رمان هستی بان تاریکی پارت شیش

رمان هستی بان تاریکی پارت شیش
باز هم چشم هامو باز کردم ک ای کاش هیچ وقت باز نمیکردم دهنم بسته بود اون پسر عوضی رو دیدم دوباره که پشت شو به من داده بود و کنار پنجره ایستاده بود و گفت: تو خیلی زیبایی ولی حیف زبونت درازه دوست دارم ببوسمت حیفم میاد تو رو قربانی کنم (از دید ویدا با هر کلمه ای ک به زبون میاورد عصبی تر میشدم کاش لال میشد) پسر ادامه میده دوست دارم داستانی رو برات تعریف کنم.....
سالها پیش
خانواده. کوچیک و خوشبختی و ثروتمندی بود و بسیار پولدار بودن
پدر خانواده دکتر بود مادر هم خانه دار و پسر بچه ای بود که هفت سال سن داشت..... و عاشق پدر مادرش بود ارزو داشت بزرگ که میشه مثل پدرش دکتر بشه یا تاجر در سن هفت سالگیش اون کودک پدر مادرش میمیرن.
و خانواده پدری بچه که اونو نمیخواستن خانواده مادریش اونو قبول میکنه که کنار اون ها باشه
اون رو هر شب از خونه بیرون میکردن و ته مونده غذا ها شونو به اون پسر میدادن و پسر مجبور بود کل کار های خونه رو انجام بده در صورتی ک بچه های اون خانواده فقط به فکر درس خوندن بودن و اون پیر حتی نمیتونست درس بخونه
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۳)

اون شخصی که تو خونه اشو پیش پدر و مادرش نتوانندمثل هردوی اون...

رمان دخت من

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁶....

[اونا هیچی درباره ما نمیدونن] part 1

Heir of Light and Darknesspart : 8بعد از خوردن صبحانه جونگ‌ک...

مشخصات

پارت دوم نیمه دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط