مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

داستان من و تو از اونجایی شروع شد که دیدمت من فقط دیدمت..

داستان من و تو از اونجایی شروع شد که دیدمت من فقط دیدمت...🙂
داستان به همین دیدن ختم نشد، من تو رو کنار خودم حس کردم...🤍🕊️
تو رو شنیدم مثل صدای آبشار💧
تو رو دیدم مثل نور خورشید ⛅
تو رو حس کردم مثل رنگین کمون🌈
تو رو خواستم مثل ماه🌙

با تو آسمون تیره قلبم کم کم روشن و خوش رنگ شد...🌫️
تو با رنگ هات این کارو کردی...

با تو بودن به من حس شناور شدن روی ابرهای سفید رو می‌ده...💜∞🤍
🎶 ...و تو شدی دور ترین نزدیک قلبم.... 🎶

"وقتی کنارم باشی
خورشید هم به وجودت حسادت می‌کند
ماه را دیگر نمی‌دانم....؟
به گمانم کسی نیست که به رنگین کمان آسمان قلبم حسادت نکند‌‌..."

mi arcoiris @divawm
دیدگاه ها (۲۰۷)

برام سئواله وقتی بمیرم کی کنار قبرم میشینه و ساعت ها باهام ح...

پارت ۵۷

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 192♡⁠。⁠)⁩خيلي و...

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت نوزدهم: اعتراف در غبارِ ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۴" در آغوش رویای آبی ات "...

★彡   Part 65 彡★ با کف دستم اشک ها رو از روی صورتم پاک کردم و...

Otagh baghli Part 51 داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو به خود...

رمان: گرفتار توپارت ۱۵ (بخش دوم: آرامشِ قبل از طوفانِ دوباره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط