p3,the end
p3,the end
_چه اهمیتی برای من داره؟من عاشقتم لعنتی....فکر اینکه نباشی دیوونم میکنم
خب.....ثابت شد که دیوانهام
امکان نداشت این آدم اعتراف کنه،آدمی که ازم متنفر بود حالا داره با لحن آروم و تسکین بخشی بهم اعتراف میکنه
_داری بازیم میدی...مثل بقیه
بغضم ترکید.اشک هام دیوانه بار پایین میریخت.
منو از بغلش در اورد و صورتمو با دستاش قاب کرد.کلافه و نگران بود.
_فکرشم نکن که بازیت بدم
_داری میدی
اشک هام دوباره روی گونم چکید
با شستش قطره اشکی که روی گونم سر میخورد رو پاک کرد و جای اشکمو بوسید.
_دیگه اینکارو نکن....نمیزارم اینکارو کنی....نمیزارم هیچوقت به حدی برسی که فک کنی با خلاص کردن خودت همچی درست میشه
نگاهمون به هم قفل بود.
_عزیزم...بگو که این حسمون دو طرفهس
مزه شور اشکم داخل دهانم پیچید
نمیدونم بگم یا نه.....نمیدونم یه بازیه یا واقعیت
بزار بگم.....مهم نیست....حرفیه که پنج ساله تو دلم مونده
_آره منم دوست دارم
لبخند ملیحی زد.سرشو نزدیکم کرد و لباشو رو لبام گذاشت و بوسهی آرومی رو شروع کرد.
چند دقیقه ای غرق درون بوسهی دیوانه کنندهش بودم که نفس کم اوردم و به بازوش فشاری اوردم.لباشو با لطافت ازم جدا کرد و بهم خیره شد.
_سردته... داری میلرزی
_نه خوبم
سوییشرتشو رو در اورد و تنم کرد. سرمای تنم کمتر شد
_بیا بریم پایین....سرما میخوری
سر تکون دادم.دستمو گرفت و باهم از برج نجوم با سمت خوابگاه رفتیم.
_نگفتی....چی پرنسسم رو اذیت کرده که میخواسته خودکشی کنه؟
موهام رو به پشت گوشم داد.بالاخره یکی رو پیدا کرده بودم که حرفامو بهش بزنم
منو توی بغلش برد و شروع کردنم به گفتن دردهای یک سالهم
.
.
.
.
خب اینو نوشتم چون حدود چند ماهی هست که از همه جا حس ناکافی بودم دارم و خیلی سرش دارم اذیت میشم
شاید این سه پارتی یه همدردی با خودم بود
اسم پسر داستانمونو نیوردم با هرکدومون از پسرا میتونید تصور کنید
_چه اهمیتی برای من داره؟من عاشقتم لعنتی....فکر اینکه نباشی دیوونم میکنم
خب.....ثابت شد که دیوانهام
امکان نداشت این آدم اعتراف کنه،آدمی که ازم متنفر بود حالا داره با لحن آروم و تسکین بخشی بهم اعتراف میکنه
_داری بازیم میدی...مثل بقیه
بغضم ترکید.اشک هام دیوانه بار پایین میریخت.
منو از بغلش در اورد و صورتمو با دستاش قاب کرد.کلافه و نگران بود.
_فکرشم نکن که بازیت بدم
_داری میدی
اشک هام دوباره روی گونم چکید
با شستش قطره اشکی که روی گونم سر میخورد رو پاک کرد و جای اشکمو بوسید.
_دیگه اینکارو نکن....نمیزارم اینکارو کنی....نمیزارم هیچوقت به حدی برسی که فک کنی با خلاص کردن خودت همچی درست میشه
نگاهمون به هم قفل بود.
_عزیزم...بگو که این حسمون دو طرفهس
مزه شور اشکم داخل دهانم پیچید
نمیدونم بگم یا نه.....نمیدونم یه بازیه یا واقعیت
بزار بگم.....مهم نیست....حرفیه که پنج ساله تو دلم مونده
_آره منم دوست دارم
لبخند ملیحی زد.سرشو نزدیکم کرد و لباشو رو لبام گذاشت و بوسهی آرومی رو شروع کرد.
چند دقیقه ای غرق درون بوسهی دیوانه کنندهش بودم که نفس کم اوردم و به بازوش فشاری اوردم.لباشو با لطافت ازم جدا کرد و بهم خیره شد.
_سردته... داری میلرزی
_نه خوبم
سوییشرتشو رو در اورد و تنم کرد. سرمای تنم کمتر شد
_بیا بریم پایین....سرما میخوری
سر تکون دادم.دستمو گرفت و باهم از برج نجوم با سمت خوابگاه رفتیم.
_نگفتی....چی پرنسسم رو اذیت کرده که میخواسته خودکشی کنه؟
موهام رو به پشت گوشم داد.بالاخره یکی رو پیدا کرده بودم که حرفامو بهش بزنم
منو توی بغلش برد و شروع کردنم به گفتن دردهای یک سالهم
.
.
.
.
خب اینو نوشتم چون حدود چند ماهی هست که از همه جا حس ناکافی بودم دارم و خیلی سرش دارم اذیت میشم
شاید این سه پارتی یه همدردی با خودم بود
اسم پسر داستانمونو نیوردم با هرکدومون از پسرا میتونید تصور کنید
- ۲.۰k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط