「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 158
✦.................................

نیکی سرش را برگرداند برای چند لحظه فقط به جیهو نگاه کرد.

جیهو بدون فکر دوید سمتش

جیهو: نونا!

نیکی سریع از جا بلند شد و جیهو خودش را در آغوشش انداخت دست‌های کوچکش را محکم دور کمر نیکی حلقه کرد.

جیهو: دلم برات خیلی تنگ شده بود

نیکی لبخند خیلی کمرنگی زد و او را محکم‌ تر بغل کرد. نیکان از فاصله‌ای کوتاه به آن دو نگاه میکرد اما جونگکوک همان‌جا ایستاده بود نگاهش روی نیکی مانده بود؛ نگاه خسته‌ای که انگار تمام وجودش یک چیز را فریاد میزد:

بعد از رفتن دوهیون، تنها چیزی که هنوز برایش باقی مانده بود نیکی بود و خودش خوب میدانست که اگر روزی او را هم از دست بدهد... دیگر چیزی از آن مرد باقی نمیماند

دایی نیکی چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و با چشمانی خسته به او نگاه میکرد.

هیون‌وو: نیکی...

نیکی سرش را بلند کرد اما قبل از اینکه چیزی بگوید، جیهو محکم‌تر خودش را به او چسباند

جیهو: نونا، دوباره میای خونه؟

نیکی برای چند ثانیه سکوت کرد؛ جواب ساده‌ای نداشت، خانه‌ای که زمانی برایش پر از خاطره بود، حالا دیگر خانه‌ی او نبود از طرفی، زندگی جدیدش هم چیزی نبود که خودش انتخاب کرده باشد

+ یه روز میام ببینمت.

جیهو با خوشحالی سرش را تکان داد

جیهو: قول؟

+ قول.

همان لحظه نگاه نیکی ناخودآگاه سمت جونگکوک رفت؛ جونگکوک هنوز کنار قبر ایستاده بود اما نگاهش روی نیکی بود.

هیون‌وو هم متوجه نگاه او شد چند ثانیه مردد ماند، بعد آرام جلو آمد

هیون‌وو: آقای جونگ...

جونگکوک نگاهش کرد

دایی: بابت برادرتون... تسلیت میگم.

_ ممنون.

صدایش خشک بود، اما خستگی عمیقی پشت آن پنهان شده بود

کمی بعد نیکی بالاخره از جیهو جدا شد

+ جیهو، برو پیش بابات.

جیهو اخم کرد

جیهو: نمیخوام.

+ جیهو...

جیهو آهسته سر تکان داد و رفت سمت پدرش، اما قبل از رفتن دوباره برگشت و برای نیکی دست تکان داد

نیکی هم لبخند زد.

وقتی جیهو دور شد، نیکی چند قدم سمت جونگکوک رفت... این بار کنار او ایستاد. نیکی نگاهش را از جونگکوک گرفت و دوباره به جایی که دوهیون دفن شده بود خیره شد. چند ثانیه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام گفت:

+ منو دوهیون از بچگی باهم بزرگ شدیم..

جونگکوک چیزی نگفت.

نیکی لبخند خیلی کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه یادآوری یک خاطره‌ی دور بود.

+ همیشه میزدیم تو سر و کله‌ی همدیگه... سر کوچک‌ترین چیزا دعوا میکردیم. اون اذیتم میکرد، منم کم نمی‌آوردم.

نگاهش دوباره روی قبر ثابت ماند

+ تا وقتی که بزرگ شدیم.. همه‌چیز عوض شد. دیگه اون بچه‌ای نبود که فقط برای حرص دادن من دنبالم راه بیفته... ولی بازم هروقت منو میدید، همون دوهیون قبلی میشد.

جونگکوک بالاخره گفت:

_ من همه‌چیو میدونم.

نیکی سرش را برگرداند و به او نگاه کرد

+ چی؟

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد. نگاهش روی صورت نیکی ماند، اما این بار خبری از سردی همیشگی‌اش نبود

_ اینکه دوهیون عاشقت بود

چشم‌های نیکی از تعجب کمی باز شد

+ تو...

_ خودش گفت.

نیکی چند ثانیه مات ماند خواست چیزی بگویدکه صدای قدم‌هایی که روی سنگ‌های محوطه می‌آمد، باعث شد هر دو سرشان را برگردانند.

تهیونگ به سمتشان آمد

تهیونگ: جونگکوک. یه کاری پیش اومده... باید برم.

جونگکوک فقط آرام سر تکان داد

_ برو.

تهیونگ دستش را کوتاه و آرام روی شانه‌ی جونگکوک زد و خواست برگردد که صدای نیکی متوقفش کرد:

+ تهیونگ...

تهیونگ ایستاد، چند ثانیه بعد برگشت و به نیکی نگاه کرد.
دیدگاه ها (۱۸)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 156✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 87✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط