رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۹
لبمو گزیدم و به دنبال یه جاي خلوت دویدم.
یا خدا... فضول بیاعصاب زندگیم از کجا پیداش شد
آخه؟ وایی حالا ایمان با خودش چی فکر میکنه؟
با دیدن راهروي نسبتا تاریکی به سمتش دویدم.
واردش که شدم با استرس وایسادم.
با دو وارد راهرو شد اما با دیدن اینکه وایسادم قدمهاشو آرومتر کرد و با لحن بدي گفت: بیچارت
میکنم مطهره.
دستهامو جلوي خودم گرفتم و تند گفتم: به خدا
نمیدونستم اونم اینجاست، فقط خسته شدم
نشستم که اونم اومد نشست و یه خورده به عنوان
خواهر و برادر حرف زدیم، بخدا مثل برادرمه مهرداد
نه بیشتر.
دستشو روي شونم کوبید و چشمهاشو بست که با
ترس نگاهش کردم.
دندونهاشو روي هم فشار داد و با فکی قفل شده
غرید: چرا باید همیشه منو دیوونه کنی؟
فشار دستش بیشتر شد که اخمهام به هم گره خوردند و سعی کردم دستشو بردارم.
-آخ مهرداد درد میگیره.
اما بدون اینکه دستشو برداره به دیوار کوبیدم.
_میدونی که روش حساسم لامصب اونوقت میشینی و باهاش هر هر میخندي و لبخند تحویلش میدي؟
با ترس نگاهش کردم.
-تو که میدونی بهت وفادارم پس چرا اینکارا رو می
کنی؟
دستشو کنار سرم به دیوار گذاشت و چشمهاشو
بست.
قلبم انگار میخواست سینهمو بشکافه و بیرون بزنه با دستهاي یخ کرده دو طرف صورتشو گرفتم و
واسه آروم کردنش گفتم: چرا نمیخواي قبول کنی
من فقط به تو فکر میکنم؟
بهت زده چشمهاشو باز کرد.
بدون توجه به لرزش گوشیم سشتهامو روي
گونهش کشیدم.
آروم خندیدم و ادامه دادم: پس الکی خودتو اینجور عصبانی نکن که... مثل لبو قرمز بشی قربونت برم، من مال توعم استاد پررو.
سعی کرد نخنده اما موفق نشد که چشمهاشو بست
و آروم خندید.
خندیدم و بوسهاي به لبش زدم.
عقب که رفتم آروم چشمهاشو باز کرد.
موهاي آشفتشو مرتب کردم.
-واسه یه مدلینگ اینقدر نامرتب بودن خوب
نیست.
دکمههاي بالایی پیرهنش که باز بودند رو بستم.
-خوش ندارم ببینم دختراي دیگه این سینهی
ورزیدهی لعنتیتو ببینند.
به چشمهاش نگاه کردم که دیدم یه جور خاص و
قشنگی نگاهم میکنه.
یه دستشو کنار صورتم گذاشت.
-اولین دختري هستی که میبینم اینطور میتونی
آرومم کنی.
سعی کردم لبخندم زیاد پررنگ نشه.
بازم گوشیم به لرزش دراومد.
_تو برو، من پشت سرت میام، ممکنه بعضیها بشناسنت و اینکه... دمت گرم، فکر کنم لو رفتیم اما
خب میدونم که ایمان به کسی...
انگشتشو روي لبم گذاشت.
_هیس،اسم پسره از دهنت بیرون نیاد.
-آخه چرا اینقدر باهاش مشکل داري؟ بدبخت چی
کارت کرده؟
به لبم نزدیک شد.
-خوش ندارم ببینم یکی با زنم اونطور گرم بگیره.
تند تند تو دلم انگار قند آب میکرد.
نزدیکتر شد.
-تو مال مهرداد رادمنشی، اینو بکن تو گوش
خودت و اطرافیانت.
خواست لبمو ببوسه اما صداي سرفهی مصلحتی
یکی بلند شد
#پارت_۱۷۹
لبمو گزیدم و به دنبال یه جاي خلوت دویدم.
یا خدا... فضول بیاعصاب زندگیم از کجا پیداش شد
آخه؟ وایی حالا ایمان با خودش چی فکر میکنه؟
با دیدن راهروي نسبتا تاریکی به سمتش دویدم.
واردش که شدم با استرس وایسادم.
با دو وارد راهرو شد اما با دیدن اینکه وایسادم قدمهاشو آرومتر کرد و با لحن بدي گفت: بیچارت
میکنم مطهره.
دستهامو جلوي خودم گرفتم و تند گفتم: به خدا
نمیدونستم اونم اینجاست، فقط خسته شدم
نشستم که اونم اومد نشست و یه خورده به عنوان
خواهر و برادر حرف زدیم، بخدا مثل برادرمه مهرداد
نه بیشتر.
دستشو روي شونم کوبید و چشمهاشو بست که با
ترس نگاهش کردم.
دندونهاشو روي هم فشار داد و با فکی قفل شده
غرید: چرا باید همیشه منو دیوونه کنی؟
فشار دستش بیشتر شد که اخمهام به هم گره خوردند و سعی کردم دستشو بردارم.
-آخ مهرداد درد میگیره.
اما بدون اینکه دستشو برداره به دیوار کوبیدم.
_میدونی که روش حساسم لامصب اونوقت میشینی و باهاش هر هر میخندي و لبخند تحویلش میدي؟
با ترس نگاهش کردم.
-تو که میدونی بهت وفادارم پس چرا اینکارا رو می
کنی؟
دستشو کنار سرم به دیوار گذاشت و چشمهاشو
بست.
قلبم انگار میخواست سینهمو بشکافه و بیرون بزنه با دستهاي یخ کرده دو طرف صورتشو گرفتم و
واسه آروم کردنش گفتم: چرا نمیخواي قبول کنی
من فقط به تو فکر میکنم؟
بهت زده چشمهاشو باز کرد.
بدون توجه به لرزش گوشیم سشتهامو روي
گونهش کشیدم.
آروم خندیدم و ادامه دادم: پس الکی خودتو اینجور عصبانی نکن که... مثل لبو قرمز بشی قربونت برم، من مال توعم استاد پررو.
سعی کرد نخنده اما موفق نشد که چشمهاشو بست
و آروم خندید.
خندیدم و بوسهاي به لبش زدم.
عقب که رفتم آروم چشمهاشو باز کرد.
موهاي آشفتشو مرتب کردم.
-واسه یه مدلینگ اینقدر نامرتب بودن خوب
نیست.
دکمههاي بالایی پیرهنش که باز بودند رو بستم.
-خوش ندارم ببینم دختراي دیگه این سینهی
ورزیدهی لعنتیتو ببینند.
به چشمهاش نگاه کردم که دیدم یه جور خاص و
قشنگی نگاهم میکنه.
یه دستشو کنار صورتم گذاشت.
-اولین دختري هستی که میبینم اینطور میتونی
آرومم کنی.
سعی کردم لبخندم زیاد پررنگ نشه.
بازم گوشیم به لرزش دراومد.
_تو برو، من پشت سرت میام، ممکنه بعضیها بشناسنت و اینکه... دمت گرم، فکر کنم لو رفتیم اما
خب میدونم که ایمان به کسی...
انگشتشو روي لبم گذاشت.
_هیس،اسم پسره از دهنت بیرون نیاد.
-آخه چرا اینقدر باهاش مشکل داري؟ بدبخت چی
کارت کرده؟
به لبم نزدیک شد.
-خوش ندارم ببینم یکی با زنم اونطور گرم بگیره.
تند تند تو دلم انگار قند آب میکرد.
نزدیکتر شد.
-تو مال مهرداد رادمنشی، اینو بکن تو گوش
خودت و اطرافیانت.
خواست لبمو ببوسه اما صداي سرفهی مصلحتی
یکی بلند شد
- ۱.۸k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط