الرحیمنـام رمـان: شـریـک آرزویـم بـاشنـام نـ...

نام رمان : راز سر به مهربه قلم : Mandana70تعداد صفحات :۳۴۷ خ...

نام رمان : ارباب سالاربه قلم : leilyتعداد صفحات :۵۳۸ خلاصه ر...

رمان نخ سرخ عشق         part 4ساعت حدود ۳ بامداده مایا بعد ا...

بچه ها موضوع اصلی ی این سناریو اینه : وقتی اعضا به عنوان ‌پد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط