Part²
Part²
جونگکوک ویو
همینطوری به قیافه داغونش
که انگار داخل دریای سیاه غرق شده بود
و لباساش که خیلی کوتاه بود زل زده بود
که مینهو و لیهو خواستن بغلش بگیرن
وقتی دیدم برای کمک کردن بهش دست به همه جاش دارن میزنن (برای هیزی دست نمیزندنااا برای کمک کردن دستشون میخورد )
(خونم به جوش اومد و به حرف درومدم)
جونگکوک: برید کنار
(و خیلی زود رفتم برآید استایل بغلش گرفتم و سعی کردم لباسشو تا حد امکان پایین بکشم تا پاهای لعنتی و به رنگ بلور و سفیدش معلوم نچه
به صورتش اصلا نگاه نمیکردم اما اون زل زده بود به صورت من و میرفتم داخل خونه و بقیه هم وسایل دستشون بود و میومدن وقتی رسیدیم همه احوال پرسی کردن و من گزاشتمش زمین که دیدم نمیتونه رو پاهاش بایسته بخواطر همین بلندش کژدم گزاشتمش روی مبل که عمه و زن عمو و لیهو و مینهو رفتن سمتش تا ازش حالشو بپرسن که بعد یک دقیقه حرف زدن پسرارو بیرون کردن
برای چی؟ یعنی چیشده؟
اهمیتی برام نداشت
هیچ اهمیتی
اون برای من تموم شده
اون دیگه برای من زندانی شده در گذشته های دورم
ماهم با پسرا رفتیم تو اتاق تا گیم بزنیم و بعد ده دقیقه دیدیم صدای حیغ میاد با سرعت رفتیم پایین که دیدیم ات افتاده رو زمین )
مامان : جونگکوک تروخدا بلندش کن ببرش تا دستشویی
(بدون هیچ فکر کردنی بلندش کردم و تا دستشویی دوییدم گزاشتمش زو زمین ولی دستم دور کمرش بود که نیوفته و با اونیکی دستم موهاشو گرفته بودم و اونم بالا میآورد
فکر نمیکردم حالش انقدر بد باچه
وقتی که تموم شد
بین خودم و سینک دستشویی آوردمش و گیرش دادم تا به کمک بدنم و سینک دستشویی کاری کنم نیفته و از پایین با پاهام پاهاشو ثابت نگه داشته بودم و با یکی از دستام به صورتش آب میزدم برآید استایل بغلش گرفتم و لباسشو تا جایی شد پایین کشیدم که پاهاش معلوم نباشه و رفتم بیرپن دیدم همه بیرون منتظرن )
مامان: حالش خوبه؟؟؟(نگران)
جونگکوک:از حال رفته میبرمش تو اتاقش
مامان: باچه باچه تو ببرش من براش سوپ درست میکنم
(بردمش گزاشتمش تو اتاق که باز پیراهنش رفت بالا دوباره کشیدم پایین و پتو کشیدم روش و کلا از خونه زدم بیرون )
شرط پارت بعد
لایک ۱۵
کامنت ۱۰
جونگکوک ویو
همینطوری به قیافه داغونش
که انگار داخل دریای سیاه غرق شده بود
و لباساش که خیلی کوتاه بود زل زده بود
که مینهو و لیهو خواستن بغلش بگیرن
وقتی دیدم برای کمک کردن بهش دست به همه جاش دارن میزنن (برای هیزی دست نمیزندنااا برای کمک کردن دستشون میخورد )
(خونم به جوش اومد و به حرف درومدم)
جونگکوک: برید کنار
(و خیلی زود رفتم برآید استایل بغلش گرفتم و سعی کردم لباسشو تا حد امکان پایین بکشم تا پاهای لعنتی و به رنگ بلور و سفیدش معلوم نچه
به صورتش اصلا نگاه نمیکردم اما اون زل زده بود به صورت من و میرفتم داخل خونه و بقیه هم وسایل دستشون بود و میومدن وقتی رسیدیم همه احوال پرسی کردن و من گزاشتمش زمین که دیدم نمیتونه رو پاهاش بایسته بخواطر همین بلندش کژدم گزاشتمش روی مبل که عمه و زن عمو و لیهو و مینهو رفتن سمتش تا ازش حالشو بپرسن که بعد یک دقیقه حرف زدن پسرارو بیرون کردن
برای چی؟ یعنی چیشده؟
اهمیتی برام نداشت
هیچ اهمیتی
اون برای من تموم شده
اون دیگه برای من زندانی شده در گذشته های دورم
ماهم با پسرا رفتیم تو اتاق تا گیم بزنیم و بعد ده دقیقه دیدیم صدای حیغ میاد با سرعت رفتیم پایین که دیدیم ات افتاده رو زمین )
مامان : جونگکوک تروخدا بلندش کن ببرش تا دستشویی
(بدون هیچ فکر کردنی بلندش کردم و تا دستشویی دوییدم گزاشتمش زو زمین ولی دستم دور کمرش بود که نیوفته و با اونیکی دستم موهاشو گرفته بودم و اونم بالا میآورد
فکر نمیکردم حالش انقدر بد باچه
وقتی که تموم شد
بین خودم و سینک دستشویی آوردمش و گیرش دادم تا به کمک بدنم و سینک دستشویی کاری کنم نیفته و از پایین با پاهام پاهاشو ثابت نگه داشته بودم و با یکی از دستام به صورتش آب میزدم برآید استایل بغلش گرفتم و لباسشو تا جایی شد پایین کشیدم که پاهاش معلوم نباشه و رفتم بیرپن دیدم همه بیرون منتظرن )
مامان: حالش خوبه؟؟؟(نگران)
جونگکوک:از حال رفته میبرمش تو اتاقش
مامان: باچه باچه تو ببرش من براش سوپ درست میکنم
(بردمش گزاشتمش تو اتاق که باز پیراهنش رفت بالا دوباره کشیدم پایین و پتو کشیدم روش و کلا از خونه زدم بیرون )
شرط پارت بعد
لایک ۱۵
کامنت ۱۰
- ۱.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط