(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت۲۰۸ (♡)
نفسم بند اومد و اروم گفتم فک نکنم هر دو درباره یه نفر حرف بزنیم.
صداشو پایین آورد و با تاکید گفت سلنا شك خوبي نيست
الا..
دلم ریخت.
پس واقعا آدم پرنفوذ و قدرتمندیه.. همونجور كه فك
میکردم..
فرد با اینکه اولین و آخرین نفر ذهن منم اونه اما نباید
اشتباه کنیم. میف
با بهت گفتم انقدر کله گنده است؟
پوزخند زد و گفت: زیاد..
سریع گفت: من حالتو ميفهمم.. و واقعا از ته قلبم متاسفم واسه همه چیزایی که دیدي و تجربه کردي..ولي اين دختره..نمیشه اینجور دست خالی بهش شك و ادعايي كرد.. با تشویش گفتم اگه انقدر هار و خطرناکه چرا جیمین باهاش موند؟ چرا چنین شخصی رو این همه وقت تو زندگیش نگه
داشت؟
لبخند تلخي زد و گفت:الا..تو تازه اومدي تو زندگي جیمین..تو نميدوني ادماي اطراف جیمین كين و چه کارايي ازشون برمياد..حتي نميتوني
نميتوني فکرشو بکني چه کارايي با جیمز
لرزي به تنم افتاد.
فرد یه مشت اشغال زندگي خراب کن..یه مشت احمق از
خود راضي.. دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: تا حالا از خودت نپرسيدي چرا به جاي يه دختر اشنا تو دوست و فامیل و همسایه که با همه خلقیاتشم اشناست توي . غریبه رو انتخاب کرد؟ با
اشنا اسون تر بود..نبود؟
اروم و گنگ سر تکون دادم.
فرد : چون وسط یه کثافته. از ادماي کثافت اطرافش خسته است. همه شون مصرف کننده و دردسر افرینن..هرکدومشون یه جور..كمر جیمین داره میشکنه از بار
این همه اشفتگي و مسئوليت إلا..
با غم و بغض نگاش کردم.
چقدر سخته ادم توي اين شرايط باشه...
جیمین داره چی میکشه؟
چرا دم نمیزنه؟ چرا كمك نمیخواد؟
نفسش رو بیرون داد و بلند شد و گفت:تو هيچي نميدوني
الا..
متفکر و گرفته به روبروم خیره شدم.
اره..نمیدونم..
اما کاش میدونستم..
کاش میدونستم و باري از روي شونه هاش بر میداشتم..
تلخ گفتم حقش این نیست..
داغون گفت: واقعا نیست.
و جدي گفت: اما تو دختر خيلي باهوشي هستي..اونقدر که بهش نگفتی به سلنا شك داری...بخوای بگی من حلوتو
(♡)پارت۲۰۸ (♡)
نفسم بند اومد و اروم گفتم فک نکنم هر دو درباره یه نفر حرف بزنیم.
صداشو پایین آورد و با تاکید گفت سلنا شك خوبي نيست
الا..
دلم ریخت.
پس واقعا آدم پرنفوذ و قدرتمندیه.. همونجور كه فك
میکردم..
فرد با اینکه اولین و آخرین نفر ذهن منم اونه اما نباید
اشتباه کنیم. میف
با بهت گفتم انقدر کله گنده است؟
پوزخند زد و گفت: زیاد..
سریع گفت: من حالتو ميفهمم.. و واقعا از ته قلبم متاسفم واسه همه چیزایی که دیدي و تجربه کردي..ولي اين دختره..نمیشه اینجور دست خالی بهش شك و ادعايي كرد.. با تشویش گفتم اگه انقدر هار و خطرناکه چرا جیمین باهاش موند؟ چرا چنین شخصی رو این همه وقت تو زندگیش نگه
داشت؟
لبخند تلخي زد و گفت:الا..تو تازه اومدي تو زندگي جیمین..تو نميدوني ادماي اطراف جیمین كين و چه کارايي ازشون برمياد..حتي نميتوني
نميتوني فکرشو بکني چه کارايي با جیمز
لرزي به تنم افتاد.
فرد یه مشت اشغال زندگي خراب کن..یه مشت احمق از
خود راضي.. دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: تا حالا از خودت نپرسيدي چرا به جاي يه دختر اشنا تو دوست و فامیل و همسایه که با همه خلقیاتشم اشناست توي . غریبه رو انتخاب کرد؟ با
اشنا اسون تر بود..نبود؟
اروم و گنگ سر تکون دادم.
فرد : چون وسط یه کثافته. از ادماي کثافت اطرافش خسته است. همه شون مصرف کننده و دردسر افرینن..هرکدومشون یه جور..كمر جیمین داره میشکنه از بار
این همه اشفتگي و مسئوليت إلا..
با غم و بغض نگاش کردم.
چقدر سخته ادم توي اين شرايط باشه...
جیمین داره چی میکشه؟
چرا دم نمیزنه؟ چرا كمك نمیخواد؟
نفسش رو بیرون داد و بلند شد و گفت:تو هيچي نميدوني
الا..
متفکر و گرفته به روبروم خیره شدم.
اره..نمیدونم..
اما کاش میدونستم..
کاش میدونستم و باري از روي شونه هاش بر میداشتم..
تلخ گفتم حقش این نیست..
داغون گفت: واقعا نیست.
و جدي گفت: اما تو دختر خيلي باهوشي هستي..اونقدر که بهش نگفتی به سلنا شك داری...بخوای بگی من حلوتو
- ۱۶.۶k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط