ملاقات دو شهید گمنام
🔻 *ملاقات دو شهید گمنام*
🚩 قرار بود میزبان جمعی از نخبگان و فناوران جبههٔ مقاومت باشیم. آنها نمیدانستند به ملاقات حاج رمضان مشرّف میشوند. بعد از صحبتهای حاجی نوبت به بچهها رسید. فضا خیلی گرم و صمیمانه بود. در بین بچهها، صحبتهای *آقای مرتضی اردشیر* بیشتر جلب توجه کرد. سؤالهایش دقیق و موشکافانه بود. حاجی هم سرشوق آمد و پاسخ مفصّلِ درخوری داد.
در گعدهٔ دورهمی انتهای جلسه، بچهها یکی یکی نزد حاجی میآمدند و خصوصی صحبت میکردند. آقای اردشیر هنگام در آغوش کشیدن حاجی، آهسته گفت: *«من فرزند علی آقای لاریجانی هستم. پدر دعاگوی شما هستند.»*
حاج رمضان که غافلگیر شده بود، محکمتر او را در آغوش گرفت و گفت: *«حتماً سلام مرا به ایشان برسانید.»*
و حالا، چهارده ماه بعد از آن شب، یکدیگر را برای دومین بار در آغوش میکشند..
#جنگ_رمضان #ایران #انتقام_ملی #وعده_صادق
🚩 قرار بود میزبان جمعی از نخبگان و فناوران جبههٔ مقاومت باشیم. آنها نمیدانستند به ملاقات حاج رمضان مشرّف میشوند. بعد از صحبتهای حاجی نوبت به بچهها رسید. فضا خیلی گرم و صمیمانه بود. در بین بچهها، صحبتهای *آقای مرتضی اردشیر* بیشتر جلب توجه کرد. سؤالهایش دقیق و موشکافانه بود. حاجی هم سرشوق آمد و پاسخ مفصّلِ درخوری داد.
در گعدهٔ دورهمی انتهای جلسه، بچهها یکی یکی نزد حاجی میآمدند و خصوصی صحبت میکردند. آقای اردشیر هنگام در آغوش کشیدن حاجی، آهسته گفت: *«من فرزند علی آقای لاریجانی هستم. پدر دعاگوی شما هستند.»*
حاج رمضان که غافلگیر شده بود، محکمتر او را در آغوش گرفت و گفت: *«حتماً سلام مرا به ایشان برسانید.»*
و حالا، چهارده ماه بعد از آن شب، یکدیگر را برای دومین بار در آغوش میکشند..
#جنگ_رمضان #ایران #انتقام_ملی #وعده_صادق
- ۹.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط