هر روز ساعت هفت صبح بیدارم می کرد چشم باز می کردم قبل از

هر روز ساعت هفت صبح بیدارم می کرد. چشم باز می کردم قبل از دیدن آفتاب، صورتش را می دیدم که نشسته بالای سرم، برایش سخت شده بود در خانه اش را باز کند، می گفت در مشکل پیدا کرده، خودش مشکل پیدا کرده بود. دستانش قدرت اش را از دست داده بود، کلید را نمی توانست خوب توی قفل بچرخاند. اوایل به روی خودم نمی آوردم، تا برسیم خانه اش ،شوخی می کردم که معذب نشود. یک شب قبل از خواب به شوخی گفتم \"جان من و جان خودت. فردا نقش ساعت را بازی نکن، بگذار سیر بخوابم.\" خندید اما صبح یادش رفت و دوباره آمد سراغم. چشمم که افتاد به دمپایی های بزرگ مردانه اش، توی دلم گفتم این را از کجا آورده؟ با آن پاهای کوچک سیندرلایی، عجیب توی ذوق می زد. همان روز فهمیدم که اتفاق بدی دارد می افتد که افتاد. کم کم تک تک مان را فراموش کرد.
حالا بیست سال است ساعت هفت که می شود منتظرم بیدارم کند. منتظرم همان دمپایی گنده ی همسایه را بپوشد و بیاید بالای سرم، بگوید در خراب است، باز نمی شود، بگوید کلید را فراموش کرده، کلید جا مانده توی خانه. بگوید فراموشی چه چیز بدیست، تا من برایش بگویم آنکه فراموش می کند نمی داند چه درد بزرگی می کشد، آنکه فراموش می شود.
دیدگاه ها (۱)

✟مــــــــن بــا کلمــــــــہ هـــا بــازی نمیکنــــــم✟ ✡ و...

اینجا زمین است، زمین گرد استتویی که مرا دور زدی!فردا به خودم...

اصلاً بعضی از ما آدمها تمایل به خودآزاری داریمخوشمان می آید ...

نفهمیِ دل ..دوست داشتنِ آدم های اشتباه ..محکم گرفتنِ این آدم...

پدرم دوستی داشت که بهش می گفتند ممد سرگردانمی گفتند آن قدیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط