+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.109
(از زبون ا.ت)
من هنوز تو بغل جونگ کوک بودم، اما بدنم سفت شده بود. حرف جیمین و آسا مثل سیلی محکم به صورتم خورده بود.
من با چشمای قرمز و پر از شوک به جیمین و آسا نگاه کردم و با صدای لرزان گفتم:
+ یعنی... شما دوتا از اول میدونستید؟ شش ماه منو دیدید که هر شب گریه میکنم، دیوونه میشم، با نامههاش حرف میزنم، شبها نمیتونم بخوابم... و هیچی بهم نگفتید؟
آسا سرشو پایین انداخت و با صدای گرفته گفت:
آسا: کوک خودش التماس کرد که بهت نگیم. گفت اگه تو بدونی زندهست، ممکنه واکنش نشون بدی و دشمنا بفهمن. پارک و بقیه خیلی جدی دنبالت بودن. باید باور میکردن که کوک واقعاً مرده تا فشار از رو تو برداشته بشه.
جیمین با نگاه پر از عذاب اضافه کرد:
🐥 ما هم سخت بود برامون. هر شب میدیدیمت که داری میشکنی و هیچی نمیتونستیم بگیم. کوک گفته بود این تنها راهه برای اینکه تو امن باشی.
من از بغل جونگ کوک جدا شدم و عقب رفتم. اشکام دوباره ریخت. این بار از عصبانیت و درد.
(صدای شکسته و پر خشم)
+ امن؟! شما فکر کردید این امن کردن منه؟ من شش ماه جهنم کشیدم! هر شب کابوس میدیدم، هر شب وسایل اتاقش جابهجا میشد و من فکر میکردم دارم دیوونه میشم! شما... شما همه میدونستید و فقط نگاه میکردید؟
جونگ کوک با صدای ضعیف و پر از پشیمونی گفت:
(آروم)
- ا.ت... فقط برای...
(فریاد زدم و حرفشو قطع کردم)
+ برای من؟! برای من دروغ گفتی که مردی؟ برای من شش ماه عذاب کشیدم؟ برای من هر شب با بالشت حرف زدم و گریه کردم؟!
من مشتمو کوبیدم به سینهش. نه محکم، چون هنوز زخمی بود، ولی با تمام عصبانیتم.
(گریه شدید)
+ من عاشقتم احمق... واقعاً عاشقتم... ولی تو با این دروغ، یه تیکه از وجودمو کشتی. شش ماه موندم با این فکر که تو مردی و من دیوونه شدم... حالا چی؟ حالا باید چیکار کنم؟ بخندم؟ خوشحال بشم که زندهای؟
جونگ کوک سرشو پایین انداخت. برای اولین بار واقعاً شرمنده به نظر میرسید.
من عقب رفتم و نشستم روی تخت. دستامو دور خودم حلقه کردم و هقهق کردم.
(با صدای خسته)
+ من دیگه نمیدونم چی حس میکنم... خوشحالم که زندهای... ولی خیلی هم عصبانیام... خیلی...
اتاق ساکت شد. فقط صدای هقهق من و بارون بیرون بود.
جونگ کوک، جیمین و آسا فقط نگاهم میکردن. هیچکدوم جرات حرف زدن نداشتن.........
ادامه دارد.......
-I shouldn't fall in love with you
p.109
(از زبون ا.ت)
من هنوز تو بغل جونگ کوک بودم، اما بدنم سفت شده بود. حرف جیمین و آسا مثل سیلی محکم به صورتم خورده بود.
من با چشمای قرمز و پر از شوک به جیمین و آسا نگاه کردم و با صدای لرزان گفتم:
+ یعنی... شما دوتا از اول میدونستید؟ شش ماه منو دیدید که هر شب گریه میکنم، دیوونه میشم، با نامههاش حرف میزنم، شبها نمیتونم بخوابم... و هیچی بهم نگفتید؟
آسا سرشو پایین انداخت و با صدای گرفته گفت:
آسا: کوک خودش التماس کرد که بهت نگیم. گفت اگه تو بدونی زندهست، ممکنه واکنش نشون بدی و دشمنا بفهمن. پارک و بقیه خیلی جدی دنبالت بودن. باید باور میکردن که کوک واقعاً مرده تا فشار از رو تو برداشته بشه.
جیمین با نگاه پر از عذاب اضافه کرد:
🐥 ما هم سخت بود برامون. هر شب میدیدیمت که داری میشکنی و هیچی نمیتونستیم بگیم. کوک گفته بود این تنها راهه برای اینکه تو امن باشی.
من از بغل جونگ کوک جدا شدم و عقب رفتم. اشکام دوباره ریخت. این بار از عصبانیت و درد.
(صدای شکسته و پر خشم)
+ امن؟! شما فکر کردید این امن کردن منه؟ من شش ماه جهنم کشیدم! هر شب کابوس میدیدم، هر شب وسایل اتاقش جابهجا میشد و من فکر میکردم دارم دیوونه میشم! شما... شما همه میدونستید و فقط نگاه میکردید؟
جونگ کوک با صدای ضعیف و پر از پشیمونی گفت:
(آروم)
- ا.ت... فقط برای...
(فریاد زدم و حرفشو قطع کردم)
+ برای من؟! برای من دروغ گفتی که مردی؟ برای من شش ماه عذاب کشیدم؟ برای من هر شب با بالشت حرف زدم و گریه کردم؟!
من مشتمو کوبیدم به سینهش. نه محکم، چون هنوز زخمی بود، ولی با تمام عصبانیتم.
(گریه شدید)
+ من عاشقتم احمق... واقعاً عاشقتم... ولی تو با این دروغ، یه تیکه از وجودمو کشتی. شش ماه موندم با این فکر که تو مردی و من دیوونه شدم... حالا چی؟ حالا باید چیکار کنم؟ بخندم؟ خوشحال بشم که زندهای؟
جونگ کوک سرشو پایین انداخت. برای اولین بار واقعاً شرمنده به نظر میرسید.
من عقب رفتم و نشستم روی تخت. دستامو دور خودم حلقه کردم و هقهق کردم.
(با صدای خسته)
+ من دیگه نمیدونم چی حس میکنم... خوشحالم که زندهای... ولی خیلی هم عصبانیام... خیلی...
اتاق ساکت شد. فقط صدای هقهق من و بارون بیرون بود.
جونگ کوک، جیمین و آسا فقط نگاهم میکردن. هیچکدوم جرات حرف زدن نداشتن.........
ادامه دارد.......
- ۷۲۸
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط