پارت دوم ( اخر )
پارت دوم ( اخر )
شب عروسیتون رسید.
یه باغ با شمعهای معلق، بوی یاس و باد ملایم. لباس سفیدت، دستای گرم آرین، نگاه پر از احترام و عشق.
ولی ته قلبت یه جای کوچیکی خالی بود. نه از عشق... از زخمی که خوب شده بود ولی جاش هنوز مونده بود.
جای یه نفر خالی بود. کسی که یه روز همهچیزت بود.
و اون... جونگکوک... توی خونهاش، تنها، داشت استوریهای مردم رو نگاه میکرد. اسم تو رو دید. لباس سفیدت رو. و اشک... بیصدا روی لپهاش سرازیر شد.
---
جونگکوک بعد از تو دیگه مثل قبل نبود. تمرین میرفت، اما دلش اونجا نبود. آهنگ مینوشت، ولی هیچکدوم کامل نمیشد.
یه شب، اعضای گروه تو استودیو دیدنش که ساعتها به یه بیت خیره شده و فقط زمزمه میکرد:
"کاش همون شب برمیگشتم... کاش نگهش میداشتم..."
روزی تهیونگ بهش گفت:
"برو، حرف بزن باهاش. شاید هنوز یه چیزی مونده."
و جونگکوک فقط گفت:
"نه... اون دیگه خوشبخته.
ولی من...
من تو یه اشتباه موندم، توی یه 'کاش' گیر کردم..."
و افسردگی خوردش کرد.
نه رسانهها فهمیدن، نه دنیا.
فقط اون میدونست که دیگه چشم هاش شبها خواب نداره، چون خواب تو رو میبینه و صبح، بیدار میشه با دستهای خالی.
---
پاریس. چند ماه بعد.
تو و آرین برای یه سفر کاری رفتین. یه کافهی کوچیک، با پنجرههای مهآلود. نشستی و قهوه سفارش دادی. صدای زنگ در اومد.
یه نفر وارد شد. همون لحظه که چشمت بهش افتاد، قلبت تپید.
جونگکوک.
لاغرتر. ساکتتر. ولی هنوز... همون چشمها.
لحظهای چشماش به تو افتاد. مکث کرد. دستهاش تو جیب.
اومد جلو. لبخند خستهای زد.
"سلام..."
تو گفتی: "سلام."
مکالمه کوتاه بود.
هیچی از گذشته نگفتین.
فقط وقتی رفت، گفت:
"میدونم دیگه برای گفتن دیر شده... فقط خواستم بگم، خوشحالم که خوشبختی. واقعاً خوشحالم."
و رفت.
و تو، در حالی که دست آرین توی دستت بود، گفتی:
"اون یه فصل از زندگیم بود... ولی توی صفحهی آخر نیست."
---
جونگکوک هنوز مینویسه. هنوز میخونه. ولی گاهی توی سکوتش، یه آهنگ پخش میشه که هیچکس منتشرش نکرده.
و تو؟
تو کنار مردی هستی که دوستت داره، که کنارت مونده.
و فهمیدی:
گاهی عشق اول، تنها عشق واقعی نیست.
گاهی عشق آخر، همونیه که برات ساخته شده.
پایان
شب عروسیتون رسید.
یه باغ با شمعهای معلق، بوی یاس و باد ملایم. لباس سفیدت، دستای گرم آرین، نگاه پر از احترام و عشق.
ولی ته قلبت یه جای کوچیکی خالی بود. نه از عشق... از زخمی که خوب شده بود ولی جاش هنوز مونده بود.
جای یه نفر خالی بود. کسی که یه روز همهچیزت بود.
و اون... جونگکوک... توی خونهاش، تنها، داشت استوریهای مردم رو نگاه میکرد. اسم تو رو دید. لباس سفیدت رو. و اشک... بیصدا روی لپهاش سرازیر شد.
---
جونگکوک بعد از تو دیگه مثل قبل نبود. تمرین میرفت، اما دلش اونجا نبود. آهنگ مینوشت، ولی هیچکدوم کامل نمیشد.
یه شب، اعضای گروه تو استودیو دیدنش که ساعتها به یه بیت خیره شده و فقط زمزمه میکرد:
"کاش همون شب برمیگشتم... کاش نگهش میداشتم..."
روزی تهیونگ بهش گفت:
"برو، حرف بزن باهاش. شاید هنوز یه چیزی مونده."
و جونگکوک فقط گفت:
"نه... اون دیگه خوشبخته.
ولی من...
من تو یه اشتباه موندم، توی یه 'کاش' گیر کردم..."
و افسردگی خوردش کرد.
نه رسانهها فهمیدن، نه دنیا.
فقط اون میدونست که دیگه چشم هاش شبها خواب نداره، چون خواب تو رو میبینه و صبح، بیدار میشه با دستهای خالی.
---
پاریس. چند ماه بعد.
تو و آرین برای یه سفر کاری رفتین. یه کافهی کوچیک، با پنجرههای مهآلود. نشستی و قهوه سفارش دادی. صدای زنگ در اومد.
یه نفر وارد شد. همون لحظه که چشمت بهش افتاد، قلبت تپید.
جونگکوک.
لاغرتر. ساکتتر. ولی هنوز... همون چشمها.
لحظهای چشماش به تو افتاد. مکث کرد. دستهاش تو جیب.
اومد جلو. لبخند خستهای زد.
"سلام..."
تو گفتی: "سلام."
مکالمه کوتاه بود.
هیچی از گذشته نگفتین.
فقط وقتی رفت، گفت:
"میدونم دیگه برای گفتن دیر شده... فقط خواستم بگم، خوشحالم که خوشبختی. واقعاً خوشحالم."
و رفت.
و تو، در حالی که دست آرین توی دستت بود، گفتی:
"اون یه فصل از زندگیم بود... ولی توی صفحهی آخر نیست."
---
جونگکوک هنوز مینویسه. هنوز میخونه. ولی گاهی توی سکوتش، یه آهنگ پخش میشه که هیچکس منتشرش نکرده.
و تو؟
تو کنار مردی هستی که دوستت داره، که کنارت مونده.
و فهمیدی:
گاهی عشق اول، تنها عشق واقعی نیست.
گاهی عشق آخر، همونیه که برات ساخته شده.
پایان
- ۱۱.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط