#تکپارتی
#تکپارتی
موضوع:(وقتی تولدشه)
بنگچان/ا.ت
ساعت ۸ خوبه؟
باشه پس منتظرم.
ا.ت؟؟
با شنیدن صدای چان، سریع گوشی رو قطع کرد و به سمت در اتاق رفت.
اما قبل از اینکه به در برسه و در رو باز کنه، چان خودش وارد شد.
چان: کجایی تو؟ کل خونه رو دنبالت گشتم!
لبخند مضطربی زدی و سعی کردی نگرانیت رو مخفی کنی.
ا.ت: من فقط داشتم یکم اینجارو مرتب میکردم.
چان: خب این یعنی وقتی کار میکنی صدای منو نمیشنوی؟
ا.ت: نه! یعنی... من داشتم آهنگ گوش میکردم برای همین متوجه نشدم که صدام کردی.
هرچند رفتارت براش کمی عجیب بود، اما خودش رو بیخیال نشون داد و دستت رو گرفت و از اتاق بیرون بردت.
چان: امروز وقتم آزاده پس بیا فیلم ببینیم.
وقتش آزاد بود؟ پس یعنی میتونستی شب ببریش بیرون.
کنارش رو مبل نشستی و سرت رو گذاشتی رو شونه اش..
ا.ت: چان؟!
بنگچان: بله؟
ا.ت: میشه... یه چند ساعت دیگه بریم بیرون؟
بنگچان: بریم بیرون؟ کجا بریم؟
ا.ت: خب... اینو اون موقع تصمیم میگیرم.
اون لبخند کوچیکی میزنه و بعد باشهای میگه و دستت رو میگیره..
.
.
چند ساعت بعد.. حدودا نزدیکای ۷، تو از جات بلند شدی و به سمت اتاق خوابتون رفتی.
جلوی کمد وایساده بودی و داشتی لباس انتخاب میکردی تا اینکه در باز شد و چان اومد داخل..
ا.ت: اوه چان. خوب شد اومدی..اینارو ببین(به لباسای تو دستت اشاره میکنی.) کدومش قشنگ تره؟
چان: هرجفتش قشنگه.. البته، هرجفتش تو تن تو قشنگه!
ا.ت: هی پیرمرد! لاس نزن و بگو کدومش قشنگ تره.
چان: اوو لو رفتم؟ خب... مشکیِ قشنگ تره.
ا.ت: پس این سفیده رو میپوشم😊
بعد از زدن حرفت، نگاهی به چان انداختی و احساس کردی یه علامت لودینگ بالا سرش داره میچرخه..
خندهای به این حجم از کیوت بودنش کردی و بعد چند قدمی بهش نزدیک شدی.
ا.ت: خیلی خب گرگ پیر، بفرما بیرون تا لباسمو عوض کنم!
چان: چی؟ واسه چی؟؟؟
ا.ت: واسه چی نداره برو بیرون!
...
«لعنت بهت😑»
درسته، تو درست قبل از اینکه اون بتونه کاری بکنه از اتاق پرتش کردی بیرون.🙂
چند دقیقه بعد اومدی بیرون اما دقیقا با همون لباس مشکی که چان انتخاب کرده بود.
اون اول با دیدنت تو اون لباس، دهنش باز موند اما بعد، زمانی که تو رو کنار خودش احساس کرد؛ از عالم هپروت بیرون اومد و چرخید سمت تو..
چان: واقعا عالیه.. اول که نظر میپرسی، بعد میگی یکی دیگه میپوشم و در آخر با چیزی که از اول انتخاب کردم میای بیرون؟
ا.ت: خب این از نظرم خوشگل تر بود😊
چان: اونوقت دلیل این همه تیپ زدن چیه؟
ا.ت: تیپ زدن چیه من همیشه همینجوری میرم بیرون!
اون دیگه چیزی نمیگه و فقط دستشو قفل دست تو میکنه و به سمت در خروجی میرید و از ساختمونتون خارج میشید.
سوار ماشین که میشید اون به خواست تو، به طرف برج نامسان حرکت میکنه.
زمانی که میرسید تو اولین نفری هستی که از ماشین پیاده میشه. منتظر میمونی تا بنگچان ماشین رو پارک کنه و بیاد پیشت.
...
زمانی که میاد پیشت تو دستش رو میگیری و به سمت در ورودی برج میبریش.
ا.ت: چان میشه بریم پشت بوم؟؟
چان: اوم باشه بریم.
به سمت پشت بوم میرید اما قبل از اینکه وارد فضای باز بشید تو برمیگردی سمت چان و دستاتو میزاری روی صورتش و میگی:«چان، اون بیرون کسی هست که مطمئنم از دیدنش خوشحال میشی.»
اون گیج و منگ بهت خیره میشه. طوری که انگار متوجه حرفت نشده..
لبخندی میزنی و دوباره دستش رو میگیری و به طرف محیط باز میبریش..
زمانی که از در عبور میکنید، احساس میکنی که اون سرجاش قفل شد.
برمیگردی سمتش و میبینی که با چشمای درشت و اشکی به پشت سرت خیره شده.
«تولدت مبارک بنگچان!!»
«تولد مبارک پسر عزیزم.»
مامان و باباش بودن؟ اعضا؟ واقعا؟ اما چجوری ممکنه؟ اونا که این مدت خیلی کار داشتن..
ا.ت: چان اونا اینجان، بخاطر تو! تو برای اونا خیلی ارزش داری.
گوشهی آستین لباسش رو میگیری و به سمت میزی که چیده شده بود میبریش.
وقتی به میز رسیدید، مجبور میکنی من بشینه و زمانی که نشست؛ کیک کوچیک و بانمکی با طرح ولف چان، به طرف هل میدی..
ا.ت: اول آرزو کن بعد شمعت رو فوت کن.
چشماش رو میبنده و دستاش رو تو هم قفل میکنه و بعد از چند ثانیه دوباره چشماش رو باز میکنه و شمع روی کیکش رو فوت میکنه.
ا.ت: تولدت مبارک گرگ کوچولوی من🫠
اون کیک رو از دستت میگیره و میزاره رو میز و بدون توجه به نگاه های خیره اطرافیان، تو رو تو بغلش میکشه و یه بو٫سه کوچیک رو ل٫بت میزاره و بعد محکم بغلت میکنه..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
موضوع:(وقتی تولدشه)
بنگچان/ا.ت
ساعت ۸ خوبه؟
باشه پس منتظرم.
ا.ت؟؟
با شنیدن صدای چان، سریع گوشی رو قطع کرد و به سمت در اتاق رفت.
اما قبل از اینکه به در برسه و در رو باز کنه، چان خودش وارد شد.
چان: کجایی تو؟ کل خونه رو دنبالت گشتم!
لبخند مضطربی زدی و سعی کردی نگرانیت رو مخفی کنی.
ا.ت: من فقط داشتم یکم اینجارو مرتب میکردم.
چان: خب این یعنی وقتی کار میکنی صدای منو نمیشنوی؟
ا.ت: نه! یعنی... من داشتم آهنگ گوش میکردم برای همین متوجه نشدم که صدام کردی.
هرچند رفتارت براش کمی عجیب بود، اما خودش رو بیخیال نشون داد و دستت رو گرفت و از اتاق بیرون بردت.
چان: امروز وقتم آزاده پس بیا فیلم ببینیم.
وقتش آزاد بود؟ پس یعنی میتونستی شب ببریش بیرون.
کنارش رو مبل نشستی و سرت رو گذاشتی رو شونه اش..
ا.ت: چان؟!
بنگچان: بله؟
ا.ت: میشه... یه چند ساعت دیگه بریم بیرون؟
بنگچان: بریم بیرون؟ کجا بریم؟
ا.ت: خب... اینو اون موقع تصمیم میگیرم.
اون لبخند کوچیکی میزنه و بعد باشهای میگه و دستت رو میگیره..
.
.
چند ساعت بعد.. حدودا نزدیکای ۷، تو از جات بلند شدی و به سمت اتاق خوابتون رفتی.
جلوی کمد وایساده بودی و داشتی لباس انتخاب میکردی تا اینکه در باز شد و چان اومد داخل..
ا.ت: اوه چان. خوب شد اومدی..اینارو ببین(به لباسای تو دستت اشاره میکنی.) کدومش قشنگ تره؟
چان: هرجفتش قشنگه.. البته، هرجفتش تو تن تو قشنگه!
ا.ت: هی پیرمرد! لاس نزن و بگو کدومش قشنگ تره.
چان: اوو لو رفتم؟ خب... مشکیِ قشنگ تره.
ا.ت: پس این سفیده رو میپوشم😊
بعد از زدن حرفت، نگاهی به چان انداختی و احساس کردی یه علامت لودینگ بالا سرش داره میچرخه..
خندهای به این حجم از کیوت بودنش کردی و بعد چند قدمی بهش نزدیک شدی.
ا.ت: خیلی خب گرگ پیر، بفرما بیرون تا لباسمو عوض کنم!
چان: چی؟ واسه چی؟؟؟
ا.ت: واسه چی نداره برو بیرون!
...
«لعنت بهت😑»
درسته، تو درست قبل از اینکه اون بتونه کاری بکنه از اتاق پرتش کردی بیرون.🙂
چند دقیقه بعد اومدی بیرون اما دقیقا با همون لباس مشکی که چان انتخاب کرده بود.
اون اول با دیدنت تو اون لباس، دهنش باز موند اما بعد، زمانی که تو رو کنار خودش احساس کرد؛ از عالم هپروت بیرون اومد و چرخید سمت تو..
چان: واقعا عالیه.. اول که نظر میپرسی، بعد میگی یکی دیگه میپوشم و در آخر با چیزی که از اول انتخاب کردم میای بیرون؟
ا.ت: خب این از نظرم خوشگل تر بود😊
چان: اونوقت دلیل این همه تیپ زدن چیه؟
ا.ت: تیپ زدن چیه من همیشه همینجوری میرم بیرون!
اون دیگه چیزی نمیگه و فقط دستشو قفل دست تو میکنه و به سمت در خروجی میرید و از ساختمونتون خارج میشید.
سوار ماشین که میشید اون به خواست تو، به طرف برج نامسان حرکت میکنه.
زمانی که میرسید تو اولین نفری هستی که از ماشین پیاده میشه. منتظر میمونی تا بنگچان ماشین رو پارک کنه و بیاد پیشت.
...
زمانی که میاد پیشت تو دستش رو میگیری و به سمت در ورودی برج میبریش.
ا.ت: چان میشه بریم پشت بوم؟؟
چان: اوم باشه بریم.
به سمت پشت بوم میرید اما قبل از اینکه وارد فضای باز بشید تو برمیگردی سمت چان و دستاتو میزاری روی صورتش و میگی:«چان، اون بیرون کسی هست که مطمئنم از دیدنش خوشحال میشی.»
اون گیج و منگ بهت خیره میشه. طوری که انگار متوجه حرفت نشده..
لبخندی میزنی و دوباره دستش رو میگیری و به طرف محیط باز میبریش..
زمانی که از در عبور میکنید، احساس میکنی که اون سرجاش قفل شد.
برمیگردی سمتش و میبینی که با چشمای درشت و اشکی به پشت سرت خیره شده.
«تولدت مبارک بنگچان!!»
«تولد مبارک پسر عزیزم.»
مامان و باباش بودن؟ اعضا؟ واقعا؟ اما چجوری ممکنه؟ اونا که این مدت خیلی کار داشتن..
ا.ت: چان اونا اینجان، بخاطر تو! تو برای اونا خیلی ارزش داری.
گوشهی آستین لباسش رو میگیری و به سمت میزی که چیده شده بود میبریش.
وقتی به میز رسیدید، مجبور میکنی من بشینه و زمانی که نشست؛ کیک کوچیک و بانمکی با طرح ولف چان، به طرف هل میدی..
ا.ت: اول آرزو کن بعد شمعت رو فوت کن.
چشماش رو میبنده و دستاش رو تو هم قفل میکنه و بعد از چند ثانیه دوباره چشماش رو باز میکنه و شمع روی کیکش رو فوت میکنه.
ا.ت: تولدت مبارک گرگ کوچولوی من🫠
اون کیک رو از دستت میگیره و میزاره رو میز و بدون توجه به نگاه های خیره اطرافیان، تو رو تو بغلش میکشه و یه بو٫سه کوچیک رو ل٫بت میزاره و بعد محکم بغلت میکنه..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۶۲۸
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط