مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت:23
ویو ات
بابای ات: عزیزم، تو دختر منی. میفهمی چی میگم؟
من نمیتونم همینجوری اجازه بدم با کسی ازدواج کنی که ممکنه هر روز زندگیت رو به خطر بندازه
این بار لبخند از روی صورتم محو شد.
آروم گفتم:
بابا، من دوستش دارم...
بابام چند لحظه ساکت موند و آروم گفت:
اونم تو رو دوست داره؟
بدون مکث جواب دادم:
آره
بابای ات: از کجا مطمئنی؟
لبهام رو به هم فشار دادم
چون واقعاً نمیدونستم چطور باید توضیح بدم
چطور باید بهش میگفتم که پشت اون چهرهی سرد و نگاه ترسناکش، آدمی رو دیده بودم که وقتی حالم بد بود کنارم میموند؟
چطور میگفتم که با وجود تمام خطرهایی که اطرافش بودن، قلبم بهش اعتماد کرده بود؟
بعد از چند ثانیه سکوت بلاخره لب باز کردم و آروم گفتم:
چون باهام جوری رفتار میکنه که هیچوقت فکر نمیکردم کسی بتونه رفتار کنه...
بابام آهی کشید ، روی مبل نشست و گفت:
دخترم، عشق بهتنهایی برای ساختن یه زندگی کافی نیست
کنارش نشستم، دستش رو گرفتم و گفتم:
میدونم بابا... ولی من نمیخوام فقط به خاطر شغلش ازش دست بکشم
بابا چند لحظه به دستم که توی دستش بود نگاه کرد و
بعد سرش رو بالا آورد.
بابای ات: دخترم، من نمیگم دوستش نداشته باش... من فقط میترسم یه روزی بیاد که دیگه نتونم ازت محافظت کنم
با بغض لب زدم:
بابااا، من دیگه بچه نیستم...
بابای ات: برای من همیشه همون دختر کوچولویی هستی که وقتی زمین میخورد با گریه میاومد بغلم...
لبخند محوی زدم و سرم رو روی شونهاش گذاشتم
ات: پس بذار این بار خودم انتخاب کنم، بابا... بذار خودم تصمیم بگیرم با کی خوشبخت باشم
دستش رو روی سرم کشید و آهی کشید
بابای ات: این پسره واقعاً میخواد باهات ازدواج کنه؟
سرم رو از روی شونهاش برداشتم و سریع گفتم:
آره بابا! خودش و خانوادش دیشب گفتن که میخوان زودتر مراسم رو برگزار کنن!
بابای ات: خیلی خب... پس یه کاری میکنیم
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
ات: چه کاری؟
بابای ات: بهش بگو بیاد اینجا میخوام از نزدیک باهاش حرف بزنم و ببینم این آقای جئون واقعاً چه جور آدمیه
چشمهام برق زد
ات: یعنی... یعنی قبول میکنی؟
بابام انگشتش رو به نشونهی هشدار بالا آورد و گفت:
هنوز چیزی نگفتم خانم کوچولو! اول باید باهاش صحبت کنم
با ذوق پریدم بغلش و محکم بوسیدمش
ات: وای باباااا تو بهترین بابای دنیایییی
بابای ات: آره، آره... حالا برو کنار بذار نفس بکشم!
با خنده ازش فاصله گرفتم و سریع گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم
باید به جونگکوک خبر میدادم
اما همین که صفحهی گوشی رو روشن کردم، با دیدن تعداد تماسهای از دست رفته چشمهام گرد شد.
۲۳ تماس از دست رفته از جونگکوک!
ات: یا خدااااا چه خبره؟
با عجله شمارهش رو گرفتم
هنوز بوق اول تموم نشده بود که جواب داد و با صدای بلند گفت:
ات کجایی؟
از صدای بلندش ناخودآگاه گوشی رو از گوشم فاصله دادم وگفتم:
چرا داد میزنی حالا مگه چی شده؟
کوک: از صبح کجایی تو... چرا گوشیت رو جواب نمیدادی میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟
ات: خب حالا آروم باش من اومدم خونهی بابام!
چند ثانیه سکوت کرد
کوک: بدون اینکه به من بگی؟
لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
خب آره...
کوک: ات
ات: جونگکوک...
کوک: آدرس بده میام دنبالت..
آدرس رو بهش دادم و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم تماس رو قطع کرد!
با ناباوری به صفحهی گوشی خیره شدم
ات: این پسره روانیه به خدا! حتی خداحافظی هم نکرد!
بابام که تمام مکالمه رو شنیده بود ابروش رو بالا انداخت و گفت:
این همون آقای محترم و عاشقپیشهست؟
با خجالت خندیدم
ات: باباااا
بابای ات: باشه باشه... حالا ببینیم وقتی بیاد اینجا، چه حرفی برای گفتن داره
ولی من خوب میدونستم که جونگکوک وقتی بفهمه بدون خبر از عمارت بیرون رفتم، قراره چه قیامتی به پا کنه
و بدتر از اون...
بابام هنوز نمیدونست که قراره با یه مافیای واقعی روبهرو بشه
ادامه دارد.......
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠🍓✨️
پارت:23
ویو ات
بابای ات: عزیزم، تو دختر منی. میفهمی چی میگم؟
من نمیتونم همینجوری اجازه بدم با کسی ازدواج کنی که ممکنه هر روز زندگیت رو به خطر بندازه
این بار لبخند از روی صورتم محو شد.
آروم گفتم:
بابا، من دوستش دارم...
بابام چند لحظه ساکت موند و آروم گفت:
اونم تو رو دوست داره؟
بدون مکث جواب دادم:
آره
بابای ات: از کجا مطمئنی؟
لبهام رو به هم فشار دادم
چون واقعاً نمیدونستم چطور باید توضیح بدم
چطور باید بهش میگفتم که پشت اون چهرهی سرد و نگاه ترسناکش، آدمی رو دیده بودم که وقتی حالم بد بود کنارم میموند؟
چطور میگفتم که با وجود تمام خطرهایی که اطرافش بودن، قلبم بهش اعتماد کرده بود؟
بعد از چند ثانیه سکوت بلاخره لب باز کردم و آروم گفتم:
چون باهام جوری رفتار میکنه که هیچوقت فکر نمیکردم کسی بتونه رفتار کنه...
بابام آهی کشید ، روی مبل نشست و گفت:
دخترم، عشق بهتنهایی برای ساختن یه زندگی کافی نیست
کنارش نشستم، دستش رو گرفتم و گفتم:
میدونم بابا... ولی من نمیخوام فقط به خاطر شغلش ازش دست بکشم
بابا چند لحظه به دستم که توی دستش بود نگاه کرد و
بعد سرش رو بالا آورد.
بابای ات: دخترم، من نمیگم دوستش نداشته باش... من فقط میترسم یه روزی بیاد که دیگه نتونم ازت محافظت کنم
با بغض لب زدم:
بابااا، من دیگه بچه نیستم...
بابای ات: برای من همیشه همون دختر کوچولویی هستی که وقتی زمین میخورد با گریه میاومد بغلم...
لبخند محوی زدم و سرم رو روی شونهاش گذاشتم
ات: پس بذار این بار خودم انتخاب کنم، بابا... بذار خودم تصمیم بگیرم با کی خوشبخت باشم
دستش رو روی سرم کشید و آهی کشید
بابای ات: این پسره واقعاً میخواد باهات ازدواج کنه؟
سرم رو از روی شونهاش برداشتم و سریع گفتم:
آره بابا! خودش و خانوادش دیشب گفتن که میخوان زودتر مراسم رو برگزار کنن!
بابای ات: خیلی خب... پس یه کاری میکنیم
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
ات: چه کاری؟
بابای ات: بهش بگو بیاد اینجا میخوام از نزدیک باهاش حرف بزنم و ببینم این آقای جئون واقعاً چه جور آدمیه
چشمهام برق زد
ات: یعنی... یعنی قبول میکنی؟
بابام انگشتش رو به نشونهی هشدار بالا آورد و گفت:
هنوز چیزی نگفتم خانم کوچولو! اول باید باهاش صحبت کنم
با ذوق پریدم بغلش و محکم بوسیدمش
ات: وای باباااا تو بهترین بابای دنیایییی
بابای ات: آره، آره... حالا برو کنار بذار نفس بکشم!
با خنده ازش فاصله گرفتم و سریع گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم
باید به جونگکوک خبر میدادم
اما همین که صفحهی گوشی رو روشن کردم، با دیدن تعداد تماسهای از دست رفته چشمهام گرد شد.
۲۳ تماس از دست رفته از جونگکوک!
ات: یا خدااااا چه خبره؟
با عجله شمارهش رو گرفتم
هنوز بوق اول تموم نشده بود که جواب داد و با صدای بلند گفت:
ات کجایی؟
از صدای بلندش ناخودآگاه گوشی رو از گوشم فاصله دادم وگفتم:
چرا داد میزنی حالا مگه چی شده؟
کوک: از صبح کجایی تو... چرا گوشیت رو جواب نمیدادی میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟
ات: خب حالا آروم باش من اومدم خونهی بابام!
چند ثانیه سکوت کرد
کوک: بدون اینکه به من بگی؟
لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
خب آره...
کوک: ات
ات: جونگکوک...
کوک: آدرس بده میام دنبالت..
آدرس رو بهش دادم و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم تماس رو قطع کرد!
با ناباوری به صفحهی گوشی خیره شدم
ات: این پسره روانیه به خدا! حتی خداحافظی هم نکرد!
بابام که تمام مکالمه رو شنیده بود ابروش رو بالا انداخت و گفت:
این همون آقای محترم و عاشقپیشهست؟
با خجالت خندیدم
ات: باباااا
بابای ات: باشه باشه... حالا ببینیم وقتی بیاد اینجا، چه حرفی برای گفتن داره
ولی من خوب میدونستم که جونگکوک وقتی بفهمه بدون خبر از عمارت بیرون رفتم، قراره چه قیامتی به پا کنه
و بدتر از اون...
بابام هنوز نمیدونست که قراره با یه مافیای واقعی روبهرو بشه
ادامه دارد.......
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠🍓✨️
- ۳۱۷
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط